Quality Life — Dr. Golnoush Ebrahimi درخواست وقت
وقتی دانستن کافی نیست؛ پشت داستانی که درباره خود ساخته‌ایم، چه چیزی پنهان مانده است؟

وقتی دانستن کافی نیست؛ پشت داستانی که درباره خود ساخته‌ایم، چه چیزی پنهان مانده است؟

درمان۱۱ دقیقه مطالعه۳۱ مرداد ۱۴۰۵

خوانشی لکانی از پراتیک، زبان، میل و فاصله میان «دانستن درباره خود» و «مواجه شدن با خود»

ممکن است انسان درباره خودش چیزهای زیادی بداند.

بداند چرا خشمگین می‌شود.
بداند کودکی دشواری داشته است.
بداند رابطه‌اش با مادر یا پدر چه اثری بر او گذاشته.
حتی بتواند الگوهای تکرارشونده زندگی‌اش را با دقت توضیح دهد.

اما با وجود تمام این دانستن‌ها، باز همان آدم‌ها را انتخاب کند، همان تعارض‌ها را تکرار کند و در نهایت، بار دیگر خود را در همان نقطه‌ای ببیند که پیش‌تر بوده است.

اینجا پرسشی مهم شکل می‌گیرد:

چرا دانستن همیشه به تغییر منجر نمی‌شود؟

در نگاه لکان، روانکاوی صرفاً دانشی درباره روان انسان نیست. او از روانکاوی به‌عنوان نوعی «پراتیک» سخن می‌گوید؛ یعنی عملی که چیزی را در نسبت انسان با زندگی، میل و ناهشیار خودش به حرکت درمی‌آورد.

پراتیک فقط فهمیدن نیست.

جایی است که آنچه درباره خود می‌دانیم، دیگر صرفاً یک توضیح باقی نمی‌ماند و به مواجهه‌ای با شیوه‌ای تبدیل می‌شود که واقعاً زندگی می‌کنیم.


پراتیک یعنی چه؟

واژه «پراتیک» ممکن است در ابتدا اصطلاحی پیچیده یا فلسفی به نظر برسد.

اما در ساده‌ترین سطح می‌توان گفت پراتیک به کنشی اشاره دارد که صرفاً در قلمرو نظریه باقی نمی‌ماند؛ کنشی که نسبت فرد را با چیزی در تجربه واقعی زندگی‌اش تغییر می‌دهد.

از این منظر، روانکاوی فقط مجموعه‌ای از نظریه‌ها درباره ناهشیار، میل، کودکی یا روابط نیست.

ممکن است کسی آثار فروید و لکان را خوانده باشد، درباره سازوکارهای دفاعی بداند، مفهوم انتقال را بشناسد و حتی بتواند درباره الگوهای روانی خودش تحلیل‌های دقیقی ارائه دهد؛ اما همچنان همان رابطه‌ها، انتخاب‌ها و رنج‌ها را تکرار کند.

دانستن درباره خود، الزاماً به معنای مواجه شدن با خود نیست.

و شاید بتوان گفت روانکاوی درست در فاصله میان این دو آغاز می‌شود.


ما فقط زندگی نمی‌کنیم؛ درباره زندگی‌مان معنا می‌سازیم

فرض کنید کسی می‌گوید:

«من همیشه آدم بدشانسی بوده‌ام.»

در ظاهر، این فقط جمله‌ای درباره تجربه‌های زندگی اوست.

اما روانکاو این جمله را به‌عنوان یک واقعیت قطعی نمی‌پذیرد. ممکن است بپرسد:

بدشانسی برای تو یعنی چه؟

از چه زمانی خودت را بدشانس می‌دانی؟

چه اتفاق‌هایی باعث شده چنین تصویری از خودت بسازی؟

و مهم‌تر از همه:

چه چیزی در زندگی تو مدام تکرار می‌شود؟

اینجاست که زبان اهمیت پیدا می‌کند.

انسان فقط اتفاق‌ها را تجربه نمی‌کند؛ آن‌ها را نام‌گذاری می‌کند، به آن‌ها معنا می‌دهد و از کنار هم گذاشتنشان داستانی درباره خودش می‌سازد.

دو نفر ممکن است شکست عاطفی مشابهی را تجربه کنند.

یکی بگوید:

«من برای دوست داشته شدن کافی نیستم.»

و دیگری بگوید:

«این رابطه برای من مناسب نبود.»

اتفاق بیرونی ممکن است تا حدی مشابه باشد، اما معنایی که هر فرد از آن ساخته، متفاوت است.

بنابراین ما فقط با «آنچه اتفاق افتاده» زندگی نمی‌کنیم؛ با معنایی که به آنچه اتفاق افتاده داده‌ایم نیز زندگی می‌کنیم.


وقتی یک جمله به داستان زندگی تبدیل می‌شود

بعضی جمله‌ها آن‌قدر تکرار می‌شوند که دیگر شبیه یک فکر به نظر نمی‌رسند؛ تبدیل به حقیقتی درباره «من» می‌شوند.

«من همیشه تنها می‌مانم.»

«هیچ‌کس مرا واقعاً دوست ندارد.»

«من شکست‌خورده‌ام.»

«من باید همیشه قوی باشم.»

«من نباید به کسی نیاز داشته باشم.»

«آخرش همه مرا ترک می‌کنند.»

این جمله‌ها ممکن است در ابتدا توصیفی از یک تجربه باشند، اما گاهی به ساختاری تبدیل می‌شوند که فرد درون آن زندگی می‌کند.

دیگر فقط اتفاق‌ها نیستند که این روایت را تأیید می‌کنند؛ انتخاب‌ها نیز ممکن است به‌گونه‌ای سازمان پیدا کنند که همان داستان دوباره ساخته شود.

کسی که عمیقاً باور دارد «آخرش همه مرا ترک می‌کنند» ممکن است بارها به کسانی جذب شود که از ابتدا ظرفیت حضور پایدار ندارند.

وقتی رابطه پایان می‌یابد، روایت قدیمی دوباره تأیید می‌شود:

«دیدی؟ من می‌دانستم.»

اما پرسش روانکاوی فقط این نیست که چرا دیگری رفت.

می‌پرسد:

این داستان چگونه بارها امکان تکرار پیدا می‌کند؟


زبان فقط وسیله ارتباط نیست

در نگاه لکان، زبان چیزی فراتر از وسیله انتقال اطلاعات است.

ما با زبان فقط چیزی را که از قبل در ذهنمان وجود داشته بیان نمی‌کنیم؛ بخشی از تجربه ما از خود نیز در زبان شکل می‌گیرد.

نام‌هایی که به خود می‌دهیم، جمله‌هایی که از کودکی درباره خود شنیده‌ایم، تعاریفی که دیگران از ما ساخته‌اند و روایت‌هایی که بارها تکرار کرده‌ایم، در شکل‌گیری تجربه «من» نقش دارند.

ممکن است کودکی بارها شنیده باشد:

«تو خیلی حساسی.»

«تو همیشه دردسر درست می‌کنی.»

«تو باید قوی باشی.»

«تو با بقیه فرق داری.»

این جمله‌ها الزاماً در همان شکل اولیه باقی نمی‌مانند. ممکن است سال‌ها بعد، در انتخاب‌ها، روابط و تصویر فرد از خودش دوباره ظاهر شوند.

روانکاوی به این زبان گوش می‌دهد.

نه فقط به اینکه فرد چه می‌گوید، بلکه به اینکه چگونه می‌گوید، چه چیزی را تکرار می‌کند، کجا مکث می‌کند، چه واژه‌ای بارها بازمی‌گردد و چه چیزی در روایت او غایب است.


پشت داستانی که درباره خودمان ساخته‌ایم چه چیزی گفته نمی‌شود؟

هر روایتی علاوه بر آنچه بیان می‌کند، چیزی را نیز کنار می‌گذارد.

فرد ممکن است سال‌ها بگوید:

«من همیشه آدم‌های سرد را انتخاب می‌کنم.»

در ابتدا، این جمله می‌تواند روایتی درباره بدشانسی عاطفی باشد.

اما در جریان روانکاوی ممکن است پرسش‌های دیگری شکل بگیرند:

چرا آدم سرد برای من جذاب است؟

وقتی کسی واقعاً در دسترس قرار می‌گیرد، چه احساسی پیدا می‌کنم؟

آیا نزدیکی برایم آرامش‌بخش است یا اضطراب‌آور؟

آیا میل من زمانی شدیدتر می‌شود که دیگری از من فاصله می‌گیرد؟

مسئله دیگر صرفاً «آدم‌های سرد» نیست.

کم‌کم جایگاه خود فرد در این الگو نیز دیده می‌شود.

این به معنای مقصر دانستن فرد نیست.

بلکه به معنای دیدن این است که سوژه چگونه، بی‌آنکه آگاه باشد، در ساختار میل و انتخاب‌های خودش حضور دارد.


امر واقع چیست؟

اینجا به یکی از مفاهیم مهم لکان می‌رسیم: امر واقع (The Real).

امر واقع در زبان لکانی با «واقعیت روزمره» یکسان نیست.

واقعیت روزمره چیزی است که می‌توانیم درباره‌اش حرف بزنیم، توضیح بدهیم و در قالب معنا سازمان‌دهی کنیم.

اما امر واقع به بخشی از تجربه اشاره دارد که به‌طور کامل در زبان، تصویر و معنا جا نمی‌گیرد.

فرض کنید فردی عزیزی را از دست داده است.

می‌تواند درباره مرگ او حرف بزند.

می‌تواند خاطراتش را تعریف کند.

می‌تواند برای فقدان معنا بسازد و سوگواری کند.

اما ممکن است چیزی از تجربه فقدان باقی بماند که هیچ جمله‌ای نتواند آن را کاملاً بیان کند.

یا فردی بگوید:

«می‌دانم این رابطه برایم خوب نیست، اما نمی‌دانم چرا هنوز او را می‌خواهم.»

ممکن است دلایل بسیاری پیدا کند، اما چیزی در میل او همچنان از توضیح کامل فرار کند.

این همان جایی است که زبان به مرز خود می‌رسد.

امر واقع را نمی‌توان به‌سادگی توضیح داد و از میان برد. چیزی از تجربه انسانی همیشه در برابر معنا مقاومت می‌کند.


دانستن چرا همیشه کافی نیست؟

گاهی فرد توضیح کاملی برای مشکلش دارد.

می‌گوید:

«می‌دانم چرا از صمیمیت می‌ترسم.»

«می‌دانم این مسئله از کودکی‌ام آمده.»

«می‌دانم چرا این نوع رابطه را انتخاب می‌کنم.»

اما دفعه بعد، همان رابطه دوباره تکرار می‌شود.

چرا؟

زیرا دانستن عقلانی و تغییر در جایگاه ناهشیار یک چیز نیستند.

ممکن است انسان درباره یک الگو آگاهی داشته باشد، اما همچنان میل، اضطراب یا لذتی ناهشیار او را به همان مسیر هدایت کند.

به همین دلیل، روانکاوی قرار نیست فقط اطلاعات بیشتری درباره خودمان در اختیارمان بگذارد.

گاهی مسئله این نیست که چیزی را نمی‌دانیم.

مسئله این است که دانشی که داریم هنوز نتوانسته شیوه حضور ما در زندگی را تغییر دهد.


روانکاوی چه می‌کند؟

روانکاوی قرار نیست برای هر رنج، توضیحی آماده ارائه کند.

روانکاو قرار نیست بگوید:

«علت مشکل تو همین است؛ حالا این کار را انجام بده.»

در روانکاوی، فرد سخن می‌گوید و در خلال این گفتار ممکن است چیزهایی ظاهر شوند که پیش‌تر شنیده نمی‌شدند:

یک تکرار.

یک اشتباه زبانی.

یک سکوت.

یک تناقض.

واژه‌ای که بارها بازمی‌گردد.

یا الگویی که در رابطه‌های مختلف با چهره‌های متفاوت تکرار شده است.

گاهی فرد برای نخستین بار جمله‌ای را می‌شنود که سال‌ها خودش آن را گفته است.

نه به این دلیل که جمله جدید است؛ بلکه چون معنای آن برای نخستین بار تغییر کرده است.

در چنین لحظه‌ای، سخن گفتن صرفاً گزارش دادن زندگی نیست.

چیزی از زندگی روانی فرد در همان گفتار آشکار می‌شود.


تکرار؛ جایی که داستان دوباره خودش را می‌نویسد

فرض کنید فردی سال‌ها می‌گوید:

«مردم همیشه مرا ترک می‌کنند.»

ممکن است این جمله با تجربه‌های واقعی او ارتباط داشته باشد.

اما در جریان روانکاوی، به‌تدریج ممکن است ببیند که چگونه وارد رابطه‌هایی می‌شود که احتمال ترک شدن در آن‌ها بالاست؛ چگونه به افراد دسترس‌ناپذیر جذب می‌شود؛ چگونه وقتی کسی بیش از حد نزدیک می‌شود عقب می‌کشد؛ یا چگونه پیش از آنکه دیگری بتواند او را ترک کند، خودش رابطه را به سمتی می‌برد که پایان اجتناب‌ناپذیر شود.

در این لحظه چیزی تغییر می‌کند.

جمله «همه مرا ترک می‌کنند» دیگر تمام داستان نیست.

پرسش تازه‌ای شکل می‌گیرد:

من در این تکرار چه جایگاهی دارم؟

این پرسش قرار نیست مسئولیت رفتار دیگران را از میان ببرد.

اما فرد را از موقعیتی که در آن فقط دریافت‌کننده اتفاقات است، به موقعیتی نزدیک می‌کند که بتواند سهم ناهشیار خود را در انتخاب‌ها و تکرارهای زندگی ببیند.


از قربانی بودن تا مسئولیت سوژه

یکی از بخش‌های دشوار روانکاوی، مواجهه با «مسئولیت سوژه» است.

مسئولیت در اینجا به معنای تقصیر نیست.

ممکن است فرد واقعاً آسیب دیده باشد.

ممکن است دیگری به او دروغ گفته، طردش کرده یا رفتاری ناعادلانه داشته باشد.

دیدن جایگاه خود فرد در تکرار، هیچ‌کدام از این واقعیت‌ها را انکار نمی‌کند.

اما روانکاوی می‌پرسد:

بعد از آنچه اتفاق افتاد، تو با آن چه کردی؟

چگونه آن تجربه وارد داستان زندگی‌ات شد؟

چه چیزی را درباره خودت از آن نتیجه گرفتی؟

و این نتیجه چگونه در انتخاب‌های بعدی‌ات حضور پیدا کرد؟

این جابه‌جایی مهم است.

زیرا انسان را از «همه چیز فقط برای من اتفاق می‌افتد» به پرسشی دشوارتر می‌رساند:

«من چگونه در زندگی‌ای که دارم، حضور پیدا می‌کنم؟»


امر تصویری؛ تصویری که از خودمان دفاع می‌کند

لکان در کنار امر نمادین و امر واقع، از امر تصویری نیز سخن می‌گوید.

ما تصویری از خودمان می‌سازیم:

«من آدم مستقلی هستم.»

«من خیلی قوی‌ام.»

«من به هیچ‌کس نیاز ندارم.»

«من همیشه منطقی‌ام.»

«من آدم موفقی هستم.»

این تصویرها بخشی از تجربه ما از هویت هستند.

اما همیشه تمام حقیقت ما نیستند.

ممکن است پشت تصویر «من خیلی قوی‌ام»، ترسی عمیق از نیازمند شدن وجود داشته باشد.

پشت «من به هیچ‌کس احتیاج ندارم»، میلی شدید به دیده شدن یا دوست داشته شدن پنهان باشد.

پشت «من همیشه منطقی‌ام»، اضطرابی نسبت به احساسات و از دست دادن کنترل حضور داشته باشد.

روانکاوی قرار نیست تصویر فرد از خودش را صرفاً تخریب کند.

اما می‌تواند نشان دهد که «من»ی که درباره خودش حرف می‌زند، تمام آن چیزی نیست که در زندگی روانی او جریان دارد.


پراتیک؛ وقتی دانستن باید به مواجهه تبدیل شود

اینجاست که مفهوم پراتیک معنای روشن‌تری پیدا می‌کند.

فرد ممکن است سال‌ها بداند:

«من از صمیمیت می‌ترسم.»

اما مسئله زمانی زنده می‌شود که در رابطه‌ای واقعی، درست در لحظه نزدیک شدن دیگری، همان اضطراب را تجربه کند و بتواند برای نخستین بار آن را ببیند.

ممکن است بداند:

«من همیشه آدم‌های دسترس‌ناپذیر را انتخاب می‌کنم.»

اما مواجهه زمانی رخ می‌دهد که بتواند ببیند چرا فاصله دیگری میل او را بیشتر می‌کند و چرا حضور فردی در دسترس برایش احساس متفاوتی ایجاد می‌کند.

در اینجا دانش از سطح «من درباره خودم چیزی می‌دانم» حرکت می‌کند به سوی:

«من اکنون دارم می‌بینم چگونه این الگو را زندگی می‌کنم.»

این فاصله، همان جایی است که روانکاوی به‌عنوان یک پراتیک عمل می‌کند.


روانکاوی قرار نیست زندگی را آسان کند

یکی از سوءتفاهم‌های رایج درباره روانکاوی این است که تصور کنیم هدف آن حذف رنج، فقدان، اضطراب و ناکامی است.

اما هیچ تحلیلی نمی‌تواند انسان را از محدودیت‌های اساسی زندگی آزاد کند.

انسان همچنان ممکن است عاشق شود و انتخاب نشود.

ممکن است فقدان را تجربه کند.

ممکن است شکست بخورد.

ممکن است با محدودیت بدن، زمان و دیگری روبه‌رو شود.

آنچه می‌تواند تغییر کند، نسبت فرد با آنچه برایش اتفاق می‌افتد است.

ممکن است همچنان رابطه‌ای پایان یابد، اما فرد دیگر مجبور نباشد از آن نتیجه بگیرد:

«من دوست‌داشتنی نیستم.»

ممکن است کسی او را ترک کند، اما این تجربه دیگر الزاماً تمام داستان زندگی او را تأیید نکند.

ممکن است ناکام شود، بدون اینکه ناکامی به معنای فروپاشی تصویر او از خودش باشد.


پشت «من می‌دانم» چه چیزی پنهان شده است؟

گاهی دانستن نیز می‌تواند به شکلی از دفاع تبدیل شود.

فرد همه‌چیز را تحلیل می‌کند.

برای هر احساس توضیحی دارد.

ریشه هر رفتار را پیدا می‌کند.

درباره کودکی، والدین، روابط و ناهشیار خودش ساعت‌ها حرف می‌زند.

اما شاید در تمام این دانستن‌ها، چیزی هنوز تجربه نشده باشد.

گاهی گفتنِ «من می‌دانم چرا این‌طور هستم» می‌تواند راهی باشد برای اینکه دیگر مجبور نباشیم با خود آن تجربه مواجه شویم.

دانستن به ما احساس کنترل می‌دهد.

اما روانکاوی ممکن است درست همان‌جا مکث کند و بپرسد:

اگر توضیح را برای لحظه‌ای کنار بگذاریم، اکنون چه چیزی را تجربه می‌کنی؟


پرسش‌هایی که داستان را به حرکت درمی‌آورند

روانکاوی از جایی آغاز می‌شود که چیزهایی که همیشه بدیهی به نظر می‌رسیدند، دوباره قابل پرسش شوند.

چرا همیشه همین آدم‌ها را انتخاب می‌کنم؟

چرا وقتی کسی به من نزدیک می‌شود، عقب می‌روم؟

چرا وقتی کسی از من فاصله می‌گیرد، میل من شدیدتر می‌شود؟

چرا همیشه باید ثابت کنم که قوی هستم؟

چرا یک شکست کوچک برای من به معنای «من کافی نیستم» تبدیل می‌شود؟

چرا بعضی جمله‌ها را بارها درباره خودم تکرار می‌کنم؟

این‌ها فقط پرسش‌هایی برای پیدا کردن یک علت نیستند.

قرار است چیزی را در داستانی که فرد درباره خودش ساخته به حرکت درآورند.

و شاید یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها همین باشد:

من در داستانی که درباره زندگی خودم ساخته‌ام، چه جایگاهی دارم؟


در پایان

روانکاوی فقط دانستن درباره ناهشیار نیست.

ممکن است درباره خودمان بسیار بدانیم و همچنان همان زندگی را تکرار کنیم.

پراتیک از جایی آغاز می‌شود که دانستن دیگر کافی نیست؛ جایی که انسان حاضر می‌شود از توضیح دادن صرف عبور کند و با شیوه‌ای که میل، زبان، تصویر و تکرار در زندگی او حضور دارند مواجه شود.

شاید روانکاوی را نتوان فقط در کتاب‌ها فهمید.

روانکاوی باید جایی در زندگی انسان اتفاق بیفتد؛

جایی که کلمات دیگر صرفاً کلمات نباشند.

جایی که جمله‌ای تکرارشونده ناگهان معنای دیگری پیدا کند.

جایی که فرد در میان داستانی که سال‌ها درباره خودش گفته، برای نخستین بار چیزی از خودش بشنود که پیش‌تر نمی‌شنید.

و شاید فاصله میان «دانستن درباره خود» و «مواجه شدن با خود» دقیقاً همان جایی باشد که روانکاوی کار می‌کند.

زیرا گاهی مهم‌ترین پرسش این نیست:

«من درباره خودم چه می‌دانم؟»

بلکه این است:

«در آنچه بارها برایم تکرار می‌شود، چه چیزی از خودم هنوز برایم ناشناخته مانده است؟»

به‌منظور حفاظت از حقوق مالکیت معنوی دکتر گلنوش ابراهیمی، کپی‌برداری، ذخیره و بازنشر محتوای این وب‌سایت توسط تیم توسعه محدود شده است.