Quality Life — Dr. Golnoush Ebrahimi درخواست وقت
خلوت روانی؛ جایی که «من» هنوز متعلق به خودم است

خلوت روانی؛ جایی که «من» هنوز متعلق به خودم است

روابط۹ دقیقه مطالعه۱۷ مرداد ۱۴۰۵

خوانشی از صمیمیت، مرز و حقِ ناشناخته ماندن

«اگر دوستم داری، چرا همه‌چیز را به من نمی‌گویی؟»

این جمله در بسیاری از روابط، ظاهری از عشق و صمیمیت دارد.
انگار هرچه دو نفر به یکدیگر نزدیک‌تر باشند، باید فاصله میان ذهن‌هایشان کمتر شود؛ باید همه‌چیز گفته شود، همه‌چیز توضیح داده شود و هیچ بخش ناشناخته‌ای میان آنها باقی نماند.

اما آیا صمیمیت واقعاً به معنای دسترسی کامل به جهان درونی دیگری است؟

اگر من تو را دوست داشته باشم، آیا باید بتوانم تمام افکار، خیال‌ها، خاطرات، امیال و حتی سکوت‌های تو را بدانم؟

و اگر بخشی از تو را نتوانم بدانم، آیا این ندانستن الزاماً نشانه فاصله، بی‌اعتمادی یا خیانت است؟

در نگاه وینیکات، پاسخ به این پرسش‌ها پیچیده‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کنیم.

برای شکل‌گیری یک رابطه سالم، فقط توانایی برقراری ارتباط اهمیت ندارد؛ توانایی ارتباط برقرار نکردن نیز بخشی از سلامت روان است.

گاهی انسان برای آنکه بتواند واقعاً با دیگری ارتباط برقرار کند، باید مطمئن باشد که تماماً در دسترس دیگری نیست.


صمیمیت، یکی شدن نیست

یکی از خیال‌های ناهشیار در رابطه این است که عشق باید به نوعی «یکی شدن» منجر شود.

دوست داشتن یعنی همه‌چیزت را بدانم.

اعتماد یعنی چیزی از من پنهان نکنی.

نزدیکی یعنی هیچ فاصله‌ای میان ما باقی نماند.

اما اگر هیچ فاصله‌ای باقی نماند، دیگر با یک رابطه میان دو سوژه مواجه نیستیم؛ بلکه با نوعی ادغام روانی روبه‌رو می‌شویم.

دو انسان زمانی می‌توانند با یکدیگر رابطه داشته باشند که هم به یکدیگر نزدیک باشند و هم جدا بمانند.

من «من» باشم و تو «تو».

تو را دوست داشته باشم، بدون اینکه مالک ذهن تو باشم.

به تو نزدیک شوم، بدون اینکه بخواهم تمام مرزهای روانی تو را از میان بردارم.

و شاید دشوارترین بخش عشق بالغ همین باشد:

تحمل اینکه کسی را دوست داشته باشیم و هرگز نتوانیم تمام او را بدانیم.


«حقِ ارتباط برقرار نکردن»

انسان هم نیازمند ارتباط است و هم نیازمند حفظ بخشی از خود که ارتباط‌پذیر نیست.

«حقِ ارتباط برقرار نکردن» یعنی حقی برای آنکه بخشی از تجربه درونی فرد، صرفاً متعلق به خود او باقی بماند.

این بخش خصوصی روان، الزاماً رازِ خطرناک یا محتوای پنهان‌شده نیست.

ممکن است یک خیال باشد.

یک احساس گذرا.

یک خاطره.

یک فکر که هنوز نمی‌خواهیم درباره‌اش حرف بزنیم.

یا حتی چیزی که هنوز خودمان هم نمی‌توانیم آن را به زبان بیاوریم.

بنابراین، ناگفته ماندن همیشه به معنای پنهان‌کاری نیست.

گاهی ناگفته ماندن، شکل خاصی از مالکیت روانی است:

«این تجربه فعلاً متعلق به من است.»


کودک چگونه صاحب ذهن خودش می‌شود؟

برای فهم اهمیت این مسئله باید به آغاز زندگی بازگردیم.

کودک در ابتدا موجودی به‌شدت وابسته است. برای بقا، آرامش و تنظیم هیجانی خود به مراقب نیاز دارد. اما رشد روانی قرار نیست در وابستگی کامل باقی بماند.

به تدریج باید چیزی شکل بگیرد که بتوان آن را تجربه یک «خود» نامید.

کودک باید بتواند تجربه کند:

«این احساس من است.»

«این خیال من است.»

«این فکر متعلق به من است.»

«من می‌توانم چیزی را در درون خود داشته باشم، بدون اینکه مجبور باشم آن را فوراً به دیگری تحویل بدهم.»

از این منظر، استقلال روانی به معنای بی‌نیازی از دیگری نیست.

برعکس، استقلال سالم اغلب بر پایه یک تجربه اولیه از وابستگیِ قابل اعتماد ساخته می‌شود.

کودکی که تجربه کرده است دیگری می‌تواند حضور داشته باشد، بدون اینکه به تمام وجود او هجوم ببرد، به تدریج می‌آموزد که هم می‌تواند رابطه داشته باشد و هم خودش باقی بماند.


وقتی دیگری بیش از حد به روان کودک نزدیک می‌شود

تصور کنید کودکی هنوز نمی‌داند چه احساسی دارد، اما مادر دائماً می‌پرسد:

«چی شد؟»

«چرا ناراحتی؟»

«الان به چی فکر می‌کنی؟»

«مطمئنی چیزی رو از من پنهان نمی‌کنی؟»

«من می‌دونم تو واقعاً چی می‌خوای.»

در ظاهر، ممکن است این رفتارها نشانه توجه باشند.

اما اگر کودک دائماً احساس کند دیگری باید وارد جهان درونی او شود، آن‌گاه ممکن است به جای اینکه تجربه درونی خود را کشف کند، به تدریج یاد بگیرد که خودش را از نگاه دیگری تعریف کند.

و اینجا یکی از مفاهیم مهم وینیکات اهمیت پیدا می‌کند: خودِ کاذب (False Self).

فرد به جای اینکه از تجربه زنده و خودانگیخته خود حرکت کند، دائماً خود را با آنچه دیگری می‌خواهد، انتظار دارد یا می‌پسندد تنظیم می‌کند.

او دیگر فقط احساس نمی‌کند؛ ابتدا به این فکر می‌کند که «احساس من برای دیگری چه معنایی دارد؟»

فقط نمی‌خواهد؛ ابتدا بررسی می‌کند «آیا اجازه دارم این را بخواهم؟»

فقط سکوت نمی‌کند؛ نگران می‌شود که «اگر سکوت کنم، دیگری درباره من چه فکر خواهد کرد؟»

در اینجا، مرز میان خود و دیگری به تدریج شکننده می‌شود.


چرا بعضی آدم‌ها نمی‌توانند ندانستن را تحمل کنند؟

گاهی مسئله در واقع چیزی نیست که دیگری نمی‌گوید.

مسئله، اضطرابی است که در ما از ندانستن ایجاد می‌شود.

شریک عاطفی‌مان ساکت است و ذهن ما بلافاصله شروع به ساختن داستان می‌کند:

«حتماً اتفاقی افتاده.»

«شاید دیگر مرا دوست ندارد.»

«حتماً چیزی را از من پنهان می‌کند.»

«اگر واقعاً به من نزدیک بود، همه‌چیز را می‌گفت.»

در این وضعیت، دانستن فقط دانستن نیست.

دانستن تبدیل می‌شود به وسیله‌ای برای کنترل اضطراب.

اگر بدانم کجاست، چه می‌کند، چه فکری دارد، با چه کسی حرف زده و چرا سکوت کرده، شاید بتوانم از غافلگیر شدن جلوگیری کنم.

اما مسئله اینجاست که هیچ میزان دانستنی نمی‌تواند اضطرابِ بنیادیِ ناشی از جدا بودن دو انسان را به طور کامل از بین ببرد.

زیرا دیگری همیشه تا حدی دیگری باقی می‌ماند.

و روان باید بتواند این واقعیت را تحمل کند.


وقتی عشق به کنترل تبدیل می‌شود

کنترل همیشه با خشونت ظاهر نمی‌شود.

گاهی بسیار لطیف و عاشقانه حرف می‌زند:

«فقط نگرانتم.»

«من که غریبه نیستم.»

«می‌خوام بدونم توی ذهنت چی می‌گذره.»

«مگه بین ما نباید چیزی پنهان باشه؟»

«اگر دوستم داری، چرا نمی‌گی؟»

اما در پشت این جملات ممکن است یک اضطراب عمیق وجود داشته باشد:

«من نمی‌توانم تحمل کنم که تو قلمرویی داشته باشی که به آن دسترسی ندارم.»

در اینجا، عشق ممکن است به تدریج از رابطه با یک سوژه مستقل فاصله بگیرد و به تلاش برای شناخت، پیش‌بینی و کنترل او تبدیل شود.

دیگری باید قابل خواندن باشد.

قابل توضیح باشد.

قابل پیش‌بینی باشد.

و اگر بخشی از او ناشناخته بماند، اضطراب فعال می‌شود.


خلوت روانی با پنهان‌کاری یکی نیست

در اینجا باید مرزی مهم را حفظ کرد.

حریم روانی به معنای مجوزی برای دروغ، خیانت یا پنهان کردن اطلاعاتی که مستقیماً به حق و انتخاب دیگری مربوط می‌شوند نیست.

اگر فرد در یک رابطه متعهدانه اطلاعات مهمی را که طرف مقابل برای تصمیم‌گیری آگاهانه به آن نیاز دارد پنهان کند، مسئله دیگر صرفاً «خلوت روانی» نیست.

اما همه چیزهایی که گفته نمی‌شوند نیز الزاماً دروغ نیستند.

یک انسان ممکن است خاطره‌ای داشته باشد که هنوز آمادگی گفتنش را ندارد.

خیالی داشته باشد که صرفاً متعلق به جهان ذهنی خودش است.

احساسی را تجربه کند که هنوز خودش معنای آن را نمی‌داند.

یا فقط گاهی نیاز داشته باشد سکوت کند.

هر ناگفته‌ای دروغ نیست.

هر خلوتی خیانت نیست.

و هر مرزی نشانه فاصله عاطفی نیست.

گاهی مرز، همان چیزی است که اجازه می‌دهد رابطه سالم باقی بماند.


در روانکاوی هم قرار نیست همه‌چیز تصاحب شود

اهمیت این مسئله در رابطه روانکاوانه حتی بیشتر است.

ممکن است تصور کنیم روانکاوی یعنی ورود روانکاو به عمیق‌ترین و خصوصی‌ترین لایه‌های ذهن مراجع / آنالیزان و کشف تمام رازهای ناهشیار او.

روانکاو قرار نیست صاحب جهان درونی مراجع / آنالیزان شود.

حتی قرار نیست هر سکوتی را به زور به سخن تبدیل کند.

گاهی سکوت مراجع / آنالیزان باید بتواند وجود داشته باشد.

گاهی «نمی‌خواهم درباره این موضوع صحبت کنم» باید بتواند شنیده شود.

زیرا اگر فرد احساس کند حتی در اتاق روانکاوی نیز مجبور است تمامیت روان خود را در اختیار دیگری قرار دهد، فضای بالقوه‌ای که برای شکل‌گیری خود واقعی لازم است، ممکن است از بین برود.

از این منظر، تحملِ ندانستن بخشی از ظرفیت روانکاو است.

روانکاو باید بتواند در برابر وسوسه دانستن همه‌چیز مقاومت کند.

زیرا گاهی آنچه درمان را ممکن می‌کند، نه کشف همه چیز، بلکه فراهم کردن فضایی است که فرد بتواند برای نخستین بار چیزی را بدون ترس از تصاحب شدن، خودش کشف کند.


صمیمیت بالغ؛ نزدیک بودن بدون بلعیدن

شاید بتوان گفت رابطه سالم نه رابطه‌ای است که در آن هیچ راز و فاصله‌ای وجود ندارد، و نه رابطه‌ای که در آن هرکس پشت دیواری نفوذناپذیر زندگی می‌کند.

رابطه سالم جایی میان این دو قرار دارد.

جایی که بتوان گفت:

«می‌خواهم تو را بشناسم، اما قرار نیست تمام تو را تصاحب کنم.»

«می‌خواهم با تو صمیمی باشم، اما نمی‌خواهم ذهن تو را کنترل کنم.»

«می‌توانی چیزی را فعلاً برای خودت نگه داری، بدون اینکه من فوراً آن را نشانه بی‌علاقگی بدانم.»

و شاید مهم‌تر از همه:

«من می‌توانم تحمل کنم که تمام تو را نمی‌دانم.»

این تحمل، نشانه بی‌تفاوتی نیست.

گاهی برعکس، یکی از بالغ‌ترین شکل‌های دوست داشتن است.


وقتی انسان دیگر حتی نمی‌تواند با خودش خلوت کند

اگر فرد دائماً مجبور باشد خودش را برای دیگری توضیح دهد، اتفاقی ظریف ممکن است رخ دهد.

او پیش از تجربه احساس، آن را توضیح می‌دهد.

پیش از خواستن، واکنش دیگری را پیش‌بینی می‌کند.

پیش از تصمیم گرفتن، نگاه دیگری را در ذهنش می‌سنجد.

و کم‌کم ممکن است پرسشی ساده اما بنیادی برایش دشوار شود:

«من واقعاً چه می‌خواهم؟»

اینجاست که مسئله خلوت روانی دیگر فقط درباره «راز داشتن» نیست.

مسئله این است که آیا انسان هنوز جایی در درون خود دارد که بتواند بدون حضور دائمی دیگری، خودش را تجربه کند.

سلامت روان با توانایی تجربه خودانگیختگی، بازی، خلاقیت و احساس زنده بودن پیوند دارد.

برای این تجربه، باید جایی وجود داشته باشد که «من» بتواند صرفاً خودش باشد.


صمیمیت واقعی، حذف فاصله نیست

شاید یکی از سخت‌ترین درس‌های رابطه این باشد که نزدیکی، حذف دیگری نیست.

اگر دیگری را کاملاً بشناسم، دیگر او را به یک تصویر ذهنی تقلیل داده‌ام.

اگر بخواهم تمام ذهن او را در اختیار داشته باشم، دیگر با یک سوژه مستقل رابطه ندارم؛ با تصویری که از او ساخته‌ام رابطه دارم.

عشق بالغ می‌تواند در برابر این واقعیت بایستد:

تو جهانی داری که من تماماً به آن دسترسی ندارم.

من جهانی دارم که تماماً در اختیار تو نیست.

و با این حال، می‌توانیم یکدیگر را انتخاب کنیم.

این شاید یکی از دشوارترین اشکال اعتماد باشد:

اعتماد نه به معنای دانستن همه‌چیز، بلکه به معنای توانایی تحملِ ندانستن است.


در پایان

انسان برای صمیمی شدن، فقط به دیگری نیاز ندارد؛ به فضایی در درون خود نیز نیاز دارد که بتواند در آن خودش باقی بماند.

سلامت روان فقط در توانایی ارتباط برقرار کردن نیست؛ در توانایی حفظ بخشی از خود نیز هست که مجبور نیست همیشه در معرض نگاه دیگری قرار بگیرد.

به همین دلیل، شاید سؤال عمیق‌تر از «چرا همه‌چیز را به من نمی‌گویی؟» این باشد:

«آیا می‌توانم دوستت داشته باشم، بدون اینکه برای آرام کردن اضطراب خودم مجبور باشم تمام تو را بدانم؟»

و شاید پاسخ به این سؤال، مرز میان صمیمیت و تملک را روشن کند.

صمیمیت واقعی جایی نیست که هیچ خلوتی باقی نمانده باشد.

صمیمیت واقعی جایی است که دو انسان بتوانند در کنار هم باشند، یکدیگر را ببینند، یکدیگر را لمس کنند، از یکدیگر تأثیر بگیرند و با این حال، بخشی از خویشتن را همچنان برای خود نگه دارند.

صمیمیت، نابودی فاصله نیست؛ تواناییِ تحمل فاصله در دلِ نزدیکی است.

به‌منظور حفاظت از حقوق مالکیت معنوی دکتر گلنوش ابراهیمی، کپی‌برداری، ذخیره و بازنشر محتوای این وب‌سایت توسط تیم توسعه محدود شده است.