Quality Life — Dr. Golnoush Ebrahimi درخواست وقت
آیا واقعاً زندگی کرده‌ایم؟

آیا واقعاً زندگی کرده‌ایم؟

روانکاوی۱۳ دقیقه مطالعه۲ مهر ۱۴۰۵

نگاهی روان‌کاوانه به فاصله میان زندگی‌ای که ساخته‌ایم و زندگی‌ای که واقعاً می‌خواستیم

گاهی انسان در میانه‌ی زندگی ناگهان می‌ایستد و به پشت سرش نگاه می‌کند؛ نه لزوماً با حسرت، بلکه با پرسشی که از جایی عمیق‌تر می‌آید:

«این زندگی، واقعاً زندگیِ من بود؟»

ممکن است سال‌ها کار کرده باشیم، رابطه ساخته باشیم، خانه‌ای داشته باشیم، سفر رفته باشیم، موفقیت‌هایی به دست آورده باشیم و حتی از بیرون، زندگی‌مان کاملاً مطلوب به نظر برسد؛ اما در خلوت، چیزی درون ما آرام نگیرد.

انگار اتفاق مهمی نیفتاده است.

نه به این معنا که زندگی خالی از اتفاق بوده؛ بلکه به این معنا که خودِ ما به اندازه‌ی کافی در آن حضور نداشته‌ایم.

این یکی از ظریف‌ترین تجربه‌های انسانی است:

از دست دادن زندگی، بدون اینکه الزاماً چیزی را از دست داده باشیم.


گاهی آدم زندگی نمی‌کند؛ آن را اداره می‌کند

ما از کودکی یاد می‌گیریم چگونه «خوب زندگی کنیم».

درس بخوانیم.
موفق شویم.
شغل مناسبی داشته باشیم.
ازدواج کنیم.
خانواده را راضی نگه داریم.
مسئول باشیم.
آبروداری کنیم.
قوی باشیم.

و در نهایت، تصویری بسازیم که بتوانیم درباره‌اش بگوییم:

«من زندگی‌ام را درست ساخته‌ام.»

اما روان‌کاوی پرسش دیگری مطرح می‌کند:

در این زندگیِ درست، میلِ خودِ تو کجاست؟

ممکن است فردی سال‌ها دقیقاً مطابق چیزی زندگی کرده باشد که از او انتظار می‌رفته، اما هیچ‌گاه فرصت نکرده باشد از خودش بپرسد:

«من چه می‌خواهم؟»

این پرسش در ظاهر ساده است، اما همیشه پاسخ ساده‌ای ندارد.

زیرا چیزی که «می‌خواهم»، الزاماً با چیزی که آموخته‌ام «باید بخواهم» یکی نیست.

و حتی این‌جا نیز باید محتاط بود.

روان‌کاوی قرار نیست فرض کند در جایی عمیق درون هر انسان، یک «میل خالص و دست‌نخورده» وجود دارد که فقط باید آن را پیدا کرد.

از نگاه لکان، میل ما از زبان، رابطه و «دیگری» جدا نیست. ما خواستن را نیز در جهانی یاد می‌گیریم که پیش از ما وجود داشته است.

پس مسئله این نیست که تمام تأثیر دیگری را از میل خود حذف کنیم.

پرسش این است:

کدام خواسته را واقعاً از آنِ خود کرده‌ام و کجا فقط در حال پاسخ دادن به انتظاری هستم که سال‌هاست حتی نمی‌دانم از کجا آمده است؟


فاصله گرفتن از خود، همیشه با یک تصمیم بزرگ اتفاق نمی‌افتد

گاهی این فاصله بسیار تدریجی شکل می‌گیرد.

هر بار که خواسته‌ای را به تعویق می‌اندازیم.

هر بار که برای حفظ یک رابطه، بخشی از خودمان را خاموش می‌کنیم.

هر بار که به جای «نمی‌خواهم» می‌گوییم:

«اشکالی ندارد.»

هر بار که خشم خود را به ملاحظه تبدیل می‌کنیم.

هر بار که ترس را پشت توضیحی کاملاً عقلانی پنهان می‌کنیم.

هر بار که می‌گوییم:

«الان وقتش نیست.»

و ناگهان متوجه می‌شویم سال‌ها گذشته است.

در روان‌کاوی، چنین تجربه‌ای را نمی‌توان صرفاً به «انتخاب‌های اشتباه» تقلیل داد.

بسیاری از انتخاب‌های ما در زمان خودشان برای روان، نوعی راه‌حل بوده‌اند.

کودکی که یاد گرفته برای دوست‌داشتنی ماندن باید خودش را با خواسته‌های دیگران هماهنگ کند، ممکن است بعدها بزرگسالی شود که دائماً می‌گوید:

«هرچه تو بخواهی.»

و شاید واقعاً هم دیگر نداند خودش چه می‌خواهد.

مسئله فقط این نیست که انتخاب نکرده است؛

مسئله این است که به‌تدریج توان شنیدن میل خودش دشوارتر شده است.


وقتی سازگار بودن، بهای زیادی پیدا می‌کند

وینیکات در بحث «خود حقیقی» و «خود کاذب» به بخشی از همین مسئله نزدیک می‌شود.

خود کاذب در نگاه او الزاماً چیزی بیمارگونه یا دروغین نیست. همه‌ی ما برای زندگی اجتماعی، رابطه و سازگاری با واقعیت به درجاتی از انطباق نیاز داریم.

مسئله زمانی آغاز می‌شود که این سازگاری آن‌قدر گسترده شود که فرد بیش از آنکه از تجربه‌ی درونی خودش حرکت کند، دائماً در حال پاسخ دادن به محیط باشد.

او ممکن است بسیار موفق، مسئول، مؤدب و قابل اعتماد به نظر برسد.

اما جایی در درونش این پرسش باقی بماند:

«من در تمام این زندگی کجا بودم؟»

در چنین تجربه‌ای، مشکل الزاماً این نیست که زندگی بیرونی «اشتباه» بوده است.

ممکن است بسیاری از انتخاب‌ها خوب، منطقی و حتی رضایت‌بخش بوده باشند.

مسئله این است که فرد احساس می‌کند چیزی از خودانگیختگی و زنده بودن در مسیر سازگار شدن گم شده است. این پرسش به بحث وینیکات درباره‌ی امکان «خلاق زندگی کردن» نیز نزدیک می‌شود. چطور خلاق زندگی کنیم؟ نگاهی روانکاوانه به نظریه وینیکات


زندگیِ ما گاهی توسط داستانی که درباره‌ی خودمان ساخته‌ایم اداره می‌شود

هر انسانی روایتی درباره‌ی خودش دارد:

من آدم مسئولی هستم.

من آدم منطقی‌ام.

من همیشه قوی بوده‌ام.

من اهل ریسک نیستم.

من خانواده‌دوستم.

من نمی‌توانم کسی را ناراحت کنم.

من باید همه‌چیز را کنترل کنم.

من همینم که هستم.

این جمله‌ها ممکن است بخشی از حقیقت ما باشند.

اما گاهی به قفس‌های روایی تبدیل می‌شوند.

وقتی فردی سال‌ها به خودش گفته است:

«من آدمی نیستم که…»

دیگر لازم نیست هر بار انتخاب کند.

داستان، به جای او انتخاب می‌کند.

همین فاصله میان واقعیت زندگی و داستانی که درباره‌ی خودمان ساخته‌ایم، موضوعی است که در مقاله‌ای دیگر نیز از منظر روان‌کاوی بررسی شده است. وقتی خیال جای واقعیت را می‌گیرد؛ آیا ما واقعیت را زندگی می‌کنیم یا داستان روان‌مان را؟

اینجاست که روان‌کاوی اهمیت پیدا می‌کند.

روان‌کاوی فقط نمی‌پرسد:

«چه اتفاقی برای تو افتاد؟»

بلکه می‌پرسد:

«تو چگونه از آن اتفاق، داستانی درباره‌ی خودت ساختی؟»

و شاید مهم‌تر:

«این داستان امروز هنوز به زندگی تو کمک می‌کند، یا فقط دارد گذشته را تکرار می‌کند؟»


وقتی آنچه «سرنوشت» می‌نامیم، شبیه تکرار می‌شود

فرد ممکن است بارها وارد رابطه‌هایی شود که در آن دیده نمی‌شود.

بارها کسانی را انتخاب کند که از نظر عاطفی در دسترس نیستند.

بارها فرصت‌هایی را از دست بدهد.

بارها درست در لحظه‌ای که چیزی برایش مهم می‌شود، عقب‌نشینی کند.

و بعد بگوید:

«نمی‌دانم چرا همیشه این اتفاق برای من می‌افتد.»

از منظر روان‌کاوانه، این «همیشه» مهم است.

فروید در مفهوم اجبار به تکرار به بخشی از همین تجربه اشاره می‌کند.

آنچه هنوز نتوانسته در روان به‌طور کامل فهمیده، سوگواری یا پردازش شود، ممکن است در قالب انتخاب‌ها و رابطه‌های تازه بازگردد.

تکرار گاهی زبان چیزی است که هنوز به زبان نیامده است.

فرد ممکن است آگاهانه بگوید:

«من عشق می‌خواهم.»

اما در عمل، بارها رابطه‌ای را انتخاب کند که امکان تجربه‌ی نزدیکی در آن محدود است.

این به معنای آن نیست که او آگاهانه رنج را انتخاب کرده است.

روان همیشه مطابق آنچه در سطح آگاهانه برای ما لذت‌بخش‌تر به نظر می‌رسد عمل نمی‌کند.

الگوهای آشنا، حتی وقتی دردناک‌اند، ممکن است به دلیل پیوندشان با تجربه‌های قدیمی، قابل‌پیش‌بینی‌تر و در نتیجه از نظر روانی آشناتر باشند.

گاهی آنچه ناشناخته است، حتی اگر سالم‌تر باشد، اضطراب بیشتری ایجاد می‌کند.


دانستن، همیشه به معنای توانستن نیست

به همین دلیل است که تغییر همیشه با دانستن اتفاق نمی‌افتد. وقتی دانستن کافی نیست؛ پشت داستانی که درباره خود ساخته‌ایم، چه چیزی پنهان مانده است؟

ممکن است بدانیم چه چیزی برایمان آسیب‌زننده است و باز به سمت آن برویم.

ممکن است دقیقاً بدانیم چه می‌خواهیم و باز نتوانیم به سمتش حرکت کنیم.

ممکن است بارها درباره‌ی یک الگو فکر کرده باشیم و همچنان همان الگو را زندگی کنیم.

میان دانستن و توانستن، بخش بزرگی از زندگی ناهشیار ما قرار دارد.

گاهی فرد می‌داند:

«من همیشه خواسته‌های دیگران را مقدم می‌کنم.»

اما لحظه‌ای که باید «نه» بگوید، اضطرابی چنان شدید تجربه می‌کند که دوباره تسلیم می‌شود.

گاهی می‌داند:

«من از موفقیت نمی‌ترسم.»

اما درست وقتی فرصتی جدی پیش می‌آید، آن را به تعویق می‌اندازد.

و گاهی می‌داند:

«این رابطه برای من مناسب نیست.»

اما جدا شدن از آن چیزی بسیار بیشتر از یک تصمیم عقلانی می‌طلبد.

روان‌کاوی درست در همین فاصله کار می‌کند:

فاصله‌ی میان «می‌دانم» و «می‌توانم طور دیگری زندگی کنم».


یکی از دردناک‌ترین تجربه‌ها: دیدن زندگیِ دیگری و حس کردن زندگیِ خودِ ازدست‌رفته

گاهی کسی را می‌بینیم که کاری را انجام داده که ما سال‌ها آرزویش را داشته‌ایم.

کسی که مهاجرت کرده.

رابطه‌ای را ترک کرده.

دوباره شروع کرده.

هنر را جدی گرفته.

شغلی را که دوست نداشته رها کرده.

عاشق شده.

یا حتی فقط جرئت کرده زندگی متفاوتی را امتحان کند.

و ناگهان چیزی درون ما تکان می‌خورد.

گاهی اسمش حسادت است.

اما همیشه حسادت نیست.

گاهی چیزی شبیه سوگِ زندگیِ انتخاب‌نشده است.

سوگِ آنچه می‌توانست باشد و نبود.

این تفاوت مهم است.

ممکن است ما از دیگری ناراحت نباشیم؛ بلکه از فاصله‌ای که میان «زندگیِ ممکن» و «زندگیِ زیسته‌ی خودمان» افتاده، درد بکشیم.

گاهی دیگری به آینه‌ای تبدیل می‌شود که در آن، نه او، بلکه نسخه‌ای از خودمان را می‌بینیم که هرگز فرصت زندگی کردن پیدا نکرد.


اما هر حسرتی به این معنا نیست که باید گذشته را تغییر می‌دادیم

اینجا باید مراقب یک سوءتفاهم مهم باشیم.

روان‌کاوی قرار نیست گذشته را محاکمه کند و بگوید:

«اگر فلان تصمیم را می‌گرفتی، امروز خوشبخت بودی.»

ما هرگز نمی‌توانیم بدانیم زندگیِ انتخاب‌نشده چگونه پیش می‌رفت.

ممکن بود آن رابطه بهتر باشد؛ ممکن هم بود نباشد.

ممکن بود مهاجرت مسیر زندگی را تغییر دهد؛ ممکن بود رنج‌های دیگری به همراه بیاورد.

ممکن بود شغل دیگری رضایت بیشتری ایجاد کند؛ ممکن بود پس از مدتی همان‌قدر فرساینده شود.

زندگی‌ای که زندگی نکرده‌ایم، همیشه بخشی از فانتزی ما باقی می‌ماند؛ و فانتزی معمولاً از بسیاری از ناکامی‌ها و جزئیات دشوار زندگی واقعی خالی است.

بنابراین مسئله‌ی روان‌کاوی پیدا کردن «بهترین زندگی فرضی» نیست.

مسئله این است که بفهمیم:

در انتخاب‌های واقعی زندگی‌مان، چه چیزهایی متعلق به میل ما بوده و چه چیزهایی بیشتر از ترس، اجبار، تکرار، گناه، نیاز به تأیید یا وفاداری‌های ناهشیار آمده‌اند؟

این پرسش با این جمله که «من باید زندگی دیگری می‌داشتم» کاملاً متفاوت است.


هر زندگی، زندگی‌های دیگری را از دست می‌دهد

انتخاب فقط به دست آوردن نیست.

هر انتخاب، نوعی از دست دادن هم هست.

وقتی با کسی می‌مانیم، امکان بعضی رابطه‌های دیگر را کنار می‌گذاریم.

وقتی شغلی را انتخاب می‌کنیم، مسیرهای دیگری را نمی‌رویم.

وقتی مهاجرت می‌کنیم، چیزی را پشت سر می‌گذاریم.

و وقتی نمی‌رویم نیز امکان دیگری را از دست می‌دهیم.

زندگی انسانی به این معنا همیشه با نوعی سوگ همراه است.

هیچ انسانی نمی‌تواند تمام نسخه‌های ممکن زندگی خودش را زندگی کند.

بخشی از بلوغ روانی شاید همین باشد:

توان تحمل اینکه هر انتخابی هزینه‌ای دارد.

این «تحمل» به معنای تسلیم شدن یا ماندن اجباری در وضعیتی رنج‌آور نیست.

بلکه به معنای پذیرفتن این واقعیت است که هیچ انتخابی ما را از تمام فقدان‌ها، تردیدها و امکان‌های ازدست‌رفته نجات نمی‌دهد.


شاید بلوغ، انتخابِ زندگیِ بی‌نقص نباشد؛ تحملِ زندگیِ انتخاب‌شده باشد

ما گاهی تصور می‌کنیم اگر انتخاب درست را انجام دهیم، دیگر هرگز تردید نخواهیم کرد.

اما چنین انتخابی وجود ندارد.

می‌توان کسی را دوست داشت و گاهی از زندگی دیگری خیال ساخت.

می‌توان شغلی را انتخاب کرد و گاهی درباره‌ی مسیر دیگری فکر کرد.

می‌توان در شهری ماند و گاهی درباره‌ی رفتن خیال‌پردازی کرد.

وجود این خیال‌ها الزاماً به معنای اشتباه بودن انتخاب ما نیست.

شاید بلوغ بیشتر به این معنا باشد که بتوانیم هم انتخاب خود را زندگی کنیم و هم فقدان انتخاب‌های دیگر را تحمل کنیم.

و در عین حال، اگر چیزی واقعاً دیگر متعلق به ما نیست، بتوانیم آن را نیز ببینیم.

پس پرسش فقط این نیست:

«آیا انتخاب درستی کرده‌ام؟»

شاید پرسش دقیق‌تر این باشد:

«این زندگی‌ای که امروز دارم، چقدر هنوز با من زنده است؟»


چقدر از زندگی‌ات را خودت انتخاب کرده‌ای؟

نه انتخاب به معنای کنترل کامل.

ما کودکی‌مان را انتخاب نمی‌کنیم.

خانواده، بدن، زمانه، جامعه، بسیاری از محدودیت‌های اقتصادی، بعضی فقدان‌ها و بسیاری از اتفاق‌های زندگی نیز انتخاب ما نیستند.

روان‌کاوی قرار نیست وعده دهد که:

«هرچه بخواهی می‌توانی بشوی.»

چنین وعده‌ای بیشتر به فانتزی شبیه است تا واقعیت.

روان‌کاوی با واقعیت دشوارتری روبه‌رو می‌شود:

تو محدودیت‌هایی داری.

اما ممکن است حتی درون همین محدودیت‌ها، بیش از آنچه تصور می‌کنی، در حال تکرار چیزی باشی که زمانی برایت ضروری بوده است.

شاید سال‌ها پیش برای حفظ یک رابطه لازم بوده سکوت کنی.

شاید برای دریافت محبت لازم بوده «بچه‌ی خوب» باشی.

شاید برای حفظ امنیت لازم بوده میل خودت را عقب ببری.

آن سازوکارها ممکن است زمانی کارکردی حفاظتی داشته باشند.

اما آیا امروز هم به همان اندازه ضروری‌اند؟

شناختن این تفاوت می‌تواند امکان تازه‌ای ایجاد کند.

نه الزاماً برای اینکه همه‌چیز را عوض کنیم؛

بلکه برای اینکه دست‌کم بفهمیم چرا همان‌جا ایستاده‌ایم.


زندگی از جایی آغاز می‌شود که «تماشاگرِ زندگی خود» نباشیم

شاید گاهی لازم باشد از خودمان بپرسیم:

من این زندگی را انتخاب کرده‌ام، یا فقط به آن عادت کرده‌ام؟

کدام بخش‌های زندگی‌ام واقعاً خواسته‌ی من‌اند؟

کجا دارم زندگی دیگران را به جای زندگی خودم زندگی می‌کنم؟

کدام «باید»ها آن‌قدر قدیمی‌اند که دیگر حتی نمی‌دانم چه کسی آن‌ها را در روان من نوشته است؟

چه چیزی را سال‌هاست می‌خواهم، اما هر بار آن را به فردا می‌سپارم؟

اگر ترس از قضاوت، شکست، ترک شدن یا ناامید کردن دیگران نبود، چه چیزی در زندگی من ممکن بود متفاوت باشد؟

و شاید از همه مهم‌تر:

اگر قرار نباشد زندگی‌ام را از نو بسازم، آیا می‌توانم از همین امروز کمی بیشتر در زندگی‌ای که دارم حضور داشته باشم؟

این پرسش‌ها دعوت به تصمیم‌های ناگهانی نیستند.

قرار نیست پس از خواندن یک مقاله، رابطه‌ای پایان یابد، شغلی رها شود یا زندگی زیر و رو شود.

گاهی تغییر، بسیار کوچک‌تر و عمیق‌تر است.

گاهی زندگی کردن یعنی برای نخستین بار بتوانیم با صدای خودمان بگوییم:

«این را می‌خواهم.»

یا:

«این را نمی‌خواهم.»

و بتوانیم مسئولیت و پیامد هر دو را تحمل کنیم.

این تجربه‌ی زنده بودن و امکان لذت بردن از زندگی نیز چیزی فراتر از صرفاً «خوب پیش رفتن» زندگی بیرونی است. رانه زندگی: چگونه شور زندگی و لذت واقعی را بازگردانیم


در پایان

شاید «واقعاً زندگی کردن» یک وضعیت کامل و همیشگی نباشد.

هیچ‌کس در تمام لحظات زندگی کاملاً آزاد، کاملاً آگاه یا کاملاً هماهنگ با میل خودش نیست.

همه‌ی ما گاهی از ترس انتخاب می‌کنیم.

گاهی از سر عادت.

گاهی برای حفظ دیگری.

گاهی برای حفظ خودمان.

و گاهی تنها سال‌ها بعد می‌فهمیم چرا مسیری را رفته‌ایم.

روان‌کاوی قرار نیست نسخه‌ی دیگری از زندگی را به ما تحمیل کند.

قرار نیست بگوید کدام شغل، کدام رابطه یا کدام سبک زندگی «واقعی‌تر» است.

شاید کاری که می‌تواند انجام دهد این باشد که فاصله‌ای ایجاد کند میان آنچه سال‌ها بی‌پرسش تکرار کرده‌ایم و آنچه اکنون می‌توانیم درباره‌اش فکر کنیم.

شاید زندگی زمانی کمی بیشتر متعلق به ما می‌شود که بتوانیم نسبت خودمان را با میل، ترس، گناه، تکرار و محدودیت بشناسیم.

آن‌وقت پرسش آغازین دیگر فقط این نیست:

«آیا واقعاً زندگی کرده‌ام؟»

بلکه پرسش دشوارتر و زنده‌تری پیش روی ما قرار می‌گیرد:

«از اینجا به بعد، چه مقدار از زندگی‌ام را می‌خواهم واقعاً زندگی کنم؟»

FAQ | سوالات متداول

آیا احساس اینکه «زندگی خودم را نکرده‌ام» طبیعی است؟

این احساس می‌تواند در دوره‌های مختلف زندگی، به‌ویژه هنگام تغییر، فقدان، میانسالی یا بازنگری در انتخاب‌های گذشته ظاهر شود. وجود چنین پرسشی به‌تنهایی نشانه‌ی اختلال نیست؛ گاهی بیانگر نیاز فرد به بازنگری در نسبت خود با خواسته‌ها، انتخاب‌ها و انتظارات دیگران است.

چطور بفهمیم یک انتخاب واقعاً خواسته‌ی خودمان بوده یا تحت تأثیر دیگران؟

هیچ انتخابی کاملاً مستقل از خانواده، فرهنگ و روابط ما شکل نمی‌گیرد. مسئله بیشتر این است که آیا فرد می‌تواند نسبت خودش را با یک انتخاب بشناسد؛ اینکه آیا فقط از ترس، گناه یا نیاز به تأیید حرکت می‌کند یا در کنار محدودیت‌ها چیزی از میل و انتخاب شخصی خودش نیز حضور دارد.

آیا حسرت گذشته یعنی انتخاب اشتباهی داشته‌ایم؟

نه لزوماً. هر انتخاب، امکان‌های دیگری را کنار می‌گذارد و فکر کردن به زندگی‌های انتخاب‌نشده بخشی طبیعی از تجربه‌ی انسان است. حسرت می‌تواند مهم باشد، اما به‌تنهایی اثبات نمی‌کند که مسیر دیگری حتماً بهتر بوده است.

چرا با اینکه می‌دانیم چه می‌خواهیم، باز به سمت آن حرکت نمی‌کنیم؟

زیرا دانستن عقلانی همیشه برای تغییر کافی نیست. ترس از شکست، طرد شدن، احساس گناه، وفاداری‌های ناهشیار و الگوهای قدیمی می‌توانند باعث شوند فرد چیزی را بخواهد اما هم‌زمان در برابر نزدیک شدن به آن مقاومت کند.

آیا تکرار انتخاب‌های مشابه یعنی خودمان رنج را انتخاب می‌کنیم؟

نه. تکرار معمولاً به معنای خواستن آگاهانه‌ی رنج نیست. از منظر روان‌کاوی، برخی الگوهای قدیمی به دلیل آشنایی روانی و پیوندشان با تجربه‌های اولیه می‌توانند بارها در موقعیت‌های تازه بازآفرینی شوند.

منظور از «زندگی واقعی» در این مقاله چیست؟

«زندگی واقعی» در اینجا معیاری برای قضاوت درباره‌ی سبک زندگی دیگران نیست. منظور، تجربه‌ی حضور بیشتر فرد در انتخاب‌های خودش و توانایی شناختن نسبتش با میل، محدودیت، ترس و خواسته‌های دیگران است.

آیا برای زندگی کردنِ زندگی خودمان باید شغل، رابطه یا سبک زندگی را تغییر دهیم؟

نه لزوماً. گاهی تغییر بیرونی ضروری است، اما روان‌کاوی به‌خودیِ‌خود نسخه‌ای برای ترک رابطه، تغییر شغل یا مهاجرت نمی‌دهد. در بسیاری موارد، نخستین تغییر، فهمیدن این است که چرا در موقعیتی مانده‌ایم و چه چیزی در انتخاب‌های ما تکرار می‌شود.

روان‌کاوی چگونه می‌تواند به این مسئله کمک کند؟

روان‌کاوی می‌تواند فضایی ایجاد کند تا فرد داستان‌هایی را که درباره‌ی خودش ساخته، انتخاب‌های تکرارشونده، ترس‌ها، احساس گناه و نسبتش با میل را دقیق‌تر بشنود. هدف این نیست که روانکاو به فرد بگوید چگونه زندگی کند؛ بلکه اینکه فرد بتواند سهم بیشتری در فهم و انتخاب زندگی خودش داشته باشد.

به‌منظور حفاظت از حقوق مالکیت معنوی دکتر گلنوش ابراهیمی، کپی‌برداری، ذخیره و بازنشر محتوای این وب‌سایت توسط تیم توسعه محدود شده است.