چرا چیزی را که نمیفهمیم، نابود میکنیم؟
تأملی روانکاوانه درباره اضطرابِ ناشناخته و هنرِ ماندن در نادانی
گاهی چیزی در زندگی ما رخ میدهد که هنوز نمیتوانیم برایش نامی پیدا کنیم.
احساسی مبهم، رفتاری از دیگری که معنایش روشن نیست، فقدانی که هنوز در ذهن جا نگرفته، یا پرسشی که پاسخ آمادهای ندارد.
در چنین لحظههایی، ممکن است بهجای آنکه با ناشناخته روبهرو بمانیم، شتاب کنیم تا آن را توضیح دهیم، طبقهبندی کنیم، به چیزی آشنا تبدیلش کنیم یا از میدان تجربه بیرون برانیم.
ویلْفرد بیون، روانکاو بریتانیایی، در بخش مهمی از اندیشهی خود به مسألهای نزدیک میشود که در چنین موقعیتهایی اهمیت پیدا میکند:
مواجهه با آنچه هنوز نمیدانیم، میتواند اضطراببرانگیز باشد؛ و ذهن، برای رهایی از این اضطراب، گاهی بهجای اندیشیدن دربارهی تجربه، میکوشد آن را از خود دور کند.
اما آیا هر چیزی که نمیتوانیم بفهمیم باید فوراً توضیح داده شود؟
و آیا ممکن است شتاب ما برای فهمیدن، گاهی همان چیزی را از میان ببرد که هنوز فرصت نکردهایم بشناسیم؟
وقتی نادانی به تهدید تبدیل میشود
ناشناخته همیشه به معنای چیزی عجیب یا دور از زندگی روزمره نیست.
گاهی ناشناخته، احساسی است که در خودمان پیدا میکنیم و نمیدانیم از کجا آمده است.
گاهی معنای سکوت کسی است که دوستش داریم.
گاهی آیندهای است که نمیتوانیم پیشبینیاش کنیم.
حتی ممکن است با بخشی از خودمان روبهرو شویم که با تصویری که از خویش ساختهایم سازگار نیست.
نادانی در این لحظهها فقط فقدان اطلاعات نیست؛ میتواند تجربهای از بیپناهی باشد.
وقتی نمیدانیم چه اتفاقی افتاده، چه معنایی دارد یا چه باید بکنیم، ممکن است احساس کنیم کنترل از دستمان خارج شده است.
ذهن برای بازگرداندن این کنترل، گاهی پاسخی فوری میسازد:
«حتماً منظورش این بود.»
«من دقیقاً میدانم چرا این اتفاق افتاد.»
«این احساس را نباید داشته باشم.»
«این آدم مشکل دارد.»
«این موضوع را باید تمام کرد.»
پاسخ سریع گاهی از خودِ نادانی تحملپذیرتر است؛ حتی اگر درست نباشد.
ذهن ممکن است ترجیح دهد با توضیحی نادرست آرام شود تا مدتی در کنار پرسشی بماند که هنوز پاسخ ندارد.
این اتفاق همیشه از سر ناتوانی در فکرکردن نیست.
گاهی درست برعکس، با توضیحهای فراوان همراه است؛ توضیحهایی که بیش از آنکه حاصل شنیدن تجربه باشند، برای پایاندادن به اضطراب ساخته شدهاند.
گاهی ما نمیخواهیم چیزی را بفهمیم؛ میخواهیم دیگر مجبور نباشیم با ندانستنِ آن زندگی کنیم.
از اندیشیدن تا حذفکردن
فکرکردن صرفاً به معنای داشتن ایده یا تولید توضیح نیست.
فکرکردن مستلزم آن است که تجربهای خام و آشفته بتواند در ذهن جایی پیدا کند؛ تجربهای که هنوز به کلمه، معنا یا روایت تبدیل نشده است.
اگر این تجربه بیش از اندازه اضطراببرانگیز باشد، ذهن ممکن است بهجای آنکه آن را در خود نگه دارد و دربارهاش بیندیشد، بکوشد از شرّ آن خلاص شود.
این حذف همیشه آشکار نیست.
گاهی با انکار ظاهر میشود:
«چیزی نشده.»
گاهی با قطعیت:
«همهچیز را فهمیدهام.»
گاهی با شوخی، بیاعتنایی، تغییر موضوع یا مشغولشدن افراطی.
گاهی نیز با چسبیدن به یک تشخیص یا برچسب، چنانکه گویی نامگذاری تجربه، بهتنهایی، آن را فهمپذیر و مهارشدنی میکند.
در اینجا باید میان نامدادن و فهمیدن تفاوت گذاشت.
نامها میتوانند به تجربه شکل بدهند و راه اندیشیدن را باز کنند؛ اما گاهی هم زودتر از آنکه تجربه واقعاً شنیده و فهمیده شود، بر آن فرود میآیند و امکان کشف معنای تازه را میبندند.
آنچه هنوز ناشناخته است، ممکن است زیر پوشش توضیحی آشنا ناپدید شود.
برای مثال، وقتی فردی میگوید «او همیشه مرا تحقیر میکند»، ممکن است از تجربهای واقعی و تکرارشونده سخن بگوید که باید جدی گرفته شود.
اما گاهی نیز این جمله، پیش از آنکه روشن شده باشد در یک موقعیت مشخص چه اتفاقی افتاده، به نتیجهای قطعی تبدیل میشود.
مسأله این نیست که باید به هر احساس خود شک کنیم یا رفتار آسیبزنندهی دیگران را نادیده بگیریم.
مسأله این است که گاهی قطعیتِ زودهنگام، فرصت دیدن آنچه واقعاً رخ داده را از ما میگیرد.
حمله به پیوندها؛ وقتی فکرکردن خودش اضطرابآور میشود
بیون در مقالهی «حمله به پیوندها» (Attacks on Linking) به شکلهایی از تخریب روانی میپردازد که در آنها، خودِ پیوند میان تجربهها، افکار و رابطه با دیگری هدف حمله قرار میگیرد.
این مفهوم در بستر مشاهدههای بالینی خاصی صورتبندی شده است و نباید آن را توضیح مستقیمی برای هر نوع انکار، عصبانیت یا شتاب در قضاوت دانست.
بااینحال، این اندیشه پرسشی مهم پیش روی ما میگذارد:
اگر برقرارکردن ارتباط میان دو تجربه، فرد را با حقیقتی دردناک روبهرو کند، آیا ممکن است خودِ این ارتباط نیز برای او اضطرابآور شود؟
فرض کنیم کسی همزمان خواهان صمیمیت است و از نزدیکشدن دیگری میترسد.
اگر بتواند این دو تجربه را کنار یکدیگر بگذارد، شاید روزی دربارهی این تعارض فکر کند:
«من نزدیکی را میخواهم، اما وقتی کسی به من نزدیک میشود، احساس خطر میکنم.»
اما گاهی کنار هم قرار گرفتن این دو احساس، بیش از اندازه دشوار است.
در چنین شرایطی، ممکن است فرد فقط یکی از آنها را به رسمیت بشناسد:
«من اصلاً به کسی احتیاج ندارم.»
یا:
«هیچکس ارزش نزدیکشدن ندارد.»
این جملهها ممکن است گاهی بیانگر انتخابی آگاهانه و واقعی باشند؛ اما در برخی تجربهها میتوانند راهی برای دورماندن از تعارضی باشند که هنوز قابلفکرکردن نشده است.
در اینجا، آنچه کنار گذاشته میشود فقط یک احساس نیست؛ شاید امکان دیدن رابطهی میان دو احساس باشد.
البته چنین نمونهای صرفاً برای نزدیکشدن به مفهوم مورد بحث است و نباید آن را معادل بالینی «حمله به پیوندها» در معنای دقیق بیونی دانست.
گاهی آنچه تحمل نمیکنیم، نه خودِ تجربه، بلکه پیوندی است که آن تجربه میان بخشهای متفاوت زندگی ما برقرار میکند.
ظرفیت فکرکردن چگونه شکل میگیرد؟
در اندیشهی بیون، تجربهی هیجانی و توانایی فکرکردن به آن، رابطهای بنیادی دارند.
او در بحث از کارکرد آلفا، به فرایندی میپردازد که طی آن تجربههای خام و هنوز اندیشیدهنشده میتوانند به عناصری تبدیل شوند که امکان رؤیاپردازی، یادآوری و فکرکردن دربارهی آنها فراهم میشود.
در این صورتبندی، ذهن همیشه از ابتدا قادر نیست هر تجربهای را بهسادگی در خود جای دهد.
بعضی تجربهها ابتدا چنان آشفته، شدید یا نامفهوماند که فرد نمیداند با آنها چه کند.
بیون برای توضیح بخشی از این فرایند از مفهوم «ظرف و مظروف» (Container–Contained) استفاده میکند.
در روابط اولیه، مراقب میتواند در شرایطی به کودک کمک کند تا تجربههای هیجانی دشوار بهتدریج قابلتحملتر و قابلفهمتر شوند.
این مفهوم را نباید به تکلیف بیپایان مادر برای فهمیدن و آرامکردن تمام احساسات کودک تقلیل داد.
مسأله، کیفیت رابطهای است که در آن، تجربهی دشوار امکان پیدا میکند بیآنکه فوراً طرد یا انکار شود، مورد توجه قرار گیرد.
در زندگی بزرگسالی نیز گاهی حضور فردی که بتواند بدون شتاب برای توضیحدادن، به تجربهی ما گوش کند، به فکرکردن کمک میکند.
نه به این دلیل که او حتماً پاسخ را میداند.
بلکه شاید به این دلیل که برای ندانستنِ موقت ما جا باز میکند.
گاهی پیش از آنکه بتوانیم چیزی را بفهمیم، نیاز داریم تجربهاش برای لحظهای نزد خودمان یا در رابطهای قابلاعتماد، تحملپذیر شود.
ماندن در نادانی، تسلیمشدن نیست
تحمل ناشناخته به معنای بیعملی، انفعال یا کنارگذاشتن فهم نیست.
مسأله این است که میان تجربهکردن یک پرسش و بستن شتابزدهی آن، فاصلهای ایجاد کنیم.
بتوانیم بگوییم:
«هنوز نمیدانم.»
بیآنکه این جمله را شکست یا ناتوانی تلقی کنیم.
این فاصله میتواند فضای فکرکردن باشد.
در آن، تجربه فرصت مییابد از آشفتگی اولیه فاصله بگیرد و بهتدریج صورت پیدا کند.
ممکن است در ابتدا فقط اضطراب، خشم، حسادت، اندوه یا سردرگمی وجود داشته باشد.
اما اگر فوراً آن را حذف یا تفسیر نکنیم، شاید بتوانیم کمکم بفهمیم این احساس به چه چیزی مربوط است، چه چیزی را به یاد میآورد و چه معنایی در زندگی ما دارد.
بیون در کار بالینی خود بر اهمیتِ باقیماندن در تماس با تجربهای تأکید میکند که هنوز به دانشی روشن تبدیل نشده است.
در این زمینه، مفهوم «تواناییِ منفی» (Negative Capability) اهمیت پیدا میکند؛ اصطلاحی که بیون با الهام از جان کیتس وارد اندیشهی روانکاوانه کرد.
این مفهوم به تواناییِ تحمل ابهام، تردید و ندانستن اشاره دارد؛ بیآنکه فوراً به توضیحی قطعی پناه ببریم.
اما نباید آن را با ستایش نادانی یا کنارگذاشتن دانش اشتباه گرفت.
در موقعیتهایی که اطلاعات کافی وجود دارد، واقعیت روشن است یا خطری جدی مطرح است، تأخیر بیدلیل در فهمیدن و اقدامکردن فضیلت محسوب نمیشود.
هنرِ ماندن در نادانی، تواناییِ تشخیص این است که چه زمانی هنوز باید پرسید و چه زمانی شواهد کافی برای تصمیمگرفتن وجود دارد.
روانکاوی؛ حرکت از دانستهها به سوی ناشناخته
روانکاوی، اگر به مجموعهای از پاسخهای آماده فروکاسته نشود، مسیری است از آنچه دربارهی خود میدانیم به سوی آنچه هنوز نمیدانیم.
انسان با روایتی از خویش وارد روانکاوی میشود.
میداند چه کسی را دوست داشته، از چه چیزی رنجیده، چه تصمیمی گرفته و چه توضیحی برای رفتارهایش دارد.
اما در جریان گفتوگو، ممکن است شکافهایی در این روایت پدیدار شود.
فردی که همیشه گفته است «من آدم مستقلی هستم»، شاید بهتدریج متوجه شود که گاهی استقلال را با نداشتنِ نیاز به دیگری اشتباه گرفته است.
کسی که میگوید «من از هیچکس عصبانی نمیشوم»، ممکن است در موقعیتهایی با خشم خود روبهرو شود؛ خشمی که پیشتر جایی در تصویر او از خودش نداشته است.
یا فردی که با اطمینان میگوید «میدانم چرا این رابطه تمام شد»، شاید در جریان گفتوگو با پرسشهایی مواجه شود که پیشتر برای آنها جایی نگذاشته بود.
روانکاو قرار نیست با توضیحی آماده، این شکافها را فوراً پر کند.
گاهی مسأله دقیقاً این است که بتوانیم برای مدتی در کنار آنها بمانیم.
به واژههایی که تکرار میشوند گوش بدهیم.
به جاهایی که روایت متوقف میشود.
به تناقضهایی که هنوز نمیتوانیم آنها را کنار یکدیگر بگذاریم.
و به احساسهایی که شاید خودمان نیز از حضورشان متعجب شدهایم.
همانطور که در مقالهی «وقتی دانستن کافی نیست؛ پشت داستانی که درباره خود ساختهایم، چه چیزی پنهان مانده است؟» مطرح شده، دانستن دربارهی خود الزاماً به معنای مواجهشدن با آنچه ناهشیارانه در زندگی ما تکرار میشود، نیست.
گاهی حتی توضیحی که سالها دربارهی خودمان داشتهایم، به مانعی برای شنیدن تجربهای تازه تبدیل میشود.
روانکاوی فقط کمک نمیکند چیزهای بیشتری دربارهی خود بدانیم؛ گاهی امکان میدهد نسبت خود را با چیزهایی که گمان میکردیم کاملاً میدانیم، دوباره بررسی کنیم.
وقتی نمیدانیم دیگری چه میخواهد
یکی از دشوارترین شکلهای ندانستن، در رابطه با دیگری تجربه میشود.
ممکن است سکوت کسی که دوستش داریم، برایمان تحملناپذیر شود.
پاسخ ندادن به پیامی، تغییری در لحن صدا یا فاصلهای کوتاه، پرسشهایی ایجاد کند که هنوز پاسخ روشنی ندارند.
«آیا دیگر دوستم ندارد؟»
«آیا چیزی را پنهان میکند؟»
«آیا قرار است مرا ترک کند؟»
گاهی فرد پیش از آنکه فرصتی برای گفتوگو فراهم شود، به نتیجهای قطعی میرسد.
شاید به این دلیل که اضطرابِ ندانستن از خودِ پاسخی که تصور کرده، دشوارتر شده است.
در چنین شرایطی، ممکن است سوءظن، بازجویی، کنترلکردن یا قطع رابطه به راههایی برای پایاندادن به ابهام تبدیل شوند.
اما این رفتارها لزوماً حقیقت را آشکار نمیکنند.
گاهی فقط به ما احساس موقتیِ کنترل میدهند.
در مقالهی «وقتی عشق لباسِ کنترل میپوشد؛ پشتِ شکاکیت چه میگذرد؟» نیز رابطهی اضطراب، نامعلومی و تلاش برای کنترل دیگری از منظری دیگر بررسی شده است.
بااینحال، تحمل ندانستن به معنای چشمبستن بر واقعیت نیست.
اگر فردی بارها دروغ گفته، مرزهای ما را نقض کرده یا رفتاری آسیبزننده داشته است، لازم نیست برای نامعلوم نگهداشتن همهچیز، شواهد موجود را انکار کنیم.
تحمل ابهام با بیاعتنایی به واقعیت تفاوت دارد.
مسأله این است که میان آنچه واقعاً میدانیم و آنچه از ترسِ ندانستن حدس میزنیم، تفاوت بگذاریم.
وقتی برچسبزدن جای شناختن را میگیرد
گاهی فردی رفتاری دارد که برای ما قابلفهم نیست.
بهجای آنکه بپرسیم چه اتفاقی افتاده، ممکن است فوراً او را در قالب یک ویژگی یا عنوان قرار دهیم.
«خودخواه است.»
«بیاحساس است.»
«همیشه همینطور بوده.»
«حتماً مشکل روانی دارد.»
گاهی این نامگذاریها حاصل تجربههای واقعی و مکررند؛ اما گاهی پیش از شناختن پیچیدگی موقعیت، حکم نهایی صادر میکنند.
در چنین لحظهای، دیگری دیگر کسی نیست که بتوانیم چیزی تازه دربارهاش کشف کنیم.
او به همان چیزی تبدیل میشود که دربارهاش گفتهایم.
این اتفاق میتواند دربارهی خودمان نیز رخ دهد.
وقتی میگوییم «من آدمی هستم که نمیتوانم اعتماد کنم»، ممکن است تجربهای واقعی را بیان کنیم.
اما اگر این جمله به حقیقتی تغییرناپذیر تبدیل شود، شاید دیگر نپرسیم اعتمادکردن در چه موقعیتهایی دشوار میشود، چه چیزی در آن خطرناک به نظر میرسد و آیا امکان تجربهای متفاوت وجود دارد یا نه.
نامگذاری میتواند آغاز شناخت باشد.
اما وقتی نام، جای تمام تجربه را بگیرد، ممکن است پایان پرسیدن شود.
گاهی برای آنکه چیزی را قابلفهم کنیم، آن را آنقدر ساده میکنیم که دیگر چیزی از پیچیدگی واقعیاش باقی نمیماند.
آیا همیشه باید برای ناشناخته معنایی پیدا کنیم؟
پرسش دیگری نیز اهمیت دارد.
آیا هر احساس مبهم، هر سکوت یا هر تجربهی دشوار الزاماً معنایی پنهان دارد که باید آن را کشف کنیم؟
نه لزوماً.
روانکاوی زمانی به تجربهی فرد وفادار میماند که آن را به مجموعهای از نشانههای قابلرمزگشایی تقلیل ندهد.
گاهی چیزی را هنوز نمیفهمیم، چون اطلاعات کافی نداریم.
گاهی چون تجربه برایمان تازه است.
گاهی چون احساساتمان متعارضاند.
و گاهی نیز ممکن است هیچ توضیح واحدی وجود نداشته باشد که تمام ابعاد آنچه رخ داده را در بر بگیرد.
نادانی همیشه نشانهی مقاومت یا دفاع روانی نیست.
همچنان که دانستن نیز همیشه نشانهی پایان تعارض نیست.
در مقالهی «وقتی خیال جای واقعیت را میگیرد؛ آیا ما واقعیت را زندگی میکنیم یا داستان روانمان را؟»، به این موضوع پرداخته شده که چگونه روایتها و خیالهای ما میتوانند بر تجربهی واقعیت اثر بگذارند.
در بحث حاضر نیز پرسش مشابهی مطرح است:
آیا توضیحی که ساختهایم، ما را به تجربه نزدیکتر کرده است یا فقط کمک کرده دیگر با ناشناخته روبهرو نشویم؟
گاهی پاسخ درست، یک پاسخ نهایی نیست.
شاید فقط بتوانیم بگوییم:
«فعلاً اینقدر میدانم.»
«هنوز بخشهایی برایم روشن نیست.»
«ممکن است بعدها طور دیگری به این اتفاق نگاه کنم.»
این جملهها نشانهی ضعف فکرکردن نیستند.
میتوانند نشان دهند که ذهن هنوز برای تجربهای که کاملاً شناخته نشده، جا باقی گذاشته است.
آیا باید هر ناشناختهای را تحمل کنیم؟
تحمل ندانستن به معنای ماندن نامحدود در رابطهای آسیبزننده، تحمل خشونت یا به تعویق انداختن تصمیمهای ضروری نیست.
گاهی لازم است با وجود نداشتن پاسخ همهی پرسشها، تصمیم بگیریم.
ممکن است ندانیم چرا کسی بارها به ما آسیب رسانده است؛ اما برای تعیین مرز، الزاماً لازم نیست انگیزهی نهایی او را کشف کنیم.
ممکن است هنوز معنای یک فقدان را نفهمیده باشیم؛ اما لازم باشد برای مراقبت از زندگی روزمرهی خود اقدام کنیم.
ممکن است احساس مبهمی داشته باشیم که برای فهمیدنش زمان لازم است، اما همزمان به کمک تخصصی یا حمایت عملی نیاز داشته باشیم.
از این منظر، ظرفیت ماندن در نادانی نباید به تکلیفی تازه تبدیل شود.
قرار نیست به خودمان بگوییم:
«اگر هنوز اضطراب دارم، پس نتوانستهام ناشناخته را تحمل کنم.»
یا:
«اگر سریع تصمیم گرفتم، حتماً از فکرکردن فرار کردهام.»
گاهی اقدام سریع ضروری است و گاهی فرصتدادن به تجربه، امکان تصمیمی سنجیدهتر را فراهم میکند.
مسأله یافتن یک دستور همیشگی نیست.
مسأله تواناییِ تمایزگذاشتن میان پرسشی است که هنوز به زمان نیاز دارد و واقعیتی که اکنون باید در برابر آن مسئولانه عمل کنیم.
در پایان
شاید آنچه نمیفهمیم، همیشه دشمن ما نباشد.
گاهی فقط هنوز برای آن نامی پیدا نکردهایم.
گاهی با بخشی از تجربه روبهرو شدهایم که در روایت آشنای ما از خود و جهان جایی ندارد.
و گاهی چیزی در دیگری یا درون خودمان وجود دارد که نمیتوانیم بیدرنگ برایش توضیحی پیدا کنیم.
در چنین لحظههایی، ممکن است وسوسه شویم هرچه را ناشناخته مانده، حذف کنیم؛ با قطعیت، انکار، برچسبزدن یا کنار گذاشتن پرسش.
اما شاید راه دیگری نیز وجود داشته باشد.
اینکه بتوانیم برای مدتی بگوییم:
«نمیدانم.»
بیآنکه خود را ناتوان بدانیم.
اینکه بتوانیم به تجربهای گوش دهیم، پیش از آنکه نام نهاییاش را انتخاب کنیم.
اینکه بتوانیم با دیگری اختلاف داشته باشیم، بدون آنکه او را به یک برچسب تقلیل دهیم.
و اینکه بپذیریم بعضی بخشهای زندگی روانی، تنها زمانی قابلفهمتر میشوند که برای مدتی مجبور نباشند فوراً فهمیده شوند.
روانکاوی قرار نیست نادانی را به فضیلت تبدیل کند یا از ما بخواهد در ابهام باقی بمانیم.
شاید بتواند امکانی فراهم کند که شتابِ ما برای دانستن، جای خود را به کنجکاوی و تواناییِ فکرکردن بدهد.
زیرا گاهی مشکل این نیست که پاسخ را نمیدانیم.
مشکل این است که آنقدر از ندانستن میترسیم که پیش از شنیدن پاسخ، امکانِ پرسیدن را از میان میبریم.
و شاید هنرِ ماندن در نادانی، همین باشد:
بتوانیم چیزی را هنوز نفهمیم، بیآنکه برای رهایی از اضطرابِ نفهمیدنش، آن را نابود کنیم.
نویسنده: دکتر گلنوش ابراهیمی | روانکاو و روانشناس بالینی
یادداشت علمی
این مقاله خوانشی روانکاوانه از اضطراب ناشناخته و ظرفیت تحمل ابهام ارائه میدهد. مفاهیم «حمله به پیوندها»، «کارکرد آلفا» و «ظرف و مظروف» در نظریهی بیون، مفاهیمی تخصصیاند و نباید هر قضاوت سریع، احساس اضطراب یا رفتار دفاعی روزمره را معادل بالینی آنها دانست. همچنین تحمل ندانستن، جایگزین بررسی واقعیت، اقدام در برابر خطر یا دریافت کمک تخصصی نیست.
منابع و مراجع
Bion, W. R. (1959). Attacks on Linking. International Journal of Psycho-Analysis, 40, 308–315. Read – Attacks on Linking
Bion, W. R. (1962). A Theory of Thinking. International Journal of Psycho-Analysis, 43, 306–310. PubMed
Bion, W. R. (1962). Learning from Experience. London: Heinemann. British Psychoanalytic Council
Bion, W. R. (1970). Attention and Interpretation. London: Tavistock. British Psychoanalytic Council
On Bion’s Concepts of Negative Capability and Faith (2019). The Psychoanalytic Quarterly, برای مطالعهی دقیقتر ظرفیت تحمل ندانستن و توجه تحلیلی. Get Access
FAQ | پرسشهای متداول
چرا از چیزهایی که نمیفهمیم میترسیم؟
ناشناخته میتواند با احساس عدم کنترل و ناتوانی در پیشبینی همراه شود. وقتی نمیدانیم چه اتفاقی افتاده یا چه چیزی در انتظار ماست، ممکن است اضطراب بیشتری تجربه کنیم. در یک خوانش روانکاوانه، معنای شخصی این اضطراب و رابطهی آن با تجربههای پیشین نیز اهمیت دارد.
مفهوم حمله به پیوندها در نظریهی بیون چیست؟
«حمله به پیوندها» مفهومی تخصصی است که بیون در سال ۱۹۵۹ برای توضیح برخی فرایندهای مخرب در زندگی روانی و رابطهی فرد با امکان اندیشیدن مطرح کرد. این مفهوم در بستر بالینی مشخصی شکل گرفته و نباید هر مخالفت، انکار یا قضاوت شتابزده را معادل آن دانست.
توانایی منفی یا Negative Capability یعنی چه؟
توانایی منفی به ظرفیت باقیماندن در وضعیت ابهام و ندانستن، بدون شتاب برای رسیدن به قطعیت اشاره دارد. بیون این مفهوم را با الهام از جان کیتس در بحث دربارهی شیوهی گوشدادن و اندیشیدن در روانکاوی به کار گرفت. منظور کنارگذاشتن دانش یا واقعیت نیست.
تفاوت نامگذاری یک احساس با فهمیدن آن چیست؟
نامگذاری میتواند به شناخت احساس کمک کند، اما بهتنهایی تمام معنای آن را روشن نمیکند. برای مثال، ممکن است بدانیم خشمگین هستیم، اما هنوز ندانیم چه چیزی در موقعیت فعلی چنین خشمی ایجاد کرده یا چرا این تجربه برایمان اهمیت خاصی دارد.
چرا وقتی رفتار دیگری را نمیفهمیم، سریع دربارهاش قضاوت میکنیم؟
گاهی رسیدن به نتیجهای سریع، اضطرابِ ناشی از ندانستن را کمتر میکند. البته همهی قضاوتهای سریع ناشی از اضطراب نیستند و برخی بر تجربه و شواهد کافی تکیه دارند. مسأله زمانی ایجاد میشود که نتیجهگیری زودهنگام مانع بررسی واقعیت شود.
آیا تحمل ندانستن به معنای تحمل رفتار آسیبزننده است؟
خیر. تحمل ابهام به معنای نادیدهگرفتن شواهد، کنارگذاشتن مرزهای شخصی یا ماندن در موقعیت خطرناک نیست. گاهی لازم است پیش از آنکه تمام انگیزهها و علتها را بدانیم، برای مراقبت از خود تصمیم بگیریم.
ظرف و مظروف در نظریهی بیون چیست؟
این مفهوم به رابطهای اشاره دارد که در آن تجربههای هیجانی دشوار میتوانند در فرایندی روانی، شکل قابلتحملتر و قابلفهمتری پیدا کنند. بیون از این صورتبندی برای توضیح جنبههایی از رشد ظرفیت اندیشیدن و رابطهی روانی استفاده کرد.
روانکاوی چگونه به تحمل ناشناخته کمک میکند؟
در روانکاوی میتوان دربارهی تجربههایی سخن گفت که معنای آنها هنوز روشن نیست. رابطهای قابلاعتماد و فرصت اندیشیدن بدون شتاب برای نتیجهگیری ممکن است به فرد کمک کند به تعارضها، احساسات و روایتهای خود از زاویهای تازه نگاه کند. این فرایند به معنای تعلیق همیشگی تصمیمگیری نیست.
