Quality Life — Dr. Golnoush Ebrahimi درخواست وقت
وقتی خیال جای واقعیت را می‌گیرد؛ آیا ما واقعیت را زندگی می‌کنیم یا داستان روان‌مان را؟

وقتی خیال جای واقعیت را می‌گیرد؛ آیا ما واقعیت را زندگی می‌کنیم یا داستان روان‌مان را؟

تجربیات اتاق درمان۱۰ دقیقه مطالعه۲۵ مرداد ۱۴۰۵

خوانشی روان‌کاوانه از واقعیت روانی، فانتزی، تکرار و توانایی دیدن آنچه واقعاً هست

«هدف اصلی روان‌کاوی کمک به آدمی برای زندگی در واقعیت به‌جای خیال است.»
— هربرت شلزینگر

شاید در نگاه نخست، این جمله ساده به نظر برسد؛ گویی روان‌کاوی قرار است انسان را از خیال‌پردازی، آرزوها یا رؤیاهایش جدا کند و او را به جهانی واقع‌گرایانه‌تر بازگرداند.

اما در زبان روان‌کاوی، «واقعیت» و «خیال» معنایی بسیار عمیق‌تر دارند.

مسئله این نیست که انسان خیال نکند؛ مسئله این است که چه زمانی خیال جای واقعیت را می‌گیرد و زندگی روانی ما را هدایت می‌کند.

انسان همیشه فقط با آنچه در جهان بیرون اتفاق می‌افتد زندگی نمی‌کند. او با برداشت خود از جهان، با خاطرات، ترس‌ها، آرزوها، فانتزی‌ها و تجربه‌های نخستین زندگی‌اش نیز زندگی می‌کند.

گاهی آنچه امروز در برابر ما قرار دارد، با آنچه روان ما از آن می‌سازد تفاوت زیادی دارد.

ممکن است فردی با یک انسان واقعی رابطه داشته باشد، اما در حقیقت با تصویری خیالی از او زندگی کند.

ممکن است کسی سال‌ها منتظر تأیید والدینی باشد که دیگر حضور تعیین‌کننده‌ای در زندگی‌اش ندارند.

ممکن است فردی از ترک شدن بترسد، حتی وقتی نشانه‌ای واقعی از ترک شدن وجود ندارد.

یا برعکس، در رابطه‌ای بماند که بارها واقعیتِ آسیب‌زننده آن را تجربه کرده است، اما همچنان به فانتزیِ «روزی تغییر خواهد کرد» پناه ببرد.

اینجاست که روان‌کاوی وارد می‌شود.

واقعیت همیشه همان چیزی نیست که می‌بینیم

فروید نشان داد که انسان موجودی کاملاً شفاف برای خودش نیست.

بخش مهمی از زندگی روانی او در قلمرو ناهشیار شکل می‌گیرد؛ جایی که امیال، ترس‌ها، تعارض‌ها و فانتزی‌هایی حضور دارند که الزاماً با آنچه آگاهانه درباره خود می‌گوییم، هماهنگ نیستند.

به همین دلیل، انسان گاهی چیزی را «انتخاب» می‌کند که در سطح آگاهانه نمی‌خواهد.

بارها می‌گوید:

«من آدم‌های در دسترس را دوست ندارم.»

اما شاید مسئله این نباشد که او آدم‌های در دسترس را دوست ندارد؛ شاید نزدیکی برای روان او اضطراب‌زا باشد و انتخاب فردِ دور یا دست‌نیافتنی، راهی ناهشیار برای حفظ فاصله باشد.

فرد دیگری می‌گوید:

«من همیشه بدشانسی می‌آورم.»

اما روان‌کاوی ممکن است بپرسد:

آیا واقعاً فقط بدشانسی است، یا چیزی در انتخاب‌های تکرارشونده او وجود دارد که خودش هنوز نمی‌بیند؟

این همان نقطه‌ای است که روان‌کاوی میان واقعیت بیرونی و واقعیت روانی تمایز می‌گذارد.

آنچه در جهان بیرون رخ می‌دهد یک چیز است؛ معنایی که روان ما به آن می‌دهد، چیز دیگری.

و گاهی انسان بیش از آنکه در برابر واقعیت بیرونی واکنش نشان دهد، در برابر معنایی واکنش نشان می‌دهد که روانش از آن ساخته است.

خیال، دشمن انسان نیست

روان‌کاوی قرار نیست خیال را نابود کند.

خیال بخشی اساسی از زندگی روانی انسان است. فانتزی می‌تواند به عشق، خلاقیت، هنر، امید و حتی توانایی تصور آینده کمک کند.

مسئله زمانی آغاز می‌شود که فرد دیگر نتواند میان فانتزی و واقعیت تمایز بگذارد.

کودکی که آرزو می‌کند مادرش همیشه در کنار او باشد، در جهان خیال خود چیزی را تجربه می‌کند که برای رشد روانی او اهمیت دارد.

اما انسان بالغ، اگر همچنان انتظار داشته باشد دیگری دقیقاً مطابق نیازهای کودکانه‌اش رفتار کند، ممکن است درگیر فانتزی‌ای شده باشد که اجازه نمی‌دهد دیگری را همان‌گونه که هست ببیند.

در اینجا بلوغ روانی به معنای تحمل فاصله میان آنچه آرزو می‌کنیم و آنچه واقعاً وجود دارد است.

واقعیت همیشه مطابق میل ما نیست.

دیگری ممکن است ما را دوست داشته باشد، اما نتواند آن‌گونه که می‌خواهیم دوستمان داشته باشد.

ممکن است کسی را عمیقاً دوست داشته باشیم، اما او ما را انتخاب نکند.

ممکن است والدینی داشته باشیم که هرگز نتوانسته‌اند آن والدینی باشند که نیاز داشتیم.

ممکن است رؤیایی سال‌ها برایمان معنا داشته باشد، اما دیگر امکان تحقق آن وجود نداشته باشد.

روان‌کاوی کمک می‌کند این فقدان‌ها را انکار نکنیم.

وقتی به‌جای دیگری، با تصویر او رابطه داریم

یکی از دشوارترین تجربه‌های رابطه این است که بفهمیم همیشه با «خودِ دیگری» رابطه نداریم.

گاهی با تصویری که از او ساخته‌ایم زندگی می‌کنیم.

تصویری که ممکن است از آرزوهای ما، ترس‌های ما، خاطرات ما و تجربه‌های پیشین‌مان ساخته شده باشد.

فرد ممکن است شریک عاطفی‌اش را نجات‌دهنده‌ای ببیند که قرار است تمام کمبودهای گذشته را جبران کند.

یا او را ترک‌کننده‌ای ببیند که دیر یا زود رهایش خواهد کرد؛ حتی وقتی رفتار واقعی دیگری هنوز چنین چیزی را نشان نمی‌دهد.

گاهی نیز واقعیتِ آشکار یک رابطه را نمی‌بینیم، زیرا تصویری که در ذهن ساخته‌ایم برایمان تحمل‌پذیرتر است.

می‌گوییم:

«واقعاً دوستم دارد، فقط الان شرایطش مناسب نیست.»

«اگر صبر کنم، بالاخره تغییر می‌کند.»

«در اصل آدم دیگری است؛ فقط باید فرصت داشته باشد.»

فانتزی می‌تواند مدتی ما را از درد واقعیت محافظت کند.

اما گاهی همان چیزی که در ابتدا محافظت‌کننده بوده، بعدها مانع دیدن می‌شود.

روان‌کاوی ما را با «داستانی که درباره خود ساخته‌ایم» روبه‌رو می‌کند

یکی از دشوارترین بخش‌های روان‌کاوی این است که انسان به‌تدریج متوجه می‌شود همیشه فقط قربانی شرایط بیرونی نبوده است.

البته این به معنای نادیده گرفتن آسیب‌ها، ظلم‌ها یا شرایط واقعی زندگی نیست.

روان‌کاوی قرار نیست مسئولیت دیگری را بر دوش فردی بگذارد که آسیب دیده است.

اما پرسش دیگری مطرح می‌کند:

بعد از آنچه بر تو گذشته، روان تو با آن چه کرده است؟

چرا یک تجربه برای فردی تبدیل به زخمی خاموش می‌شود و برای دیگری به الگویی تکرارشونده؟

چرا برخی افراد بارها وارد رابطه‌هایی می‌شوند که پایانشان برای خودشان آشناست؟

چرا کسی که می‌گوید «دیگر نمی‌خواهم چنین رابطه‌ای داشته باشم»، دوباره و دوباره به همان نوع رابطه بازمی‌گردد؟

اینجا مفهوم تکرار در روان‌کاوی اهمیت پیدا می‌کند.

اجبار به تکرار؛ وقتی گذشته دوباره اتفاق می‌افتد

فروید در مفهوم «اجبار به تکرار» نشان داد که انسان گاهی تجربه‌هایی را تکرار می‌کند که ظاهراً برخلاف میل آگاهانه او هستند.

فرد ممکن است رابطه‌ای را انتخاب کند که بارها او را با همان احساس طرد، بی‌پاسخی، تحقیر یا دسترس‌ناپذیری روبه‌رو می‌کند.

در سطح آگاهانه می‌گوید:

«این بار فرق دارد.»

اما چیزی در ساختار رابطه، برای روان او آشناست.

انگار بخشی از روان امیدوار است:

«این بار شاید پایان داستان متفاوت باشد.»

شاید این بار کسی که همیشه دور بوده نزدیک شود.

شاید این بار فردی که انتخاب نمی‌کرد، انتخاب کند.

شاید این بار زخمی قدیمی پایان دیگری پیدا کند.

اما بدون فهمیدن معنای تکرار، پایان داستان اغلب به شکل عجیبی شبیه پایان‌های قبلی می‌شود.

انسان صرفاً گذشته را به یاد نمی‌آورد؛ گاهی آن را در اکنون بازسازی می‌کند.

انتقال؛ وقتی گذشته در اکنون زنده می‌شود

در اتاق روان‌کاوی، گذشته فقط به شکل خاطره روایت نمی‌شود.

بخشی از آن در رابطه با روان‌کاو دوباره زنده می‌شود.

آنالیزان ممکن است روان‌کاو را بی‌تفاوت تجربه کند، در حالی که رفتار واقعی روان‌کاو الزاماً چنین نبوده است.

ممکن است احساس کند روان‌کاو او را ترک خواهد کرد، حتی زمانی که نشانه‌ای واقعی از ترک شدن وجود ندارد.

ممکن است خشمگین شود، وابسته شود، ناامید شود یا بخواهد روان‌کاو را تحت تأثیر قرار دهد.

این تجربه‌ها صرفاً اتفاقاتی در رابطه روان‌کاوانه نیستند؛ می‌توانند بخشی از الگوهای ناهشیار رابطه‌ای فرد را آشکار کنند.

این همان چیزی است که روان‌کاوی در مفهوم انتقال به آن توجه می‌کند:

گذشته می‌تواند در اکنون دوباره فعال شود.

روان‌کاو قرار نیست صرفاً بگوید:

«داری اشتباه فکر می‌کنی.»

پرسش روان‌کاوانه عمیق‌تر است:

«چه چیزی باعث می‌شود اکنون این‌گونه تجربه کنی؟»

«این احساس برای روان تو چه معنایی دارد؟»

«آیا این تجربه را در رابطه‌های دیگری نیز داشته‌ای؟»

به این ترتیب، چیزی که پیش‌تر فقط ناهشیارانه تکرار می‌شد، کم‌کم می‌تواند به تجربه‌ای قابل مشاهده، قابل اندیشیدن و قابل فهم تبدیل شود.

واقعیت یعنی تحمل سوگ

یکی از دشوارترین بخش‌های زندگی در واقعیت، پذیرفتن این است که بعضی چیزها هرگز آن‌گونه که آرزو داشتیم نبوده‌اند و شاید هرگز هم نباشند.

گاهی باید سوگوار والدینی باشیم که آرزو داشتیم داشته باشیم، نه فقط والدینی که واقعاً داشتیم.

گاهی باید برای رابطه‌ای سوگواری کنیم که هرگز به آنچه انتظار داشتیم تبدیل نشد.

گاهی باید با این واقعیت روبه‌رو شویم که کسی که دوستش داریم، قادر نیست چیزی را که از او می‌خواهیم به ما بدهد.

و گاهی باید از تصویری که از خود ساخته‌ایم دست بکشیم؛ تصویری که می‌گفت:

«اگر بیشتر تلاش کنم، بالاخره مرا انتخاب خواهند کرد.»

یا:

«اگر به اندازه کافی خوب باشم، دیگر رهایم نمی‌کنند.»

یا:

«اگر کسی را نجات بدهم، بالاخره دوستم خواهد داشت.»

روان‌کاوی قرار نیست این فانتزی‌ها را با یک حقیقت ساده و بی‌رحمانه جایگزین کند.

به فرد کمک می‌کند بتواند حقیقت پیچیده و گاه دردناک را تحمل کند.

و شاید یکی از عمیق‌ترین شکل‌های آزادی روانی همین باشد:

اینکه دیگر مجبور نباشیم برای زنده نگه داشتن امیدی قدیمی، واقعیتی را که در برابر ماست انکار کنیم.

واقعیت یعنی دیگری را همان‌گونه که هست ببینیم

یکی از نشانه‌های رشد روانی این است که بتوانیم دیگری را از فانتزی خود جدا کنیم.

یعنی بتوانیم بگوییم:

«من تو را دوست دارم، اما می‌دانم تو همان چیزی نیستی که من آرزو کرده‌ام باشی.»

این تفاوت ظریف، اما بنیادین است.

عشق بالغ زمانی امکان‌پذیر می‌شود که دیگری بتواند «دیگری» باقی بماند؛

نه ابزاری برای ترمیم زخم‌های ما،

نه پاسخ تمام نیازهای ما،

نه کسی که باید گذشته را برای ما جبران کند،

و نه شخصیتی که مجبوریم او را در فانتزی خود نگه داریم تا بتوانیم دوستش داشته باشیم.

در چنین نگاهی، روان‌کاوی لزوماً انسان را از خیال بیرون نمی‌کشد؛ بلکه به او کمک می‌کند بفهمد کدام بخش زندگی‌اش واقعیت است و کدام بخش، ساخته روان اوست.

وقتی «امید» مانع دیدن واقعیت می‌شود

امید همیشه چیز بدی نیست.

گاهی انسان به کمک امید می‌تواند دوره‌های دشوار زندگی را تحمل کند، برای آینده برنامه‌ریزی کند و امکان تغییر را تصور کند.

اما امید نیز می‌تواند به شکلی دفاعی مورد استفاده قرار گیرد.

گاهی امید یعنی:

«نمی‌خواهم آنچه اکنون وجود دارد را ببینم.»

فرد ممکن است سال‌ها منتظر تغییری بماند که هیچ نشانه واقعی از آن وجود ندارد.

ممکن است بارها رفتار مشخص دیگری را تجربه کند، اما همچنان به تصویری که از «آنچه می‌تواند بشود» ساخته است وفادار بماند.

در چنین موقعیتی، پرسش شاید این نباشد که:

«آیا تغییر ممکن است؟»

بلکه این باشد:

«برای اینکه بتوانم به این امید ادامه دهم، چه واقعیتی را مجبورم نبینم؟»

این پرسش همیشه پاسخ ساده‌ای ندارد، اما می‌تواند مرز میان امید و انکار را روشن‌تر کند.


زندگی در واقعیت به معنای ناامید شدن نیست

پذیرفتن واقعیت لزوماً به معنای کنار گذاشتن امید، رؤیا یا میل نیست.

بلوغ روانی شاید دقیقاً در توانایی نگه داشتن هر دو باشد:

اینکه بتوانیم آرزو کنیم، اما بدانیم آرزو واقعیت نیست.

امیدوار باشیم، اما واقعیت امروز را نیز ببینیم.

عشق بورزیم، بدون آنکه دیگری را مجبور کنیم با فانتزی ما درباره او منطبق شود.

فقدان را بپذیریم، بدون آنکه معنای آنچه از دست رفته را انکار کنیم.

و گذشته را بشناسیم، بدون آنکه اجازه دهیم گذشته، بی‌آنکه بدانیم، آینده ما را طراحی کند.

شاید هدف روان‌کاوی «واقع‌بین شدن» نباشد

اگر بخواهیم جمله شلزینگر را با دقت روان‌کاوانه‌تری بخوانیم، شاید هدف روان‌کاوی صرفاً این نباشد که انسان «واقع‌بین‌تر» شود.

هدف عمیق‌تر می‌تواند این باشد:

توانایی زندگی کردن با فاصله میان واقعیت و آرزو.

اینکه بتوانیم هم آرزو داشته باشیم و هم بپذیریم که آرزو الزاماً واقعیت نیست.

هم عشق بورزیم و هم بپذیریم که دیگری مالک ما نیست و قرار نیست تمام نیازهای ما را پاسخ دهد.

هم امیدوار باشیم و هم بتوانیم فقدان را تحمل کنیم.

هم گذشته را بشناسیم و هم اجازه ندهیم گذشته، بدون آگاهی ما، آینده را به شکلی تکراری طراحی کند.

روان‌کاوی قرار نیست زندگی را از درد، فقدان، ناکامی و ابهام خالی کند.

قرار است انسان را نسبت به نحوه‌ای که روانش با این واقعیت‌ها مواجه می‌شود آگاه‌تر کند.

روان‌کاوی چگونه به دیدن واقعیت کمک می‌کند؟

روان‌کاوی قرار نیست از بیرون تعیین کند چه چیزی برای فرد «واقعی» است و چه چیزی «خیالی».

مسئله، کشف تدریجی رابطه‌ای است که فرد با واقعیت خود ساخته است.

در روان‌کاوی می‌توان پرسید:

چرا این رابطه را آن‌گونه تجربه می‌کنم؟

چرا این نوع انتخاب بارها در زندگی من تکرار می‌شود؟

چه چیزی در دیگری می‌بینم که ممکن است بخشی از تاریخچه روانی خود من باشد؟

چه امیدی را حفظ کرده‌ام؟

از پذیرش کدام فقدان می‌ترسم؟

و اگر فانتزی‌ای که سال‌ها به آن تکیه کرده‌ام کنار برود، با چه حقیقتی روبه‌رو خواهم شد؟

هدف این پرسش‌ها قضاوت درباره فرد نیست.

هدف، ایجاد امکانی است برای اینکه آنچه پیش‌تر بی‌آنکه دیده شود زندگی فرد را هدایت می‌کرد، بتواند دیده و فهمیده شود.

و شاید همین دیدن، امکان انتخابی تازه را فراهم کند.

در پایان

رهایی روانی شاید زمانی آغاز شود که دیگر مجبور نباشیم واقعیت را مطابق فانتزی خود تغییر دهیم تا بتوانیم آن را تحمل کنیم.

آن‌گاه می‌توانیم ببینیم؛

نه فقط آنچه آرزو داریم ببینیم،

بلکه آنچه واقعاً هست.

ممکن است دیگری را دوست داشته باشیم و در عین حال ببینیم که نمی‌تواند آنچه نیاز داریم به ما بدهد.

ممکن است گذشته خود را بفهمیم، بدون آنکه تمام امروزمان را به آن واگذار کنیم.

ممکن است همچنان آرزو، خیال و امید داشته باشیم، اما دیگر مجبور نباشیم برای حفظ آن‌ها واقعیت را انکار کنیم.

و شاید روان‌کاوی، بیش از آنکه ما را از خیال بیرون بیاورد، کمک کند بفهمیم:

چرا به این خیال نیاز داشته‌ایم؟

چه چیزی را برای ما حفظ کرده است؟

از مواجهه با چه حقیقتی محافظت‌مان کرده است؟

و اکنون، آیا هنوز به همان اندازه به آن نیاز داریم؟

همین فهم است که امکان انتخابی تازه را فراهم می‌کند؛ انتخابی که نه صرفاً از گذشته و فانتزی‌های ناهشیار، بلکه از توانایی دیدن واقعیت و زندگی کردن در آن شکل می‌گیرد.

به‌منظور حفاظت از حقوق مالکیت معنوی دکتر گلنوش ابراهیمی، کپی‌برداری، ذخیره و بازنشر محتوای این وب‌سایت توسط تیم توسعه محدود شده است.