Quality Life — Dr. Golnoush Ebrahimi درخواست وقت
وقتی دیگر چیزی احساس نمی‌کنیم؛ دفاع روان در برابر دردهای هضم‌نشده

وقتی دیگر چیزی احساس نمی‌کنیم؛ دفاع روان در برابر دردهای هضم‌نشده

روانکاوی۱۷ دقیقه مطالعه۲ آبان ۱۴۰۵

وقتی روان برای زنده ماندن، احساس‌کردن را خاموش می‌کند

گاهی آدم‌ها نه از شدت خشم فریاد می‌زنند، نه از شدت اندوه گریه می‌کنند و نه حتی در برابر اتفاق‌هایی که زمانی برایشان اهمیت حیاتی داشته‌اند، واکنشی نشان می‌دهند.

انگار چیزی درونشان خاموش شده است.

نه آن‌قدر غمگین‌اند که گریه کنند، نه آن‌قدر آرام که بتوانند از آرامش خود سخن بگویند.

فقط نوعی خلأ را تجربه می‌کنند؛ حالتی که در آن، زندگی ادامه دارد، اما تماس با زندگی کم‌رنگ شده است.

ممکن است در چنین وضعیتی، دیگران آن‌ها را سرد، بی‌عاطفه، بی‌تفاوت یا حتی خودخواه بدانند.

گاهی خود فرد نیز همین قضاوت را درباره‌ی خویش می‌پذیرد و از خودش می‌پرسد:

«چرا دیگر مثل قبل احساس نمی‌کنم؟ چرا چیزی که زمانی مرا به‌شدت به هم می‌ریخت، حالا حتی اشکم را هم درنمی‌آورد؟»

اما شاید پیش از آنکه این وضعیت را به فقدان احساسات نسبت دهیم، لازم باشد پرسش دیگری مطرح کنیم:

آیا ممکن است این بی‌حسی، نه نشانه‌ی نبودن احساس، بلکه نتیجه‌ی مواجهه‌ی طولانی با احساساتی باشد که تحمل و پردازش آن‌ها دشوار شده است؟

گاهی بی‌تفاوتی به معنای آن نیست که هیچ احساسی وجود ندارد؛ ممکن است روان، برای کنار آمدن با فشار تجربه‌هایی دشوار، دسترسی به بخشی از احساسات را محدود کرده باشد.

البته این تنها یکی از توضیح‌های ممکن است، نه معنای قطعی هر بی‌حسی.

بی‌حسی؛ وقتی احساس‌کردن بیش از اندازه دردناک می‌شود

روان انسان ظرفیت نامحدودی برای تحمل رنج ندارد.

هرچند افراد در میزان تحمل، شیوه‌ی مواجهه و منابع روانی با یکدیگر متفاوت‌اند، گاهی شدت یا تداوم تجربه‌های دردناک از توان فرد برای فهمیدن، معنا دادن و کنار آمدن با آن‌ها فراتر می‌رود.

سوگ‌های پی‌درپی، طردشدن‌های مکرر، تجربه‌ی خشونت، ناامنی مزمن، روابط فرساینده، فقدان‌هایی که هنوز امکان سوگواری برای آن‌ها فراهم نشده یا سال‌ها زندگی در شرایطی که فرد ناچار بوده نیازهای خود را نادیده بگیرد، ممکن است با دشوارترشدن دسترسی به احساسات همراه شوند.

در چنین شرایطی، روان ممکن است به‌جای تجربه‌ی مداوم اضطراب، غم یا درماندگی، از شدت تماس با این عواطف بکاهد.

گویی برای آنکه فرد زیر فشار تجربه‌های دردناک از پا نیفتد، موقتاً صدای بعضی احساسات پایین آورده می‌شود.

از منظر روان‌کاوی، در بعضی افراد می‌توان این وضعیت را تلاشی دفاعی برای فاصله گرفتن از عواطفی دانست که تجربه‌ی مستقیم آن‌ها بیش از اندازه دردناک است.

اما این توضیح، تمام ماجرا نیست.

در روان‌شناسی، بی‌حسی عاطفی (Emotional Numbing) به کاهش دسترسی یا پاسخ‌گویی هیجانی اشاره دارد.

گسستگی (Dissociation) مفهوم گسترده‌تری است و می‌تواند با احساس جدایی از خود، بدن، تجربه یا محیط همراه باشد.

از سوی دیگر، کاهش توانایی تجربه‌ی لذت (Anhedonia) بیشتر به دشوارشدن لذت‌بردن از فعالیت‌هایی مربوط است که پیش‌تر خوشایند بوده‌اند.

این تجربه‌ها ممکن است با یکدیگر هم‌پوشانی داشته باشند، اما یکسان نیستند و وجود یکی الزاماً به معنای دیگری نیست.

همچنین بی‌حسی می‌تواند با افسردگی، واکنش‌های مرتبط با تروما، فشار روانی طولانی‌مدت، بعضی وضعیت‌های جسمانی یا اثر برخی داروها ارتباط داشته باشد.

بنابراین، هر بی‌حسی را نمی‌توان صرفاً به یک دفاع روانی یا خاطره‌ای دردناک نسبت داد.

بااین‌حال، در برخی تجربه‌ها، روان برای آنکه فرد از شدت درد از پا نیفتد، او را از احساس‌کردن فاصله می‌دهد.

و مسأله اینجاست:

فاصله گرفتن از رنج، گاهی فاصله گرفتن از لذت، اشتیاق و صمیمیت را نیز به همراه دارد.

وقتی دفاع، از ما محافظت می‌کند و هم‌زمان محدودمان می‌سازد

در روان‌کاوی، دفاع‌های روانی لزوماً دشمن سلامت روان نیستند.

آن‌ها شیوه‌هایی هستند که روان از طریقشان با اضطراب، تعارض و تجربه‌های دشوار کنار می‌آید.

بسیاری از این فرایندها ناهشیارند و فرد آگاهانه تصمیم نمی‌گیرد که دیگر احساس نکند.

برای مثال، تصور کنید فردی در رابطه‌ای عاطفی بارها با بی‌اعتنایی، تحقیر یا تهدید به ترک‌شدن مواجه شده است.

در ابتدا هر بار از این اتفاق‌ها عمیقاً آسیب می‌بیند.

انتظار می‌کشد.

نگران می‌شود.

خشمگین می‌شود.

و بارها برای بازگرداندن رابطه تلاش می‌کند.

اما پس از مدتی می‌گوید:

«دیگر برایم مهم نیست.»

آیا واقعاً دیگر اهمیتی نمی‌دهد؟

ممکن است بخشی از او همچنان مشتاق توجه و محبت باشد، اما برای محافظت از خود، انتظار و امیدش را محدود کرده باشد.

شاید بی‌تفاوتی به او کمک می‌کند کمتر آسیب ببیند.

شاید هم رابطه آن‌قدر فرساینده شده که واقعاً از نظر عاطفی از آن فاصله گرفته است.

حتی ممکن است این فاصله نتیجه‌ی شناخت روشن‌تر او از آسیب‌زننده بودن رابطه باشد، نه یک دفاع ناهشیار.

برای فهمیدن معنای این بی‌تفاوتی، باید به تاریخچه‌ی رابطه و تجربه‌ی درونی فرد گوش داد.

در اینجا بی‌حسی می‌تواند کارکردی دوگانه پیدا کند:

از یک سو، فرد را از شدت درد دور می‌کند.

از سوی دیگر، ممکن است امکان تجربه‌ی دوباره‌ی صمیمیت و اعتماد را نیز محدود سازد.

روان گاهی برای جلوگیری از تکرار یک زخم، نه‌فقط در برابر عامل زخم، بلکه در برابر امکانِ دوباره آسیب دیدن نیز محتاط می‌شود.

این همان جایی است که تجربه‌های امروز ممکن است با زخم‌ها و ترس‌های قدیمی‌تری در جهان درونی ما پیوند پیدا کنند.

اما زندگی عاطفی را نمی‌توان به‌طور کامل از امکان رنج جدا کرد.

همان ظرفیتی که ما را در معرض آسیب‌پذیری قرار می‌دهد، امکان عشق، لذت و پیوند را نیز فراهم می‌کند.

گاهی دفاعی که زمانی برای دوام‌آوردن به آن نیاز داشتیم، بعدها به مانعی در برابر تجربه‌ی بخش‌های زنده‌ی زندگی تبدیل می‌شود.

آدمی که دیگر گریه نمی‌کند، لزوماً آرام نشده است

یکی از خطاهای رایج در فهم رنج روانی این است که شدت درد را با شدت واکنش ظاهری برابر بدانیم.

تصور می‌کنیم کسی که گریه می‌کند، بیشتر رنج می‌برد و کسی که سکوت کرده، پذیرفته یا از درد عبور کرده است.

اما روان همیشه به این شکل قابل خواندن نیست.

گاهی گریه‌کردن راهی برای تماس با اندوه است.

گاهی سکوت، نشانه‌ی تأمل و پذیرش است.

و گاهی نیز می‌تواند بیانگر نوعی قطع ارتباط با احساس باشد.

هیچ‌کدام را نمی‌توان بدون توجه به زمینه‌ی زندگی فرد، به‌طور قطعی تفسیر کرد.

ممکن است کسی در مراسم سوگواری عزیزش هیچ اشکی نریزد، اما ماه‌ها بعد با شنیدن یک آهنگ، استشمام بویی آشنا یا دیدن تصویری، ناگهان در اندوه فرو برود.

ممکن است فردی پس از پایان رابطه‌ای طولانی، به‌جای سوگواری، خود را غرق کار، مسئولیت یا فعالیت‌های روزمره کند.

او شاید همه‌ی وظایفش را انجام دهد، اما دیگر از چیزهایی که زمانی برایش لذت‌بخش بودند، لذتی نبرد.

در چنین مواردی، آنچه از بیرون به شکل استحکام یا بی‌تفاوتی دیده می‌شود، لزوماً بیانگر وضعیت واقعی درون نیست.

البته باید میان بی‌حسی دفاعی و فرایند طبیعی سوگ تفاوت گذاشت.

برخی افراد پس از فقدان، برای مدتی احساس کرختی، ناباوری یا فاصله‌گرفتن از واقعیت را تجربه می‌کنند. این تجربه به‌خودی‌خود نشانه‌ی بیماری نیست.

همچنین سوگواری مسیر یکسانی برای همه ندارد و نمی‌توان از اشک‌ریختن یا نریختن درباره‌ی کیفیت آن قضاوت کرد.

در مقاله‌ی «سوگ ناتمام؛ وقتی رابطه‌ای در روان هنوز پایان نیافته است» نیز به پیچیدگی رابطه‌ی فرد با فقدان و احساس‌هایی پرداخته شده که ممکن است مدت‌ها پس از یک جدایی یا ازدست‌دادن، همچنان در زندگی روانی او حضور داشته باشند.

گاهی اشک‌نریختن به معنای پایان اندوه نیست؛ همان‌طور که گریه‌کردن نیز همیشه به معنای حل‌شدن آن نیست.

دردهای هضم‌نشده چگونه در زندگی ما باقی می‌مانند؟

در زبان استعاری روان‌کاوی، می‌توان از تجربه‌هایی سخن گفت که هنوز نتوانسته‌ایم آن‌ها را در روایت زندگی خود جای دهیم.

اتفاق‌هایی که رخ داده‌اند، اما معنای آن‌ها برایمان روشن نشده است.

تجربه‌هایی که نه توانسته‌ایم به‌راحتی درباره‌شان حرف بزنیم، نه توانسته‌ایم با احساسات همراهشان ارتباط برقرار کنیم و نه فرصت کافی برای سوگواری، خشم یا اندیشیدن به آن‌ها داشته‌ایم.

«هضم‌نشدن» در اینجا یک استعاره است.

به این معنا نیست که هر تجربه‌ی دردناک الزاماً باید با گفت‌وگو حل شود یا احساسات همیشه به شکلی مشخص و قابل‌پیش‌بینی پردازش می‌شوند.

این تعبیر به وضعیتی اشاره دارد که فرد هنوز برای فهمیدن و جای‌دادن تجربه‌ای دشوار در زندگی روانی خود با آن درگیر است.

در اندیشه‌ی ویلفرد بیون، ظرفیت تبدیل تجربه‌های خام و دشوار به چیزی که بتوان درباره‌اش فکر کرد، اهمیت ویژه‌ای دارد.

در این چارچوب، برخی تجربه‌های هیجانی ممکن است پیش از آنکه قابل‌نام‌گذاری و اندیشیدن شوند، برای فرد گیج‌کننده یا طاقت‌فرسا باشند.

این صورت‌بندی نظری می‌تواند به ما کمک کند بفهمیم چرا گاهی فرد می‌گوید:

«می‌دانم اتفاق مهمی افتاده، اما نمی‌دانم چه احساسی درباره‌اش دارم.»

یا:

«فقط می‌دانم حالم خوب نیست، اما نمی‌توانم توضیح بدهم چرا.»

در چنین تجربه‌هایی، مسأله همیشه پنهان بودن یک خاطره یا احساس مشخص نیست.

گاهی خودِ توانایی تشخیص دادن، جداکردن و به کلام درآوردن تجربه‌ی هیجانی دشوار شده است.

این موضوع با سرکوب آگاهانه‌ی احساسات یا تصمیم فرد برای سکوت یکسان نیست.

گاهی این درگیری به شکل تکرار ظاهر می‌شود.

فرد ممکن است بارها وارد رابطه‌هایی شود که در آن‌ها نادیده گرفته می‌شود.

گاهی در قالب کنترل‌گری، ترس از صمیمیت، ناتوانی در اعتماد یا نیاز مداوم به تأیید دیگران خود را نشان می‌دهد.

گاهی نیز فرد به‌جای تجربه‌ی مستقیم اندوه و خشم، به وضعیتی از بی‌حسی و کناره‌گیری می‌رسد.

بااین‌حال، نباید هر رفتار تکرارشونده یا هر حالت بی‌تفاوتی را به زخمی در گذشته نسبت داد.

معنای روانی هر تجربه به تاریخچه‌ی فرد، شرایط کنونی، وضعیت سلامت او و شیوه‌ی خاص مواجهه‌اش با جهان وابسته است.

آنچه اهمیت دارد، امکان کنجکاوی درباره‌ی تجربه‌ی درونی فرد است:

این بی‌حسی از چه زمانی آغاز شده است؟

در برابر چه اتفاق‌هایی تشدید می‌شود؟

چه احساس‌هایی پیش از آن وجود داشته‌اند؟

و این فاصله گرفتن از عواطف، چه چیزی را در زندگی فرد ممکن یا ناممکن کرده است؟

گاهی آنچه هنوز نمی‌توانیم درباره‌اش فکر کنیم، به شکل فاصله‌ای مبهم میان ما و احساساتمان باقی می‌ماند.

بی‌حسی در روابط؛ وقتی دیگر هیچ‌چیز ما را به هیجان نمی‌آورد

بی‌حسی عاطفی گاهی در روابط نزدیک آشکارتر می‌شود.

فردی که زمانی برای شنیدن صدای شریک عاطفی‌اش مشتاق بود، حالا ممکن است به پیام‌های او بی‌تفاوت باشد.

کسی که از فاصله گرفتن دیگری اضطراب می‌گرفت، ممکن است روزی متوجه شود که دیگر نه برای ماندن او تلاشی می‌کند و نه از رفتنش اندوهگین می‌شود.

این تغییر می‌تواند معانی متفاوتی داشته باشد.

گاهی فرد از رابطه‌ای فرساینده فاصله گرفته و این فاصله نشانه‌ی پایان وابستگی یا روشن‌شدن مرزهای شخصی اوست.

گاهی نیز بی‌حسی با ترس از دوباره آسیب دیدن پیوند دارد؛ گویی فرد پیش از آنکه دیگری بتواند او را ترک کند، از نظر عاطفی رابطه را ترک می‌کند.

در حالت دوم، ممکن است فرد همچنان میل به عشق داشته باشد، اما نزدیک‌شدن به دیگری اضطرابی ایجاد کند که تحمل آن دشوار است.

بنابراین، به‌جای تجربه‌ی هم‌زمان میل و ترس، ممکن است راهی برای کم‌کردن شدت هر دو پیدا کند:

فاصله گرفتن.

خاموش‌شدن.

یا رسیدن به احساسی مبهم از اینکه رابطه دیگر اهمیتی ندارد.

این وضعیت لزوماً به معنای آن نیست که فرد از احساسات خود آگاه است یا آگاهانه نقش بی‌تفاوت را بازی می‌کند.

ممکن است خودش نیز از این تغییر متعجب باشد.

پرسش روان‌کاوانه در اینجا فقط این نیست که:

«چرا سرد شده‌ای؟»

بلکه این است:

«چه چیزی در این رابطه یا در تجربه‌ی تو از رابطه، احساس‌کردن را دشوار کرده است؟»

این پرسش به‌جای سرزنش فرد، امکان می‌دهد بی‌حسی به‌عنوان تجربه‌ای بررسی شود که ممکن است معنایی شخصی داشته باشد.

تجربه‌ای که شاید زمانی کارکردی محافظتی داشته، اما اکنون هزینه‌هایی برای رابطه ایجاد کرده است.

هر فاصله‌ی عاطفی، بی‌حسی نیست

در اینجا تمایز دیگری نیز اهمیت دارد.

ممکن است فردی دیگر مشتاق یک رابطه نباشد، زیرا درباره‌ی خواسته‌ها و محدودیت‌های خود به شناخت روشن‌تری رسیده است.

ممکن است پس از مدت‌ها اضطراب، بتواند نبودن دیگری را بدون آشفتگی شدید تحمل کند.

یا ممکن است پس از یک رابطه‌ی آسیب‌زننده، تصمیم بگیرد از آن فاصله بگیرد.

این تجربه‌ها الزاماً نشانه‌ی خاموشی روان نیستند.

همچنان که در بحث «خلوت روانی؛ جایی که «من» هنوز متعلق به خودم است»، میان فاصله‌ی لازم برای حفظ خود و قطع ارتباط دفاعی با دیگری باید تفاوت گذاشت، در اینجا نیز نمی‌توان هر کاهش واکنش عاطفی را نشانه‌ی یک زخم پنهان دانست.

گاهی آرام‌ترشدن در برابر دیگری، نتیجه‌ی رشد ظرفیت تحمل جدایی است.

گاهی هم تجربه‌ای از فرسودگی یا بی‌حسی.

آنچه این دو وضعیت را از هم متمایز می‌کند، فقط رفتار بیرونی نیست؛ بلکه تجربه‌ی درونی فرد و تأثیری است که این تغییر بر زندگی او گذاشته است.

آیا باید از بی‌حسی عبور کنیم و دوباره احساس کنیم؟

بازگشت به احساسات، صرفاً به معنای گریه‌کردن، خشمگین‌شدن یا ابراز هیجان نیست.

هدف این نیست که فرد به هر قیمتی احساسات شدیدتری را تجربه کند.

مسأله، بازیابی انعطاف‌پذیری روانی است:

اینکه بتواند در موقعیت‌های مختلف، متناسب با تجربه‌ی خود احساس کند، درباره‌ی احساساتش فکر کند و در صورت نیاز آن‌ها را بیان کند.

گاهی این مسیر با نام‌گذاری احساسات آغاز می‌شود:

«نمی‌دانم غمگینم یا عصبانی.»

«می‌دانم اتفاق مهمی افتاده، اما چیزی حس نمی‌کنم.»

«از اینکه دیگر هیچ‌چیز خوشحالم نمی‌کند، می‌ترسم.»

همین جمله‌ها می‌توانند آغاز مواجهه‌ای تازه باشند؛ نه به این دلیل که به‌سرعت مشکل را حل می‌کنند، بلکه چون تجربه‌ای مبهم را به چیزی تبدیل می‌کنند که می‌توان درباره‌اش فکر کرد و از آن سخن گفت.

در فضای روان‌کاوی، رابطه‌ای امن، قابل‌اعتماد و بدون شتاب برای تفسیرکردن می‌تواند به فرد کمک کند تا به‌تدریج تجربه‌های خود را بشناسد و به آنچه درونش می‌گذرد نزدیک‌تر شود.

روانکاو قرار نیست فرد را وادار کند فوراً گریه کند، خشم خود را نشان دهد یا خاطره‌ای دردناک را بازگو کند.

گاهی سکوت و فاصله‌ی عاطفی، شیوه‌ی فعلی فرد برای تحمل موقعیتی دشوار است و پیش از تلاش برای تغییر آن، باید کارکردش فهمیده شود.

همچنین لازم نیست هر بی‌حسی را به معنای مقاومت، انکار یا وجود تعارضی مشخص تفسیر کنیم.

گاهی نخستین قدم این است که بتوانیم بدون قضاوت بگوییم:

«فعلاً چیزی احساس نمی‌کنم؛ اما می‌خواهم بفهمم چه اتفاقی برایم افتاده است.»

در این مسیر، گاهی فرد به‌تدریج درمی‌یابد که مدت‌ها نه‌فقط از غم، بلکه از امکان تجربه‌ی لذت نیز فاصله گرفته است.

همان‌طور که در مقاله‌ی «رنج‌هایی که به جای ما زندگی می‌کنند؛ تأملی روان‌کاوانه درباره سلامت روان» مطرح شده، سلامت روان همیشه به معنای نداشتن رنج یا آرام‌بودن ظاهری نیست.

گاهی به این مربوط است که بتوانیم با بخش‌های دشوار تجربه‌ی خود رابطه‌ای قابل‌تحمل‌تر و انسانی‌تر برقرار کنیم.

چه زمانی بی‌حسی عاطفی نیاز به بررسی تخصصی دارد؟

بی‌حسی عاطفی به‌تنهایی تشخیص یک اختلال مشخص نیست.

اما اگر این تجربه برای مدت طولانی ادامه پیدا کند، شدت بگیرد یا رابطه‌ها، کار، خواب، مراقبت از خود و زندگی روزمره را مختل کند، بهتر است آن را جدی‌تر بررسی کنیم.

به‌ویژه زمانی که فرد در کنار بی‌حسی، کاهش مداوم لذت، افت انرژی، تغییرات خواب یا اشتها، احساس پوچی، ناامیدی، کناره‌گیری شدید یا تجربه‌های گسستگی را نیز گزارش می‌کند.

این نشانه‌ها می‌توانند در شرایط متفاوتی دیده شوند؛ از جمله افسردگی، برخی واکنش‌های مرتبط با تروما یا وضعیت‌های جسمانی و دارویی.

بنابراین ممکن است در کنار بررسی روان‌شناختی، ارزیابی پزشکی یا روان‌پزشکی نیز لازم باشد.

اگر احساس بی‌حسی پس از شروع یا تغییر مصرف دارویی ایجاد شده است، باید موضوع با پزشک تجویزکننده در میان گذاشته شود؛ تغییر یا قطع خودسرانه‌ی دارو راه مناسبی برای بررسی علت آن نیست.

همچنین اگر بی‌حسی با افکار آسیب‌رساندن به خود، احساس ناتوانی در ادامه‌ی زندگی یا خطر فوری همراه است، دریافت کمک فوری ضروری است.

نکته‌ی مهم این است که کمک‌گرفتن لزوماً به معنای وجود یک اختلال شدید نیست.

گاهی خودِ این تجربه که «مدت‌هاست با احساساتم ارتباط ندارم» دلیل کافی برای آغاز گفت‌وگویی جدی درباره‌ی سلامت روان است.

شاید لازم باشد به خاموشی هم گوش بدهیم

ما معمولاً به آنچه بلند و آشکار است توجه می‌کنیم:

به گریه.

خشم.

اضطراب.

و اعتراض.

اما گاهی مهم‌ترین اتفاق روانی درست در جایی رخ می‌دهد که دیگر صدایی شنیده نمی‌شود.

جایی که فرد دیگر شکایت نمی‌کند، انتظار نمی‌کشد، درخواست نمی‌کند و حتی برای چیزی که زمانی عمیقاً دوست داشته است، اشتیاقی نشان نمی‌دهد.

نباید هر خاموشی را نشانه‌ی رنجی پنهان بدانیم؛ اما نباید هم هر بی‌تفاوتی را با آرامش اشتباه بگیریم.

شاید گاهی لازم باشد به‌جای آنکه از فرد بپرسیم چرا دیگر مثل گذشته احساس نمی‌کند، از او بپرسیم:

چه اتفاق‌هایی را پشت سر گذاشته است؟

چه چیزهایی را ناچار بوده به‌تنهایی تحمل کند؟

چه زمانی احساس‌کردن برایش دشوارتر از احساس‌نکردن شده است؟

و آیا این فاصله گرفتن از احساسات، هنوز به او کمک می‌کند یا اکنون بخشی از زندگی‌اش را محدود کرده است؟

زیرا روان انسان فقط با فریادهایش سخن نمی‌گوید؛ گاهی با عقب‌نشینی، سکوت و خاموشی نیز چیزی از وضعیت خود آشکار می‌کند.

البته سکوت به‌خودیِ‌خود پیامی رمزگذاری‌شده نیست که بتوان معنایش را از بیرون حدس زد.

فهمیدن آن، به شنیدن تجربه‌ی خاص هر فرد نیاز دارد.

در پایان

شاید بی‌حسی همیشه نشانه‌ی فقدان احساس نباشد.

گاهی می‌تواند نشانه‌ی فاصله‌ای باشد که روان میان خود و دردی دشوار ایجاد کرده است.

اما آنچه روزی از ما محافظت می‌کرد، اگر بی‌تغییر باقی بماند، ممکن است ما را از بخش‌هایی از زندگی نیز محروم کند.

درعین‌حال، نباید از انسان انتظار داشت تنها با تصمیم‌گرفتن، دوباره احساس کند.

نمی‌توان به کسی که مدت‌ها در وضعیت بی‌حسی زندگی کرده گفت:

«باید دوباره شاد شوی.»

«باید گریه کنی.»

یا:

«باید از این حالت بیرون بیایی.»

گاهی همین «باید»ها فشار تازه‌ای به روانی وارد می‌کنند که پیش‌تر نیز زیر بار تجربه‌های دشوار بوده است.

شاید آغاز ترمیم، نه وادارکردن خود به احساس‌کردن، بلکه فراهم‌کردن شرایطی باشد که در آن دیگر مجبور نباشیم برای دوام‌آوردن، از احساساتمان فاصله بگیریم.

شرایطی که بتوانیم در آن آهسته‌تر پیش برویم.

ندانیم دقیقاً چه احساسی داریم.

برای فهمیدن عجله نکنیم.

و بدون ترس از قضاوت، از آنچه درونمان می‌گذرد سخن بگوییم.

شاید بازگشت به زندگی عاطفی همیشه با یک احساس بزرگ آغاز نشود.

گاهی با لحظه‌ای کوچک شروع می‌شود؛ لحظه‌ای که چیزی دوباره برایمان اهمیت پیدا می‌کند.

و شاید عمیق‌ترین تغییر همین باشد:

اینکه دیگر برای زنده‌ماندن، ناچار نباشیم بخش‌هایی از زنده‌بودن خود را خاموش کنیم.


یادداشت علمی: این مقاله خوانشی روان‌کاوانه از بی‌حسی عاطفی ارائه می‌دهد و جایگزین تشخیص یا ارزیابی تخصصی نیست. بی‌حسی عاطفی ممکن است علت‌های روانی، جسمانی یا دارویی متفاوتی داشته باشد. وجود آن به‌تنهایی به معنای آسیب روانی، گسستگی یا افسردگی نیست.

منابع علمی و مطالعات مرتبط

منابع زیر برای پشتیبانی از مفاهیم نظری و بالینی مشخص مقاله انتخاب شده‌اند. تفسیر روان‌کاوانه بی‌حسی عاطفی یکی از چارچوب‌های فهم تجربه است و نباید آن را توضیحی قطعی برای همه موارد تلقی کرد.

۱. Bion, W. R. (1962). Learning from Experience. Heinemann.

اثر کلاسیک ویلفرد بیون درباره تبدیل تجربه خام هیجانی به تجربه قابل اندیشیدن، کارکرد آلفا و نسبت میان تجربه عاطفی و تفکر.

معرفی اثر در Melanie Klein Trust

۲. Shin, G. I., Goldstein, L. H., & Pick, S. (2019). Evidence for subjective emotional numbing following induced acute dissociation. Behaviour Research and Therapy, 119, 103407.

پژوهشی تجربی درباره کاهش موقت واکنش عاطفی هنگام گسستگی القاشده؛ با تأکید بر اینکه این یافته‌ها به معنای یکسان بودن تمام شکل‌های گسستگی و بی‌حسی نیستند.

https://doi.org/10.1016/j.brat.2019.05.004

۳. Korem, N., Duek, O., Ben-Zion, Z., et al. (2022). Emotional numbing in PTSD is associated with lower amygdala reactivity to pain. Neuropsychopharmacology, 47, 1913–1921.

پژوهشی درباره ارتباط نشانه‌های بی‌حسی عاطفی با پاسخ عصبی به درد در افراد مبتلا به اختلال استرس پس از سانحه.

https://doi.org/10.1038/s41386-022-01405-2

۴. National Institute of Mental Health (NIMH). (2024). Depression.

راهنمای علمی درباره افسردگی، کاهش علاقه و لذت، تغییرات هیجانی و ضرورت بررسی علت‌های جسمانی و دارویی احتمالی.

https://www.nimh.nih.gov/health/publications/depression

۵. Ma, H., Cai, M., & Wang, H. (2021). Emotional Blunting in Patients With Major Depressive Disorder: A Brief Non-systematic Review of Current Research. Frontiers in Psychiatry, 12, 792960.

مروری بر کرختی هیجانی در افسردگی و چالش تمایز میان علائم باقی‌مانده بیماری و اثرات احتمالی داروهای ضدافسردگی.

https://doi.org/10.3389/fpsyt.2021.792960

۶. U.S. Department of Veterans Affairs, National Center for PTSD. Common Reactions After Trauma.

منبع آموزشی تخصصی درباره واکنش‌های متفاوت پس از آسیب روانی، از جمله احساس کرختی، فاصله عاطفی و دشواری تجربه شادی و صمیمیت.

https://www.ptsd.va.gov/understand/isitptsd/common_reactions.asp

۷. U.S. Department of Veterans Affairs, National Center for PTSD. Grief: Different Reactions and Timelines in the Aftermath of Loss.

راهنمای علمی درباره تنوع واکنش‌های سوگ، کرختی موقت و تفاوت سوگ طبیعی با سوگ طولانی‌مدت و مختل‌کننده.

https://www.ptsd.va.gov/understand/related/related_grief_reactions.asp


FAQ | پرسش‌های متداول

۱. بی‌حسی عاطفی چیست؟

بی‌حسی عاطفی به تجربه‌ای گفته می‌شود که در آن فرد احساس می‌کند دسترسی یا واکنش او به هیجان‌ها کاهش پیدا کرده است. ممکن است غم، شادی، علاقه یا هیجان را کمتر از گذشته تجربه کند. این وضعیت به‌تنهایی یک تشخیص روان‌پزشکی مشخص نیست و علت‌های متفاوتی می‌تواند داشته باشد.

۲. چرا گاهی احساس می‌کنیم دیگر هیچ احساسی نداریم؟

گاهی فشار روانی طولانی‌مدت، سوگ، تجربه‌های آسیب‌زا یا فرسودگی با کاهش احساسات همراه می‌شوند. در بعضی موارد می‌توان این تغییر را از منظر روان‌کاوی نوعی فاصله‌گیری دفاعی دانست. اما افسردگی، اثر برخی داروها و وضعیت‌های جسمانی نیز ممکن است چنین تجربه‌ای ایجاد کنند.

۳. آیا بی‌حسی عاطفی همان افسردگی است؟

خیر. بی‌حسی عاطفی می‌تواند در افسردگی دیده شود، اما هر فردی که احساس بی‌حسی دارد الزاماً افسرده نیست. برای بررسی افسردگی باید مجموعه‌ای از نشانه‌ها، مدت آن‌ها و تأثیرشان بر زندگی فرد ارزیابی شود.

۴. تفاوت بی‌حسی عاطفی و گسستگی چیست؟

بی‌حسی عاطفی بیشتر به کاهش دسترسی یا پاسخ به احساسات مربوط است. گسستگی مفهوم گسترده‌تری است و می‌تواند احساس جداشدن از خود، بدن، خاطرات یا محیط را نیز شامل شود. این دو تجربه ممکن است هم‌زمان رخ دهند، اما یکسان نیستند.

۵. آیا کسی که دیگر گریه نمی‌کند، از غم و سوگ عبور کرده است؟

نه لزوماً. گریه‌نکردن به‌تنهایی نشانه‌ی پذیرش، بی‌حسی یا پایان سوگ نیست. برخی افراد پس از فقدان مدتی کرختی یا ناباوری تجربه می‌کنند و برخی نیز به شیوه‌های متفاوتی سوگواری می‌کنند. معنای این تجربه به شرایط فرد وابسته است.

۶. آیا بی‌حسی عاطفی در رابطه به معنای تمام‌شدن عشق است؟

همیشه نه. گاهی کاهش احساسات به دلیل فرسودگی، ترس از آسیب یا فاصله‌گیری دفاعی رخ می‌دهد. در موقعیت‌های دیگر، ممکن است فرد واقعاً از رابطه فاصله گرفته یا درباره‌ی خواسته‌های خود به شناخت روشن‌تری رسیده باشد. نمی‌توان صرفاً از کاهش واکنش عاطفی درباره‌ی عشق یا نبود آن نتیجه گرفت.

۷. آیا بی‌حسی عاطفی می‌تواند از عوارض دارو باشد؟

بله. کاهش شدت تجربه‌ی احساسات ممکن است با بعضی داروها، از جمله برخی داروهای ضدافسردگی، ارتباط داشته باشد. اگر تغییر احساسات پس از شروع یا تغییر مصرف دارو ایجاد شده است، لازم است با پزشک تجویزکننده مطرح شود و دارو نباید خودسرانه قطع یا تنظیم شود.

۸. چه زمانی برای بی‌حسی عاطفی باید کمک تخصصی گرفت؟

اگر بی‌حسی پایدار است، شدت می‌گیرد، لذت، کار، روابط یا مراقبت از خود را مختل می‌کند یا با ناامیدی، گسستگی و تغییرات قابل‌توجه خواب و انرژی همراه شده است، بررسی تخصصی توصیه می‌شود. در صورت وجود افکار آسیب به خود یا خطر فوری، کمک اورژانسی ضروری است.

به‌منظور حفاظت از حقوق مالکیت معنوی دکتر گلنوش ابراهیمی، کپی‌برداری، ذخیره و بازنشر محتوای این وب‌سایت توسط تیم توسعه محدود شده است.