Quality Life — Dr. Golnoush Ebrahimi درخواست وقت
کودکی که مادر سیرش نکرد؛ گرسنگی روان و جست‌وجوی پایان‌ناپذیر

کودکی که مادر سیرش نکرد؛ گرسنگی روان و جست‌وجوی پایان‌ناپذیر

خانواده۹ دقیقه مطالعه۲۳ تیر ۱۴۰۵

کودکی که از نظر روانی سیر نشد؛ گرسنگی عاطفی از نگاه وینیکات

گاهی انسان در بزرگسالی چیزهای زیادی دارد؛ رابطه، کار، موفقیت، امنیت نسبی، اطرافیان و حتی محبت. اما در ژرفای وجودش احساسی خاموش باقی می‌ماند؛ احساسی شبیه گرسنگی.

گرسنگی‌ای که با غذا از بین نمی‌رود. با توجه دیگران آرام نمی‌شود. با موفقیت خاموش نمی‌گردد. حتی وقتی کسی دوستش دارد، چیزی درون او هنوز می‌پرسد: «آیا واقعاً مرا می‌خواهی؟ آیا می‌مانی؟ آیا کافی هستم؟»

در این مقاله، از تعبیر «گرسنگی روان» به‌عنوان استعاره‌ای برای توضیح نوعی محرومیت عاطفی اولیه استفاده می‌کنیم؛ تجربه‌ای که در آن کودک، نه الزاماً از غذا یا مراقبت فیزیکی، بلکه از دیده‌شدن، فهمیده‌شدن، در آغوش روانی قرار گرفتن و پاسخ عاطفی کافی محروم مانده است.

از نگاه دونالد وینیکات، روان‌کاو و متخصص کودکان، کودک در آغاز زندگی فقط به تغذیه جسمانی نیاز ندارد. او به محیطی نیاز دارد که بتواند او را نگه دارد؛ محیطی که اضطراب‌های خام، نیازهای بی‌نام و ناتوانی او در تحمل جهان را در خود جای دهد. اینجاست که مفهوم «مادر به اندازه کافی خوب» در اندیشه وینیکات اهمیت پیدا می‌کند.

«سیر شدن» فقط غذا خوردن نیست

وقتی می‌گوییم کودکی از نظر روانی «سیر نشده»، منظور این نیست که حتماً مادر یا مراقب اولیه از او مراقبت نکرده، یا نیازهای جسمانی‌اش را نادیده گرفته است. گاهی کودک غذا خورده، لباس داشته، خوابانده شده و حتی در ظاهر مورد مراقبت بوده است؛ اما در سطحی عمیق‌تر، احساس نکرده که تجربه درونی‌اش واقعاً درک شده است.

برای کودک، سیر شدن فقط پر شدن شکم نیست. سیر شدن یعنی کسی گریه‌اش را فقط به‌عنوان صدا نشنود، بلکه اضطراب پشت آن را حس کند. یعنی آغوشی باشد که فقط بدن او را نگیرد، بلکه آشفتگی روانش را نیز تحمل کند. یعنی نگاه مراقب به او بگوید: «تو برای من قابل فهمی. نیاز تو بی‌معنا نیست. بودنت زیادی نیست.»

در زبان وینیکات، کودک در آغاز زندگی هنوز خودی مستقل و منسجم ندارد. او به‌تدریج، در آینه رابطه با مراقب اولیه، خود را پیدا می‌کند. اگر این رابطه به اندازه کافی پاسخ‌گو، قابل اعتماد و نگهدارنده باشد، کودک کم‌کم تجربه می‌کند که می‌تواند وجود داشته باشد، نیاز داشته باشد و در عین حال از هم نپاشد.

مادر به اندازه کافی خوب؛ نه کامل، نه غایب

وینیکات هرگز از «مادر کامل» حرف نمی‌زند. اتفاقاً مادر کامل، اگر اصلاً ممکن باشد، برای رشد کودک مفید نیست. کودک به مادری نیاز ندارد که هیچ‌وقت خطا نکند، هیچ‌وقت خسته نشود یا همیشه بی‌نقص پاسخ دهد. او به «مادر به اندازه کافی خوب» نیاز دارد.

مادر به اندازه کافی خوب، در آغاز زندگی نوزاد تا حد زیادی با نیازهای او سازگار می‌شود. او تلاش می‌کند گریه، بی‌قراری، گرسنگی، ترس و نیاز کودک به حضور را بفهمد و به آن پاسخ دهد. اما به‌تدریج، با رشد کودک، این سازگاری کامل را کمتر می‌کند تا کودک بتواند ناکامی‌های کوچک و قابل تحمل را تجربه کند و آرام‌آرام با واقعیت بیرونی روبه‌رو شود.

بنابراین، مسئله در نگاه وینیکات، خطاهای معمول مادر یا مراقب نیست. هیچ مراقبی همیشه حاضر، همیشه آرام و همیشه دقیق نیست. آنچه می‌تواند برای روان کودک دشوار شود، شکست‌های مکرر، زودهنگام، شدید یا غیرقابل تحمل در محیط نگهدارنده است؛ لحظاتی که کودک هنوز توانایی تحمل تنهایی، تأخیر، غیبت یا آشفتگی را ندارد.

محیط نگهدارنده یعنی چه؟

یکی از مفاهیم مهم وینیکات، «محیط نگهدارنده» است. این مفهوم فقط به بغل کردن فیزیکی کودک اشاره ندارد؛ هرچند آغوش جسمانی هم بخشی از آن است. محیط نگهدارنده یعنی فضایی که کودک در آن احساس کند روانش از هم نمی‌پاشد.

کودک در آغاز زندگی، اضطراب‌های خود را نمی‌شناسد. او نمی‌تواند بگوید «من می‌ترسم»، «من تنها مانده‌ام» یا «من نیاز دارم کسی مرا بفهمد». این تجربه‌ها خام، بدنی و بی‌زبان‌اند. مراقب اولیه با حضور، تماس، نگاه، صدا، ریتم و پاسخ‌دهی خود به کودک کمک می‌کند این آشفتگی‌ها قابل تحمل شوند.

اگر این نگهداری به اندازه کافی رخ دهد، کودک به‌تدریج احساس تداوم وجود پیدا می‌کند؛ یعنی حس می‌کند «من هستم»، «بودنم ادامه دارد» و «جهان کاملاً بی‌ثبات و تهدیدکننده نیست».

اما اگر محیط نگهدارنده بارها و بارها دچار شکست شود، کودک ممکن است خیلی زود ناچار شود با جهانی روبه‌رو شود که هنوز برای تحمل آن آماده نیست.

وقتی کودک خود را در ذهن دیگری پیدا نمی‌کند

یکی از دردناک‌ترین تجربه‌های اولیه این است که کودک احساس کند در ذهن مراقب جایی ندارد. یعنی نیازهایش دیده نمی‌شوند، احساساتش معنا پیدا نمی‌کنند، یا حضور روانی مراقب در دسترس نیست.

ممکن است مراقب از نظر فیزیکی کنار کودک باشد، اما از نظر روانی غایب باشد؛ برای مثال به دلیل افسردگی، اضطراب شدید، فشارهای زندگی، سوگ، تنهایی، رابطه دشوار، یا رنج‌هایی که خودش هرگز فرصت فهمیدنشان را پیدا نکرده است.

این حرف به معنای سرزنش مادر یا مراقب نیست. بسیاری از مراقبان، خودشان در شرایطی دشوار، تنها، فرسوده یا بی‌حمایت بوده‌اند. در نگاه وینیکاتی، تمرکز بر مقصر پیدا کردن نیست؛ تمرکز بر فهمیدن این است که کودک در چه محیطی امکان تجربه کردن خود را پیدا کرده یا از دست داده است.

کودکی که در ذهن دیگری جایی پیدا نمی‌کند، ممکن است در آینده نیز مدام به دنبال کسی بگردد که بالاخره او را ببیند؛ نه فقط ظاهرش را، نه فقط موفقیتش را، نه فقط نقش‌هایش را، بلکه خودِ آسیب‌پذیر و نیازمندش را.

خود کاذب؛ وقتی کودک برای بقا نقش می‌سازد

در اندیشه وینیکات، اگر کودک نتواند به اندازه کافی از درون خود زندگی کند، ممکن است به‌تدریج یاد بگیرد خود را با خواسته‌ها، اضطراب‌ها و نیازهای محیط هماهنگ کند. در چنین وضعیتی، زمینه‌ای برای شکل‌گیری چیزی فراهم می‌شود که وینیکات آن را «خود کاذب» می‌نامد.

خود کاذب الزاماً به معنای دروغین بودن فرد نیست. بسیاری از افرادی که با خود کاذب زندگی می‌کنند، بسیار موفق، مؤدب، مراقب، مسئول، دوست‌داشتنی یا سازگار به نظر می‌رسند. اما در عمق وجودشان ممکن است احساس کنند واقعاً زندگی نمی‌کنند؛ بیشتر در حال اجرا کردن نقشی هستند که باعث می‌شود پذیرفته شوند، ترک نشوند یا دردسر ایجاد نکنند.

کودک در چنین شرایطی ممکن است خیلی زود یاد بگیرد که نیازهای خودش را پنهان کند، گریه‌اش را قورت دهد، بیش از سنش مراقب دیگران باشد، یا آن‌قدر «خوب» شود که کسی متوجه گرسنگی روانی او نشود.

این خود کاذب، در ابتدا راهی برای بقا است. اما اگر در بزرگسالی همچنان تنها راه رابطه با جهان باقی بماند، می‌تواند فرد را از تجربه خود حقیقی‌اش دور کند.

چرا در بزرگسالی هیچ عشقی کافی به نظر نمی‌رسد؟

برای برخی افراد، محرومیت عاطفی اولیه ممکن است در بزرگسالی به شکل جست‌وجوی پایان‌ناپذیر عشق، توجه یا اطمینان بازگردد.

فرد ممکن است در رابطه عاشقانه، از دیگری حضوری بی‌وقفه بخواهد. ممکن است کوچک‌ترین فاصله را نشانه طرد شدن بداند. ممکن است بارها و بارها بپرسد: «دوستم داری؟»، اما هیچ پاسخی او را برای مدت طولانی آرام نکند.

گاهی هرچه محبت بیشتری دریافت می‌کند، باز هم درونش چیزی آرام نمی‌شود. نه به این دلیل که ناسپاس است، یا عشق دیگری را نمی‌فهمد؛ بلکه شاید به این دلیل که در سطحی عمیق‌تر، او به دنبال تجربه‌ای بسیار قدیمی‌تر است: تجربه‌ای که در آن قرار بوده کسی نیاز او را پیش از آنکه به وحشت تبدیل شود، بفهمد و نگه دارد.

در این حالت، رابطه امروز ممکن است صحنه بازگشت رنج دیروز شود. فرد از شریک عاطفی، دوست، درمانگر یا حتی فرزند خود می‌خواهد همان خلأ اولیه را پر کند؛ خلأیی که هیچ رابطه بزرگسالی نمی‌تواند به شکل کامل و جادویی آن را از بین ببرد.

اما این به معنای ناامیدی نیست. آنچه در رابطه‌های امروز تکرار می‌شود، اگر فهمیده شود، می‌تواند راهی به سوی ترمیم و رشد باز کند.

یک مثال فرضی

فرض کنیم فردی در رابطه عاطفی خود دائماً نگران است که طرف مقابل دیگر او را دوست نداشته باشد. اگر چند ساعت پیام نگیرد، احساس می‌کند کنار گذاشته شده است. اگر شریکش خسته باشد یا سکوت کند، او در درون خود فرو می‌ریزد و تصور می‌کند حتماً اتفاق بدی افتاده است.

در ظاهر، مسئله فقط حساسیت یا وابستگی در رابطه امروز است. اما اگر با دقت بیشتری نگاه کنیم، ممکن است ببینیم این فرد از کودکی تجربه کرده که حضور عاطفی مراقب قابل پیش‌بینی نبوده است. گاهی مراقب نزدیک و مهربان بوده، گاهی دور، مضطرب، افسرده یا ناپدید از نظر روانی.

در این مثال فرضی، فرد در بزرگسالی فقط با شریک عاطفی خود روبه‌رو نیست؛ او با اضطرابی قدیمی‌تر نیز مواجه است. اضطرابی که می‌پرسد: «آیا این بار کسی می‌ماند؟ آیا این بار نیاز من زیادی نیست؟ آیا این بار دیده می‌شوم؟»

روان‌درمانی چگونه می‌تواند کمک کند؟

در رویکرد وینیکاتی، روان‌درمانی فقط جایی برای تفسیرهای پیچیده نیست. درمان می‌تواند به‌تدریج به تجربه‌ای تازه تبدیل شود؛ تجربه‌ای که در آن فرد بدون اجبار به نقش بازی کردن، بدون ضرورت بی‌نقص بودن و بدون ترس از نابود شدن رابطه، بتواند بخشی از خود واقعی‌اش را آشکار کند.

روان‌درمانگر جای مادر را نمی‌گیرد و قرار نیست گذشته را پاک کند. اما می‌تواند محیطی فراهم کند که در آن احساسات ناتمام، نیازهای شرم‌آلود، خشم‌های پنهان، وابستگی‌ها و ترس‌های قدیمی به‌تدریج قابل تجربه و فهم شوند.

گاهی سکوت درمانگر، حضور مداوم او، توانایی‌اش در تحمل خشم یا ناامیدی مراجع، و پاسخ ندادن شتاب‌زده به همه چیز، بخشی از همان تجربه نگهدارنده را فراهم می‌کند؛ تجربه‌ای که در آن فرد کم‌کم می‌فهمد لازم نیست برای پذیرفته شدن، خود را پنهان کند.

در چنین فضایی، ممکن است فرد به‌تدریج دریابد که نیاز داشتن، نشانه ضعف نیست. آسیب‌پذیر بودن، مساوی با دوست‌داشتنی نبودن نیست. و رابطه می‌تواند جایی باشد برای دیده شدن، نه فقط جایی برای اثبات کردن خود.

چه زمانی بهتر است کمک تخصصی بگیریم؟

اگر احساس گرسنگی عاطفی، ترس شدید از طرد شدن، وابستگی دردناک، احساس پوچی، ناتوانی در تنها ماندن، یا نیاز مداوم به اطمینان گرفتن، زندگی روزمره یا رابطه‌های شما را تحت تأثیر قرار داده است، گفت‌وگو با روان‌شناس یا روان‌درمانگر می‌تواند کمک‌کننده باشد.

همچنین اگر این تجربه‌ها با افسردگی شدید، افکار آسیب به خود، حملات پانیک، اختلال جدی در خواب، مصرف مشکل‌ساز مواد، یا احساس ناتوانی در ادامه زندگی همراه شده‌اند، مراجعه فوری به متخصص سلامت روان یا مراکز درمانی ضروری است.

این مقاله برای آگاهی و تأمل نوشته شده و جایگزین ارزیابی، تشخیص یا درمان تخصصی نیست.

در پایان

شاید گرسنگی روانی، در عمیق‌ترین معنای خود، جست‌وجوی غذا یا حتی محبت بیشتر نباشد. شاید جست‌وجوی تجربه‌ای باشد که زمانی باید در آغاز زندگی رخ می‌داد: اینکه کسی حضور داشته باشد، نیاز ما را تاب بیاورد، از آشفتگی ما نترسد و به ما کمک کند احساس کنیم می‌توانیم وجود داشته باشیم.

از نگاه وینیکات، انسان زمانی به خود حقیقی نزدیک‌تر می‌شود که دیگر مجبور نباشد برای بودنش بجنگد، برای دوست داشته شدن نقش بازی کند، یا نیازهایش را پنهان کند تا رابطه از دست نرود.

شاید سیر شدن، در نهایت، یعنی رسیدن به تجربه‌ای آرام و عمیق:
اینکه «من می‌توانم باشم؛ حتی وقتی کامل نیستم، حتی وقتی نیاز دارم، حتی وقتی آسیب‌پذیرم.»

اگر احساس می‌کنید در رابطه‌های خود مدام به دنبال اطمینانی هستید که هرگز کافی نمی‌شود، گفت‌وگو با یک روان‌درمانگر می‌تواند نقطه‌ی شروعی برای فهم این گرسنگی قدیمی و پیدا کردن زبانی تازه برای آن باشد.

به‌منظور حفاظت از حقوق مالکیت معنوی دکتر گلنوش ابراهیمی، کپی‌برداری، ذخیره و بازنشر محتوای این وب‌سایت توسط تیم توسعه محدود شده است.