Quality Life — Dr. Golnoush Ebrahimi درخواست وقت
پدر کجاست؟ وقتی اقتدار فرو می‌ریزد و مردانگی سرگردان می‌شود

پدر کجاست؟ وقتی اقتدار فرو می‌ریزد و مردانگی سرگردان می‌شود

روانکاوی۲۹ دقیقه مطالعه۲۱ مهر ۱۴۰۵

خوانشی فرویدی ـ لکانی از کارکرد پدری، بحران مردانگی و امکان اقتدار بدون سلطه

هر دوره‌ای پدران خود را دارد؛ و هر دوره، به شیوه‌ای خاص، با پدرانش تسویه‌حساب می‌کند.

گاهی پدر در هیئت فرمانروایی مقتدر ظاهر می‌شود که قانون را وضع می‌کند و تخطی از آن را برنمی‌تابد؛ گاهی در مقام قهرمانی که باید از او پیروی کرد؛ و گاهی در قامت مردی غایب، مردد و بی‌پناه که خود نیز نمی‌داند چگونه باید جایگاهش را در جهانی که پیوسته تغییر می‌کند، تعریف کند.

اما مسأله‌ی امروز صرفاً غیبت پدران از خانه یا کاهش اقتدار مردان در خانواده نیست.

پرسش عمیق‌تر این است:

وقتی پدر دیگر مرجع نهایی معنا، قانون و هویت نیست، چه چیزی جای خالی او را در زندگی روانی سوژه پر می‌کند؟

این پرسش ما را به یکی از مباحث مهم روان‌کاوی معاصر می‌رساند: تمایز میان فروپاشی اقتدار پدرسالارانه و تضعیف کارکرد نمادین پدر.

پل فرهاگه (Paul Verhaeghe)، روان‌کاو بلژیکی، در مقاله‌ی The Collapse of the Function of the Father and Its Effects on Gender Roles، دگرگونی جایگاه پدر را در پیوند با تغییر نقش‌های جنسیتی و رابطه‌ی سوژه با اقتدار بررسی می‌کند.

او با الهام از سنت فرویدی و لکانی، توجه ما را به کارکردی جلب می‌کند که در صورت‌بندی کلاسیک روان‌کاوی به پدر نسبت داده شده است؛ کارکردی که با قانون، محدودیت، میل و جایگاه فرد در نظمی فراتر از خواسته‌های شخصی ارتباط دارد.

بااین‌حال، برای فهم این بحث باید از همان آغاز میان دو سطح تفاوت بگذاریم.

فروپاشی اقتدار پدرسالارانه الزاماً به معنای فروپاشی کارکرد نمادین پدر نیست.

آنچه در سطح اجتماعی تغییر می‌کند، جایگاه تاریخی قدرت و مرجعیت است؛ اما آنچه در سطح روانی بررسی می‌شود، رابطه‌ی سوژه با قانون، محدودیت و میل دیگری است.

این دو سطح می‌توانند بر یکدیگر اثر بگذارند، اما نمی‌توان یکی را بی‌واسطه علت دیگری دانست.

همچنین نباید تغییر شکل خانواده، افزایش استقلال زنان یا کاهش اقتدار سنتی مردان را به‌خودی‌خود نشانه‌ی اختلال روانی یا فروپاشی اجتماعی تلقی کرد.

پرسش روان‌کاوانه دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود:

وقتی اقتدار دیگر نمی‌تواند صرفاً به دلیل جنسیت، سن یا جایگاه خانوادگی پذیرفته شود، انسان چگونه با محدودیت، مسئولیت و استقلال دیگری روبه‌رو می‌شود؟

برای پاسخ دادن، باید نخست از یک سوءتفاهم فاصله بگیریم:

پدر در روان‌کاوی الزاماً همان مردی نیست که در خانه حضور دارد، دستور می‌دهد یا نان‌آور خانواده است.

۱. پدر واقعی، پدر خیالی و پدر نمادین؛ سه جایگاه متفاوت

در نظریه‌ی فرویدی، پدر در شکل‌گیری روان، تعارض‌های ادیپی و فرایند همانندسازی نقشی مهم دارد.

کودک در مسیر رشد، به‌تدریج با این واقعیت مواجه می‌شود که جهان حول محور خواسته‌های او نمی‌چرخد. مادر یا مراقب اصلی، زندگی و روابطی مستقل از کودک دارد و کودک نمی‌تواند تمام جایگاه‌های زندگی دیگری را به خود اختصاص دهد.

در صورت‌بندی کلاسیک فروید، تعارض ادیپی و همانندسازی با والدین در شکل‌گیری وجدان، فراخود، من آرمانی و هویت روانی اهمیت دارند.

بااین‌حال، این فرایند را نباید به الگویی ساده فروکاست که در آن هر پسر الزاماً باید از پدر تقلید کند و هر دختر در جایگاهی از پیش تعیین‌شده قرار گیرد.

لکان این مسأله را با تمایز میان پدر واقعی، پدر خیالی و پدر نمادین بسط می‌دهد.

پدر خیالی می‌تواند در تجربه‌ی کودک، چهره‌ای قدرتمند، رقیب، تهدیدکننده یا آرمانی باشد؛ پدری که گاهی همه‌توان تصور می‌شود و گاهی منشأ ترس و رقابت است.

پدر نمادین، در صورت‌بندی کلاسیک لکانی، با جایگاه قانون و مفهوم «نام پدر» (Name-of-the-Father) پیوند دارد.

این مفهوم به کارکردی در نظم نمادین اشاره می‌کند که امکان فاصله‌گرفتن از رابطه‌ی انحصاری با دیگری و ورود به جهانی از تفاوت‌ها، محدودیت‌ها و پیوندهای گسترده‌تر را فراهم می‌سازد.

پدر واقعی نیز در دستگاه مفهومی لکان صرفاً معادل پدر زیستی یا مردی که در خانه حضور فیزیکی دارد نیست. این اصطلاح به ساحتی متفاوت از جایگاه پدر مربوط است و باید آن را در نسبت با دو ساحت خیالی و نمادین فهمید.

بنابراین، نباید حضور فیزیکی پدر را با تحقق کارکرد نمادین او یکی دانست.

ممکن است پدری در خانه حضور داشته باشد، اما نتواند میان قانون و خواسته‌ی شخصی خود تفاوت بگذارد.

ممکن است دستور بدهد، اما دستورهایش بیشتر تابع خشم، ترس یا نیاز او به کنترل باشند تا قاعده‌ای که خود نیز در برابر آن مسئول است.

در مقابل، در زندگی واقعی کودک، امکان تجربه‌ی مرز، تفاوت، امنیت و پیوند با جهان اجتماعی می‌تواند از خلال روابط مراقبتی گوناگون فراهم شود.

البته این نکته به معنای یکسان دانستن تمام این روابط با مفهوم ساختاری «نام پدر» در نظریه‌ی کلاسیک لکان نیست.

در اینجا باید میان جایگاه نظری پدر و شرایط واقعی رشد کودک تمایز قائل شد.

غیبت پدر زیستی یا زندگی در خانواده‌ای با ساختاری متفاوت، به‌خودی‌خود نشانه‌ی اختلال روانی یا ناتوانی در رشد سالم نیست.

آنچه از منظر رشد و سلامت روان نیز اهمیت دارد، کیفیت روابط مراقبتی، امنیت، ثبات، پاسخ‌گویی و عوامل متعدد فردی و اجتماعی است.

پدر فقط کسی نیست که «نه» می‌گوید

اینجا یکی از مهم‌ترین ظرافت‌های بحث قرار دارد.

اگر کارکرد پدری را صرفاً با ممنوعیت و محدودکردن میل توضیح دهیم، تصویری ناقص از آن ارائه کرده‌ایم.

در برخی صورت‌بندی‌های لکانی، قانون فقط در برابر میل قرار نمی‌گیرد؛ بلکه با امکان صورت‌بندی و جهت‌یافتن میل نیز پیوند دارد.

محدودیت زمانی می‌تواند به رشد روانی کمک کند که در کنار آن، امکانی برای خواستن، انتخاب‌کردن و یافتن جایگاه شخصی نیز وجود داشته باشد.

قانونی که فقط منع می‌کند، بی‌آنکه جایی برای تفاوت و استقلال باقی بگذارد، ممکن است خود به شکلی از سلطه تبدیل شود.

بنابراین، شاید یکی از مهم‌ترین جنبه‌های کارکرد پدری این باشد که کودک به‌تدریج بتواند دریابد:

من نمی‌توانم همه‌چیز را داشته باشم.

نمی‌توانم تمام خواسته‌های دیگری را برآورده کنم.

و نمی‌توانم دیگری را به‌طور کامل در اختیار بگیرم.

اما همین محدودیت، به معنای پایان خواستن نیست.

برعکس، می‌تواند امکانی فراهم کند تا فرد جایگاه و خواسته‌های خود را در جهانی مشترک با دیگران پیدا کند.

پدر نمادین قرار نیست میل را نابود کند؛ مسأله این است که میل چگونه می‌تواند در مواجهه با قانون، فقدان و استقلال دیگری صورت‌بندی شود.

این تمایز، بحث کارکرد پدری را از دفاع ساده از اقتدار سنتی جدا می‌کند.

۲. مرگ پدر؛ پایان سلطه یا بحران معنا؟

در تاریخ خانواده، اقتدار پدرسالارانه اغلب با ساختاری همراه بوده است که در آن مرد حق تصمیم‌گیری بیشتری داشته و زنان و کودکان در موقعیتی فرودست قرار گرفته‌اند.

تضعیف این ساختار، به‌خودی‌خود، نشانه‌ی بیماری روانی جامعه نیست.

رهایی از سلطه، گسترش حقوق زنان و به‌رسمیت‌شناختن استقلال فرزندان می‌تواند امکان روابطی انسانی‌تر و برابرتر را فراهم کند.

اما آیا با کناررفتن پدرسالاری، مسأله‌ی قانون و اقتدار نیز خودبه‌خود حل می‌شود؟

نه لزوماً.

ممکن است اقتدار خودسرانه‌ی پدر فروبپاشد، بی‌آنکه شکل‌های تازه‌ای از مسئولیت‌پذیری، مرزبندی و انتقال تجربه جای آن را بگیرند.

در چنین وضعیتی، فرد از یک سو دیگر نمی‌خواهد زیر سلطه‌ی اقتدار سنتی زندگی کند و از سوی دیگر، ممکن است هنوز شیوه‌ای پایدار برای مواجهه با محدودیت، تفاوت و مسئولیت نیافته باشد.

اینجا باید میان آزادی از سلطه و رهایی از هرگونه محدودیت تفاوت گذاشت.

آزادی به معنای آن نیست که هر خواسته‌ای باید بی‌درنگ برآورده شود، هر ناکامی نشانه‌ی ستم باشد یا هر رابطه‌ای فقط تا زمانی معتبر بماند که تمام انتظارات ما را پاسخ دهد.

آزادی روانی با توانایی مواجهه با این واقعیت پیوند دارد که دیگری مستقل از ماست، جهان همواره مطابق میل ما شکل نمی‌گیرد و مسئولیت انتخاب‌هایمان را نمی‌توان به‌طور کامل به دیگری واگذار کرد.

از این منظر، مسأله‌ی معاصر نه ضرورت بازگرداندن پدر مقتدر گذشته، بلکه یافتن شکل‌هایی از اقتدار غیرسلطه‌گر است.

اقتداری که بتواند مرز بگذارد، مسئولیت بپذیرد، خطای خود را به رسمیت بشناسد و درعین‌حال، استقلال دیگری را تحمل کند.

شاید آنچه در برخی روابط دشوار شده، نه صرفاً پذیرش قدرت پدر، بلکه اعتماد به امکان وجود مرجعی انسانی و درعین‌حال محدود باشد؛ مرجعی که بتوان با او مخالفت کرد، بدون آنکه تمام نظم رابطه فروبپاشد.

در چنین رابطه‌ای، مرزگذاشتن به معنای تحقیر نیست و مخالفت‌کردن نیز الزاماً به معنای طرد یا نابودی پیوند نیست.

اقتدار زمانی می‌تواند به رشد کمک کند که خود نیز در برابر قانونی که از آن سخن می‌گوید، پاسخ‌گو باشد.

۳. مردانگی سرگردان؛ وقتی نقش اجتماعی با جایگاه روانی اشتباه گرفته می‌شود

برای فهم بحران مردانگی، باید ابتدا میان سه مفهوم تفاوت بگذاریم:

مردانگی به‌عنوان تجربه‌ای شخصی و بخشی از هویت فرد؛ نقش‌های اجتماعی و فرهنگی‌ای که از مردان انتظار می‌رود؛ و جایگاه سوژه در نسبت با میل و تفاوت جنسی در نظریه‌ی لکانی.

این سه به یکدیگر مربوط‌اند، اما یکسان نیستند.

برای مثال، مردی ممکن است با انتظارات سنتی درباره‌ی نان‌آوری، اقتدار یا آسیب‌ناپذیری در تعارض باشد، بی‌آنکه این تعارض را بتوان مستقیماً به جایگاه جنسی او در نظریه‌ی لکان نسبت داد.

در سنت لکانی، مفهوم Sexuation نیز صرفاً معادل نقش‌های جنسیتی یا هویت اجتماعی زن و مرد نیست؛ بلکه به صورت‌بندی نظری جایگاه سوژه در نسبت با تفاوت جنسی و ژوئیسانس مربوط می‌شود.

به همین دلیل، عنوان «بحران مردانگی» در این مقاله نباید به معنای بحرانی همگانی یا ذاتی در تمام مردان معاصر فهمیده شود.

آنچه بررسی می‌کنیم، تعارض‌هایی است که ممکن است میان انتظارات اجتماعی، تجربه‌ی شخصی مردبودن و رابطه‌ی فرد با اقتدار، وابستگی و مسئولیت شکل بگیرند.

مردی که نمی‌تواند از جایگاه پسر فاصله بگیرد

یکی از فرضیه‌های بحث‌برانگیز درباره‌ی بحران کارکرد پدری این است که دشواریِ یافتن جایگاهی مستقل در رابطه با اقتدار، ممکن است برخی مردان را در موقعیتی روانی نگه دارد که هنوز با انتظارات کودکانه از دیگری گره خورده است.

موقعیتی که در آن، فرد می‌خواهد از مزایای بزرگسالی برخوردار باشد، اما تحمل مسئولیت، محدودیت و فقدان امتیازهای پیشین برایش دشوار است.

البته این مسأله را نمی‌توان به همه‌ی مردان تعمیم داد یا هر نوع وابستگی عاطفی را نشانه‌ی نابالغی دانست.

نیاز داشتن به دیگری، کمک‌خواستن و تجربه‌ی وابستگی، به‌خودی‌خود با بلوغ روانی تعارضی ندارند.

مسأله، شکل خاصی از رابطه با مسئولیت و استقلال دیگری است.

فردی که در چنین موقعیتی قرار گرفته، ممکن است همچنان انتظار داشته باشد دیگری برایش تصمیم بگیرد، اضطرابش را تسکین دهد، شکست‌هایش را جبران کند و درعین‌حال، استقلال او را محدود نکند.

ممکن است خواهان رابطه باشد، اما نه الزاماً مسئولیت متقابل آن.

خواهان مراقبت باشد، اما از وابستگی خود شرمگین شود.

خواهان اقتدار باشد، اما نتواند هیچ اقتداری را جز در صورتی که مطابق میل او عمل کند، تحمل کند.

این تناقض گاهی در روابط عاطفی به‌وضوح دیده می‌شود.

مردی ممکن است از شریک زندگی خود انتظار داشته باشد که هم‌زمان مادر، معشوق، حامی، مدیر زندگی و تنظیم‌کننده‌ی هیجان‌های او باشد؛ اما هنگامی که همین زن خواسته‌ای مستقل مطرح می‌کند، با او همچون رقیبی برای آزادی خود مواجه شود.

در چنین رابطه‌ای، دیگری نه به‌عنوان انسانی مستقل، بلکه بیشتر به‌عنوان کسی تجربه می‌شود که باید زندگی روانی فرد را تنظیم کند.

البته این الگو منحصر به مردان نیست.

زنان نیز ممکن است در روابط خود، دیگری را به تأمین‌کننده‌ی دائمی امنیت، تأیید یا احساس ارزشمندی تبدیل کنند.

آنچه اهمیت دارد، جنسیت فرد نیست؛ بلکه کیفیت رابطه‌ی او با وابستگی، استقلال و مسئولیت است.

بلوغ روانی زمانی امکان‌پذیرتر می‌شود که فرد بتواند از جایگاه کسی که همواره انتظار دارد دیگری بار زندگی‌اش را بر دوش بکشد، به جایگاهی حرکت کند که در آن، هم نیازهای خود را به رسمیت می‌شناسد و هم مسئولیت سهم خود را در رابطه می‌پذیرد.

این فرایند می‌تواند با تجربه‌ی جدایی روانی از مادر و شکل‌گیری استقلال در عین حفظ پیوند نیز ارتباط داشته باشد.

جدایی روانی در این معنا به معنای قطع رابطه یا بی‌نیازی از والدین نیست؛ بلکه به معنای توانایی برقراری رابطه با آنان و دیگران، بدون از دست دادن جایگاه مستقل خویش است.

بزرگ‌شدن صرفاً به معنای رسیدن به سنی معین نیست؛ گاهی به معنای دست‌کشیدن از انتظارِ حضور دیگری است که قرار است بار زندگی ما را برای همیشه بر دوش بکشد.

۴. وقتی اقتدار از دست می‌رود، اضطراب کجا می‌رود؟

اگر کارکرد نمادین پدر را به تنظیم رابطه‌ی سوژه با قانون، میل و محدودیت مربوط بدانیم، دگرگونی آن می‌تواند در برخی شرایط با اضطراب درباره‌ی مرزها و جایگاه فرد در رابطه همراه شود.

اما این رابطه را نباید پیوندی علّی، ثابت و همگانی در نظر گرفت.

مسأله این نیست که مردان ذاتاً به اقتدار نیاز دارند یا زنان ذاتاً از اقتدار مردانه می‌ترسند.

مسأله این است که وقتی روابط از چارچوب‌های سنتی فاصله می‌گیرند، افراد باید شیوه‌های تازه‌ای برای فهم تفاوت، گفت‌وگو درباره‌ی مرزها و تحمل استقلال یکدیگر پیدا کنند.

این فرایند همیشه آسان نیست.

برای مردی که هویتش را به توانایی کنترل، تأمین مالی یا برتری بر دیگری گره زده است، استقلال شریک زندگی ممکن است نه به‌عنوان امکانی برای رابطه‌ای برابر، بلکه به شکل تهدیدی علیه احساس ارزشمندی شخصی تجربه شود.

اگر او نتواند میان اقتدار و سلطه تفاوت بگذارد، ممکن است برای بازگرداندن احساس امنیت، به کنترل‌گری، تحقیر، رقابت یا پرخاشگری پناه ببرد.

از سوی دیگر، مردی که از هرگونه مسئولیت و تعهد فاصله می‌گیرد، ممکن است آزادی را با ناتوانی در پیوند برقرارکردن اشتباه بگیرد؛ گویی هر مرزی تهدیدی علیه استقلال اوست.

در هر دو حالت، رابطه با دیگری ممکن است به میدان دفاع از خود تبدیل شود.

وقتی استقلال دیگری به احساس بی‌اهمیتی تبدیل می‌شود

مردی را تصور کنیم که خود را فردی مسئول، حمایتگر و خانواده‌دوست می‌داند.

او از استقلال شریک زندگی‌اش نیز در ظاهر دفاع می‌کند و معتقد است زن و مرد باید در تصمیم‌های مهم زندگی حق انتخاب داشته باشند.

اما زمانی که شریک زندگی‌اش تصمیمی مهم را بدون تأیید او می‌گیرد، ناگهان احساس خشم، بی‌اهمیتی و کنار گذاشته شدن می‌کند.

ممکن است بگوید:

«مسأله تصمیم تو نیست؛ مسأله این است که دیگر من برایت اهمیتی ندارم.»

در چنین موقعیتی، شاید آنچه برای او دشوار شده، خودِ تصمیم زن نباشد؛ بلکه مواجهه با این واقعیت باشد که دیگری می‌تواند مستقل از خواست او تصمیم بگیرد.

اگر ارزشمندی این مرد در تجربه‌ی روانی‌اش با ضروری‌بودن، کنترل‌کردن یا مرجع نهایی بودن گره خورده باشد، استقلال دیگری ممکن است به شکل ازدست‌دادن جایگاه خود تجربه شود.

او شاید آگاهانه خواهان رابطه‌ای برابر باشد، اما در لحظه‌ی مواجهه با استقلال واقعی دیگری، اضطرابی را تجربه کند که هنوز نتوانسته معنای آن را بفهمد.

اینجاست که فاصله‌ی میان باورهای آگاهانه و تعارض‌های ناهشیار آشکارتر می‌شود.

گاهی انسان با چیزی مخالفت می‌کند که در سطح آگاهانه از آن دفاع کرده است؛ زیرا تجربه‌ی واقعی آن، تعارضی قدیمی‌تر را در روان او فعال می‌کند.

البته این نمونه صرفاً موقعیتی فرضی برای روشن‌ترشدن یک امکان روان‌کاوانه است، نه توضیحی قطعی درباره‌ی رفتار کنترل‌گرانه‌ی مردان.

کنترل‌گری می‌تواند تحت تأثیر عوامل گوناگون فردی، فرهنگی، اجتماعی و روابط قدرت شکل بگیرد.

فهمیدن اضطراب پشت یک رفتار نیز به معنای توجیه آسیب ناشی از آن نیست.

هیچ تعارض روانی‌ای، تهدید، تحقیر یا سلب اختیار دیگری را موجه نمی‌کند.

۵. زنِ مستقل و اضطرابِ مردی که استقلال را تحمل نمی‌کند

با تغییر ساختارهای اجتماعی، زنان در بسیاری از جوامع فرصت‌های بیشتری برای حضور در عرصه‌ی عمومی، استقلال اقتصادی، انتخاب شریک زندگی و خروج از روابط نامطلوب به دست آورده‌اند.

البته گستره‌ی این فرصت‌ها در همه‌ی کشورها و طبقات اجتماعی یکسان نیست و همچنان محدودیت‌ها و نابرابری‌های فراوانی وجود دارد.

این تغییرات را باید در زمینه‌ی تاریخی و اجتماعی خود فهمید، نه به‌عنوان نشانه‌ای از برهم‌خوردن نظمی طبیعی.

بااین‌حال، استقلال دیگری ممکن است در روان فردی که ارزشمندی خود را به برتری بر او وابسته کرده است، اضطراب ایجاد کند.

در چنین وضعیتی، زن دیگر صرفاً موضوع مراقبت یا تأیید مرد نیست؛ او میل، تصمیم و مسیر زندگی خود را دارد.

ممکن است نخواهد.

مخالفت کند.

رابطه را ترک کند.

یا چیزی بخواهد که با خواسته‌ی شریکش یکسان نیست.

این استقلال، اگر در روان مرد به‌عنوان تهدیدی علیه اقتدار شخصی تجربه شود، می‌تواند با مجموعه‌ای از دفاع‌های روانی همراه شود:

بی‌ارزش‌کردن زن، نسبت‌دادن انگیزه‌های پنهان به او، کنترل روابطش یا تفسیر استقلال او به‌عنوان بی‌وفایی و طرد.

در اینجا مسأله، خودِ زن مستقل نیست.

مسأله ناتوانی در تحمل دیگری‌ای است که تحت کنترل کامل فرد قرار نمی‌گیرد.

از منظر روان‌کاوی، میل دیگری همواره با نوعی ناشناختگی همراه است.

هیچ‌کس نمی‌تواند به‌طور کامل بداند دیگری چه می‌خواهد، چه احساسی دارد یا در آینده چه انتخابی خواهد کرد.

رابطه‌ای که استقلال دو نفر را به رسمیت می‌شناسد، مستلزم تحمل همین فاصله است.

اما برای کسی که استقلال دیگری را با ازدست‌دادن ارزشمندی خود برابر می‌داند، این فاصله ممکن است به‌شدت اضطراب‌آور باشد.

او به‌جای مواجهه با اضطراب ناشی از نامعلومی، می‌کوشد دیگری را کنترل کند تا دوباره احساس امنیت کند.

گاهی آنچه به نام عشق، مراقبت یا غیرت ظاهر می‌شود، تلاشی است برای مهار اضطرابِ ناشی از آزادی دیگری.

این همان مرز ظریفی است که در مقاله‌ی «وقتی عشق لباسِ کنترل می‌پوشد؛ پشتِ شکاکیت چه می‌گذرد؟» نیز از منظری دیگر بررسی شده است.

البته مراقبت، تعهد و نگرانی در روابط می‌توانند کاملاً سالم باشند.

مسأله از جایی آغاز می‌شود که مراقبت به سلب اختیار، نگرانی به نظارت دائمی و تعهد به مالکیت تبدیل شود.

در چنین موقعیتی، لازم است میان تعارض معمول رابطه و الگوهای آزارگرانه‌ی کنترل و اجبار نیز تفاوت بگذاریم.

محدودکردن رفت‌وآمد، تهدید، تحقیر، انزوای اجباری یا نظارت مستمر را نمی‌توان صرفاً به «ترس از دست دادن» تقلیل داد.

شناختن معنای روانی رفتار، جایگزین مرزبندی و محافظت در برابر آسیب نیست.

رابطه زمانی می‌تواند محل ملاقات دو سوژه باشد که هیچ‌یک برای احساس امنیت، ناچار به حذف آزادی دیگری نباشد.

۶. وقتی یکی از دو نفر ناچار می‌شود والدِ دیگری باشد

یکی از تصاویر رایج در روایت‌های مربوط به بحران مردانگی، ظهور زنی است که نقش‌های سنتی مردانه را بر عهده گرفته و مردی که در جایگاه وابسته، منفعل یا مراقبت‌شونده قرار گرفته است.

اما اگر این تصویر را بدون تأمل بپذیریم، ممکن است به‌جای تحلیل تغییرات روانی و اجتماعی، صرفاً کلیشه‌های قدیمی را وارونه کرده باشیم.

زن قدرتمند الزاماً مادرِ مرد بالغ نیست؛ همان‌طور که مرد مراقبت‌کننده الزاماً از مردانگی خود فاصله نگرفته است.

مراقبت، همدلی و توانایی تنظیم هیجان‌ها ویژگی‌هایی نیستند که به یک جنس تعلق داشته باشند.

همچنین استقلال اقتصادی یا توانایی تصمیم‌گیری زنان به معنای تصاحب جایگاه پدر نیست.

آنچه اهمیت دارد، ساختار رابطه است.

در برخی روابط، زن به‌تدریج تمام مسئولیت‌های عاطفی و اجرایی زندگی را بر عهده می‌گیرد و مرد در جایگاهی باقی می‌ماند که بیشتر دریافت‌کننده‌ی مراقبت است تا مشارکت‌کننده در مسئولیت.

در برخی روابط دیگر، مرد تمام مسئولیت مراقبت را بر دوش می‌کشد و زن در جایگاهی وابسته باقی می‌ماند.

هیچ‌یک از این دو وضعیت را نمی‌توان تنها بر اساس جنسیت افراد ارزیابی کرد.

پرسش روان‌کاوانه این است:

آیا مراقبت در این رابطه متقابل است؟

آیا هر دو نفر می‌توانند نیازمند باشند، مسئولیت بپذیرند و درعین‌حال استقلال خود را حفظ کنند؟

یا یکی از آن‌ها ناچار شده است برای بقای رابطه، به والد دیگری تبدیل شود؟

وقتی یک شریک دائماً باید دیگری را آرام کند، تصمیم بگیرد، پیامدهای انتخاب‌های او را جبران کند و از مواجهه‌ی او با ناکامی جلوگیری کند، رابطه ممکن است به الگویی والد ـ کودک نزدیک شود.

در این الگو، صمیمیت به بهای برابری روانی تمام می‌شود.

اما باید میان این وضعیت و مراقبت در دوره‌های دشوار زندگی تفاوت گذاشت.

بیماری، بیکاری، سوگ یا بحران‌های خانوادگی ممکن است برای مدتی نیاز به مراقبت یک‌سویه ایجاد کنند.

چنین مراقبتی الزاماً نشانه‌ی رابطه‌ای ناسالم نیست.

مسأله زمانی جدی‌تر می‌شود که این وضعیت به الگویی پایدار تبدیل شود و یکی از دو نفر، بدون امکان گفت‌وگو و تغییر، مسئول زندگی روانی و عملی دیگری باقی بماند.

گاهی فردی که همواره مراقبت می‌کند، خود نیز به شکلی ناهشیار به همین جایگاه وابسته می‌شود.

ممکن است احساس ارزشمندی او با ضروری‌بودن برای دیگری گره خورده باشد.

در نتیجه، استقلال شریک زندگی نه‌فقط برای فردِ مراقبت‌شونده، بلکه برای کسی که مراقبت می‌کند نیز اضطراب‌آور می‌شود.

چون اگر دیگری دیگر به مراقبت دائمی من نیاز نداشته باشد، من چه جایگاهی در زندگی او خواهم داشت؟

اینجا رابطه ممکن است حول نیازی متقابل به وابستگی سازمان پیدا کند؛ حتی اگر هر دو نفر از شکل رابطه رنج ببرند.

مسأله نه زنانه‌شدن مرد است و نه مردانه‌شدن زن.

مسأله آن است که آیا دو فرد بالغ می‌توانند در رابطه باقی بمانند، بدون آنکه یکی مسئولیت بزرگ‌شدن دیگری را بر عهده بگیرد.

۷. پدران تازه؛ چرا میل به پیروی از بین نمی‌رود؟

اگر اقتدار سنتی پدر تضعیف شود، آیا انسان از میل به داشتن یک مرجع رها می‌شود؟

نه لزوماً.

در اندیشه‌ی فرویدی، رابطه با اقتدار صرفاً رابطه‌ای بیرونی نیست.

اقتدار می‌تواند در قالب فراخود، آرمان‌ها، احساس گناه و نیاز به تأیید درونی شود.

از این رو، تغییر ساختارهای اجتماعی لزوماً میل به فرمان‌برداری، نیاز به تأیید یا جست‌وجوی مرجعی نهایی را از بین نمی‌برد.

از منظر لکانی نیز می‌توان پرسید وقتی مرجع سنتی دیگر پاسخ‌گو نیست، سوژه به چه کسی یا چه چیزی روی می‌آورد تا درباره‌ی خواسته‌ها، هویت و شیوه‌ی زندگی خود قطعیت پیدا کند.

در شرایطی که فرد تحمل ابهام و مسئولیت انتخاب را دشوار می‌یابد، ممکن است به رهبران کاریزماتیک، گروه‌های بسته، ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه یا چهره‌هایی پناه ببرد که وعده می‌دهند پیچیدگی جهان را به مجموعه‌ای از پاسخ‌های روشن تبدیل کنند.

این پدیده لزوماً به معنای بازگشت پدر در شکل سنتی نیست.

گاهی مرجع تازه خود را در هیئت یک مربی، رهبر گروه، چهره‌ی مشهور یا حتی مجموعه‌ای از توصیه‌های ظاهراً بی‌خطا نشان می‌دهد.

وعده‌ی اصلی چنین مراجعی ممکن است این باشد:

«من می‌دانم تو کیستی.»

«می‌دانم چه باید بخواهی.»

«می‌دانم چه کسی مقصر است.»

«و می‌دانم چگونه باید زندگی کنی.»

چنین وعده‌ای می‌تواند برای فردی که از آزادی و مسئولیت انتخاب مضطرب است، آرامش‌بخش باشد.

اما بهای این آرامش گاهی واگذاری توانایی اندیشیدن و داوری شخصی است.

البته هر تعلق گروهی یا پیروی از یک مرجع نشانه‌ی وابستگی بیمارگون نیست.

انسان برای یادگیری، همکاری و زندگی اجتماعی به اعتماد و اتکا نیاز دارد.

مسأله زمانی پدیدار می‌شود که مرجع بیرونی، به‌جای کمک به رشد توانایی داوری، آن را تعطیل کند.

وقتی پرسیدن نشانه‌ی بی‌وفایی تلقی شود.

وقتی تردیدکردن ممنوع باشد.

وقتی اختلاف‌نظر به معنای خروج از رابطه یا گروه تعبیر شود.

و وقتی فرد برای حفظ تعلق خود، ناچار شود از اندیشیدن مستقل دست بکشد.

در این معنا، بحران کارکرد پدری ممکن است نه به پایان اقتدار، بلکه به جابه‌جایی مداوم آن منجر شود.

سوژه از مرجعی به مرجع دیگر می‌رود، زیرا هیچ‌یک نمی‌تواند برای همیشه شکاف میان میل، واقعیت و عدم قطعیت را از میان ببرد.

شاید دشواری اصلی این باشد که بپذیریم هیچ مرجعی نمی‌تواند ما را به‌طور کامل از مسئولیت انتخاب‌کردن رها کند.

۸. مادران، دختران و امکان جدایی روانی در خانواده‌ی معاصر

در روایت فرهاگه، تضعیف جایگاه پدر با تغییر موقعیت مادران و بازآرایی روابط میان نسل‌ها و جنسیت‌ها نیز پیوند می‌یابد.

این ایده می‌تواند نقطه‌ی آغازی برای بررسی تغییر روابط نسلی باشد، اما نباید آن را قانونی عمومی درباره‌ی خانواده‌های معاصر تلقی کرد.

در اینجا پرسش مهم دیگری شکل می‌گیرد:

وقتی پدر دیگر تنها مرجعِ تفاوت و جدایی نیست، استقلال روانی فرزند چگونه شکل می‌گیرد؟

در صورت‌بندی کلاسیک لکانی، کارکرد پدری با میانجی‌گریِ رابطه‌ی کودک با میل مادر و ورود به نظم نمادین پیوند دارد.

اما اگر این مفهوم را بدون توجه به تحولات نظری و تفاوت ساختارهای خانوادگی به زندگی امروز منتقل کنیم، ممکن است به این نتیجه‌ی شتاب‌زده برسیم که رشد روانی سالم الزاماً به حضور پدری مقتدر وابسته است.

چنین نتیجه‌ای را نمی‌توان از یک صورت‌بندی نظری به حکمی عمومی درباره‌ی تمام کودکان و خانواده‌ها تبدیل کرد.

مادر نیز مانند پدر، جایگاهی یکپارچه و بدون تعارض نیست.

او می‌تواند مراقبت‌کننده باشد، اما هم‌زمان خواسته‌ها، محدودیت‌ها و زندگی مستقلی نیز دارد.

مادرشدن نباید به معنای حذف سوژگی زن یا محکوم‌شدن او به مراقبت بی‌پایان از دیگران باشد.

در خانواده‌هایی که از زنان انتظار می‌رود همواره مسئول حفظ پیوندهای عاطفی باشند، ممکن است مادر بار سنگینی از مسئولیت روانی خانواده را بر دوش بکشد؛ مسئولیتی که گاهی حتی پس از بزرگ‌شدن فرزندان ادامه می‌یابد.

در چنین شرایطی، مرز میان حمایت و فداکاری اجباری می‌تواند مبهم شود.

مادر ممکن است از یک سو خواهان استقلال فرزند باشد و از سوی دیگر، از فاصله‌گرفتن او احساس فقدان کند.

فرزند نیز ممکن است استقلال را بخواهد، اما در برابر جداشدن از جایگاه ویژه‌ی خود در زندگی مادر، با احساس گناه یا اضطراب روبه‌رو شود.

این تعارض‌ها به جنسیت خاصی محدود نیستند.

در هر رابطه‌ی نزدیک، استقلال و دلبستگی می‌توانند هم‌زمان خواسته شوند و گاهی با یکدیگر در تعارض قرار گیرند.

از منظر روان‌کاوی، مسأله‌ی مهم آن است که آیا خانواده می‌تواند تفاوت نسل‌ها را تحمل کند.

آیا والدین می‌توانند اجازه دهند فرزندانشان زندگی‌ای متفاوت از زندگی آنان بسازند؟

آیا فرزندان می‌توانند بدون نفی کامل والدین، از خواسته‌ها و آرزوهای آنان فاصله بگیرند؟

آیا می‌توان کسی را دوست داشت، بی‌آنکه لازم باشد همواره شبیه او فکر کرد؟

و آیا می‌توان از خانواده فاصله گرفت، بدون آنکه فاصله لزوماً به معنای قطع محبت یا تعلق باشد؟

در چنین تجربه‌هایی، جدایی روانی بیش از آنکه به فاصله‌ی فیزیکی وابسته باشد، به توانایی تحمل تفاوت مربوط است.

این همان نقطه‌ای است که مسأله‌ی کارکرد پدری دوباره اهمیت پیدا می‌کند؛ نه به‌عنوان ضرورت بازگرداندن قدرت انحصاری پدر، بلکه به‌عنوان پرسشی درباره‌ی امکان شکل‌گیری مرز، تفاوت و استقلال در روابط اولیه.

خانواده‌ای که امکان رشد روانی را فراهم می‌کند، الزاماً خانواده‌ای نیست که در آن همه همیشه نزدیک بمانند؛ خانواده‌ای است که در آن نزدیکی، به بهای حذف استقلال و تفاوت تمام نشود.

۹. از بحران پدر تا بحران رابطه با قانون

اگر از سطح خانواده فراتر برویم، کارکرد نمادین پدر ما را به مسأله‌ای گسترده‌تر می‌رساند:

رابطه‌ی انسان با قانون، نهادها و مرجعیت اجتماعی.

قانونی که فقط فرمان می‌دهد و امکان پرسش از آن وجود ندارد، می‌تواند به ابزار سلطه تبدیل شود.

اما فقدان هرگونه قاعده‌ی مشترک نیز لزوماً آزادی ایجاد نمی‌کند؛ ممکن است فضای رابطه را به میدان رقابت قدرت‌ها و خواسته‌های متعارض بدل سازد.

در سطح روانی نیز می‌توان با تناقضی مشابه روبه‌رو شد.

فرد ممکن است از اقتدار خودسرانه بگریزد، اما همچنان در جست‌وجوی کسی باشد که به جای او تصمیم بگیرد.

ممکن است با هر محدودیتی مخالفت کند، اما از مواجهه با پیامدهای انتخاب خود نیز هراس داشته باشد.

ممکن است از دیگری انتظار داشته باشد استقلالش را به رسمیت بشناسد، اما خود نتواند استقلال دیگری را تحمل کند.

این وضعیت را نمی‌توان صرفاً با بازگرداندن اقتدار گذشته حل کرد.

آنچه اهمیت دارد، امکان شکل‌گیری رابطه‌ای بالغ‌تر با قانون است؛ رابطه‌ای که در آن، محدودیت نه صرفاً فرمان دیگری، بلکه بخشی از زندگی مشترک با دیگران فهمیده شود.

در اینجا باید از یک خطای مهم پرهیز کنیم:

نباید هر تحول اجتماعی، هر تردید در اقتدار یا هر اعتراض به سنت را نشانه‌ی زوال روانی بدانیم.

همچنین نباید از مفاهیم روان‌کاوی برای مشروعیت‌بخشیدن به نابرابری یا تضعیف استقلال فردی استفاده کرد.

نظریه‌ی روان‌کاوی زمانی قدرت تحلیلی خود را حفظ می‌کند که به‌جای صدور حکم کلی درباره‌ی جامعه، به ما کمک کند سازوکارهای اضطراب، دفاع، میل و وابستگی را در دل این تحولات بهتر بفهمیم.

افول اقتدار سنتی می‌تواند هم‌زمان با رشد استقلال فردی و شکل‌گیری تعارض‌های تازه رخ دهد.

هیچ‌یک از این دو امکان، دیگری را نفی نمی‌کند.

شاید آنچه امروز ضرورت بیشتری دارد، نه حذف تمام مراجع، بلکه توانایی پرسش از آن‌هاست.

مرجعی که بتواند اشتباه کند.

قانونی که بتوان درباره‌ی آن گفت‌وگو کرد.

و رابطه‌ای که مخالفت در آن، به معنای نابودی پیوند نباشد.

۱۰. آیا می‌توان بدون پدرسالاری، کارکرد پدری داشت؟

این پرسش شاید مهم‌ترین نقطه‌ی بحث باشد.

اگر کارکرد پدری را با سلطه‌ی مردانه یکی بگیریم، تنها دو امکان پیش روی ما باقی می‌ماند:

یا باید به اقتدار گذشته بازگردیم، یا بپذیریم که با زوال آن، هر نوع مرجعیت و قانون نیز از میان می‌رود.

اما این دوگانه ضروری نیست.

می‌توان در چهارچوب روان‌کاوی از کارکرد نمادین پدر سخن گفت، بی‌آنکه آن را به برتری مرد بر زن یا اطاعت بی‌چون‌وچرای کودک از پدر فروبکاهیم.

برای فهم دقیق‌تر این امکان، توجه به تحول اندیشه‌ی خود لکان اهمیت دارد.

از «نام پدر» تا صورت‌بندی‌های متکثرتر

در دوره‌ی نخست اندیشه‌ی لکان، «نام پدر» جایگاهی محوری در توضیح سازمان‌یافتگی نمادین و نسبت سوژه با قانون و میل دارد.

اما لکان در دوره‌های بعدی کار خود، این صورت‌بندی را گسترش می‌دهد.

در آثار متأخر او، مفاهیمی چون نام‌گذاری، پیوند میان ساحت‌های واقعی، نمادین و خیالی و شیوه‌های خاص هر سوژه برای سامان‌دادن به تجربه‌ی خود اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند.

در این مرحله، دیگر نمی‌توان بحث کارکرد پدری را صرفاً به حضور یک دال واحد و جهان‌شمول محدود کرد.

استین فان‌هوله (Stijn Vanheule) نیز در مقاله‌ای منتشرشده در سال ۲۰۲۴، با بررسی آثار متأخر لکان درباره‌ی کارکرد پدری در نظریه‌ی روان‌پریشی، به این تحول اشاره می‌کند.

این بحث به معنای بی‌اهمیت‌شدن تمام صورت‌بندی‌های پیشین لکان نیست؛ بلکه نشان می‌دهد مفهوم پدر در اندیشه‌ی او ثابت و تغییرناپذیر باقی نمانده است.

همچنین نباید از مباحث ساختاری لکان درباره‌ی روان‌پریشی، مستقیماً درباره‌ی سلامت یا آسیب روانی اعضای یک خانواده نتیجه‌گیری کرد.

برای مقاله‌ی حاضر، اهمیت این تحول در پرسشی است که پیش روی ما می‌گذارد:

آیا آنچه به زندگی روانی امکان سازمان‌یافتن می‌دهد، الزاماً باید در یک شکل واحد و از پیش تعیین‌شده تحقق پیدا کند؟

این پرسش ما را از تصور پدر به‌عنوان تنها مرجع ممکن فاصله می‌دهد و امکان اندیشیدن به صورت‌های گوناگون پیوند، محدودیت و مسئولیت را فراهم می‌کند.

اقتدار بدون مالکیت بر دیگری

در زندگی خانوادگی، آنچه اهمیت پیدا می‌کند، وجود رابطه‌هایی است که در آن‌ها مرزها روشن‌اند، مسئولیت‌ها قابل‌گفت‌وگو هستند، تفاوت تحمل می‌شود و هیچ فردی خود را صاحب حقیقت نهایی نمی‌داند.

چنین امکاناتی می‌توانند از سوی پدر، مادر، دیگر مراقبان یا مجموعه‌ای از روابط و نهادها فراهم شوند.

این سخن به معنای یکسان‌دانستن تمام این نقش‌ها در نظریه‌ی کلاسیک لکان نیست؛ بلکه تأکیدی است بر اینکه مرزبندی، مراقبت و مسئولیت‌پذیری در زندگی خانوادگی، امتیاز انحصاری یک جنس نیست.

پدر در این معنا قرار نیست قهرمانی باشد که هرگز اشتباه نمی‌کند.

شاید اتفاقاً یکی از مهم‌ترین جنبه‌های بلوغ در رابطه با پدر، توانایی دیدن محدودیت‌های او باشد.

اینکه بتوانیم بفهمیم پدر نیز انسانی است با تاریخچه، تعارض‌ها، ترس‌ها و ناتوانی‌های خاص خود.

بی‌آنکه ناچار باشیم او را به جایگاهی اسطوره‌ای بازگردانیم یا برای استقلال از او، تمام ارزش‌هایش را انکار کنیم.

ممکن است پدری را دوست داشته باشیم و درعین‌حال از او خشمگین باشیم.

ممکن است قدردان بخش‌هایی از رابطه باشیم و از بخش‌های دیگری آسیب دیده باشیم.

ممکن است بخواهیم راهی متفاوت از او انتخاب کنیم، بی‌آنکه لازم باشد تمام گذشته‌ی مشترکمان را نفی کنیم.

همین مسأله در رابطه با هر مرجع دیگری نیز صدق می‌کند.

بلوغ به معنای بی‌نیازی مطلق از دیگری نیست؛ بلکه توانایی اتکا به دیگری، بدون واگذاری کامل داوری و مسئولیت خویش است.

همچنان که صمیمیت نیز به معنای از میان رفتن تمام مرزهای روانی نیست.

در مقاله‌ی «خلوت روانی؛ جایی که «من» هنوز متعلق به خودم است»، همین ضرورت حفظ استقلال در دل رابطه، از منظری دیگر بررسی شده است.

شاید بتوان این تجربه‌ها را کنار هم گذاشت:

می‌توان به دیگری تکیه کرد، بی‌آنکه در او حل شد.

می‌توان از دیگری آموخت، بی‌آنکه حق پرسیدن را کنار گذاشت.

می‌توان رابطه‌ای عمیق داشت، بی‌آنکه مالک زندگی یکدیگر شد.

و می‌توان اقتدار را پذیرفت، بی‌آنکه از حق اندیشیدن و مخالفت دست کشید.

در پایان | پس از پدر، چه چیزی باقی می‌ماند؟

شاید بحران کارکرد پدری را بتوان در یک پرسش خلاصه کرد:

چگونه می‌توان در جهانی زندگی کرد که دیگر یک مرجع واحد، پاسخ همه‌ی پرسش‌های ما را در اختیار ندارد؟

ما دیگر نمی‌توانیم به‌سادگی فرض کنیم که جایگاه اجتماعی، جنسیت یا سن، به‌خودی‌خود صلاحیت تعیین حقیقت را به فرد می‌بخشد.

اقتدار باید بتواند خود را توضیح دهد.

رابطه باید امکان گفت‌وگو داشته باشد.

و قانون باید از میل شخصی کسی که آن را اعمال می‌کند، قابل‌تمایز باشد.

اما کناررفتن اقتدار سنتی به معنای پایان نیاز انسان به اتکا، تعلق و معنا نیست.

این نیازها باقی می‌مانند و اگر امکان‌های تازه‌ای برای پاسخ‌گویی به آن‌ها شکل نگیرد، ممکن است در صورت‌های دیگری بازگردند:

در روابط وابسته.

در جست‌وجوی مرجع‌های مطلق.

در کنترل‌گری.

یا در ناتوانی از پذیرفتن مسئولیت زندگی خویش.

بنابراین، پرسش اصلی این نیست که چگونه پدر را به جایگاه گذشته بازگردانیم؛ بلکه این است که چگونه می‌توانیم کارکردهایی را که به رشد روانی، مسئولیت‌پذیری و زندگی مشترک کمک می‌کنند، از سلطه و امتیاز جنسیتی جدا کنیم.

شاید مردانگی معاصر زمانی بتواند از اضطراب دائمیِ اثبات خود فاصله بگیرد که ارزشمندی مرد دیگر به کنترل زنان، برتری بر دیگر مردان یا مصون‌ماندن از آسیب‌پذیری وابسته نباشد.

شاید زنان نیز زمانی از بار تاریخی مراقبت اجباری فاصله بگیرند که استقلال آنان به معنای پذیرفتن تمام مسئولیت‌های عاطفی و اجرایی زندگی دیگران نباشد.

و شاید خانواده زمانی امکان رابطه‌ای بالغ‌تر را پیدا کند که والدبودن دیگر به معنای مالکیت بر آینده‌ی فرزند نباشد و فرزند نیز مجبور نباشد برای مستقل‌شدن، والدین خود را به‌کلی نفی کند.

اما شاید دشوارترین بخش بزرگ‌شدن، از دست دادن پدر مقتدر نباشد.

شاید دشوارتر از آن، پذیرفتن این واقعیت باشد که هیچ پدری، هیچ مادری و هیچ دیگری‌ای نمی‌تواند برای همیشه جای خالیِ قطعیت را در زندگی ما پر کند.

ممکن است سال‌ها از اقتداری که بر ما فرمان رانده خشمگین باشیم و درعین‌حال، در جایی از روان خود هنوز در انتظار همان مرجعی بمانیم که قرار است به جای ما بداند، انتخاب کند و مسئولیت بپذیرد.

ممکن است در سطح آگاهانه خواهان آزادی باشیم، اما در لحظه‌ی مواجهه با اضطرابِ انتخاب، دوباره در جست‌وجوی کسی برآییم که پاسخ نهایی را در اختیار داشته باشد.

شاید رهایی از سلطه زمانی معنای عمیق‌تری پیدا کند که بتوانیم با این میلِ خود به داشتنِ دیگریِ همه‌توان نیز روبه‌رو شویم.

آن‌وقت ممکن است دریابیم استقلال نه به معنای بی‌نیازی از دیگری است و نه به معنای حذف تمام محدودیت‌ها.

استقلال شاید تواناییِ پذیرفتن این واقعیت باشد که دیگری نیز مانند ما محدود است؛ می‌تواند دوستمان بدارد، از ما حمایت کند و درعین‌حال، نتواند تمام اضطراب‌ها و پرسش‌های زندگی‌مان را پاسخ دهد.

شاید آنچه امروز بیش از هر چیز به آن نیاز داریم، نه بازگشت پدر همه‌توان، بلکه امکان زندگی در جهانی باشد که در آن هیچ‌کس همه‌چیز را نمی‌داند، هیچ‌کس مالک دیگری نیست و بااین‌حال، مسئولیت ساختن معنا و حفظ پیوندهای انسانی همچنان بر عهده‌ی ماست.

جهانی که در آن بتوانیم بدون نیاز به یک ارباب مطلق، محدودیت را بپذیریم؛ بدون حذف دیگری، مستقل شویم؛ و بدون واگذاری آزادی خود، به دیگری تکیه کنیم.

شاید پرسش نهایی دیگر این نباشد که «پدر کجاست؟»؛ بلکه این باشد که چرا هنوز در جست‌وجوی کسی هستیم که قرار است به جای ما پاسخ نهایی را بداند.


منابع علمی مقاله

۱. منبع اصلی الهام‌بخش مقاله

Verhaeghe, P. (1999). The Collapse of the Function of the Father and Its Effects on Gender Roles. Journal for the Psychoanalysis of Culture & Society, 4(1), 18–31.

مشاهده اطلاعات کتاب‌شناختی در دانشگاه خنت

این نوشته در سال ۲۰۰۰ نیز در کتاب Sexuation به ویراستاری Renata Salecl، در صفحات ۱۳۱ تا ۱۵۴، توسط Duke University Press منتشر شده است. Ghent University Academic Bibliography

۲. منبع تکمیلی درباره‌ی تحول اندیشه‌ی لکان

Vanheule, S. (2024). When the Father Is More Than Just a Signifier: Lacan’s Later Work on the Father-Function in Psychosis. Theory & Psychology, 34(2), 153–169.

مشاهده مقاله و چکیده در نشریه

این منبع به تحول مفهوم کارکرد پدری در آثار متأخر لکان می‌پردازد؛ موضوع تخصصی مقاله، نظریه‌ی لکانی روان‌پریشی است و نباید نتایج آن را مستقیماً به تمام خانواده‌ها تعمیم داد. Sage Journals

۳. منبع تکمیلی درباره‌ی پیوند قانون و میل

Cabral, A. F. G. A., & França Neto, O. (2018). Lacan Between Kant and Sade: The Paternal Law and the Pluralization of the Names-of-the-Father.

مشاهده مقاله در نشریه Affectio Societatis

این مقاله برای دقت بیشتر در توضیح رابطه‌ی کارکرد پدری، قانون و میل استفاده شده است. revistas.udea.edu.co

یادداشت علمی و اخلاقی: این مقاله خوانشی نظری از رابطه‌ی اقتدار، جنسیت و زندگی روانی است؛ نه مدلی تشخیصی برای ارزیابی مردان، زنان یا خانواده‌ها. «کارکرد پدری» مفهومی در سنت روان‌کاوی است و نمی‌توان از غیبت پدر زیستی، استقلال زنان یا تغییر الگوهای خانوادگی، به‌تنهایی درباره‌ی سلامت روان، ساختار روانی یا آینده‌ی کودک نتیجه‌گیری بالینی کرد.


پرسش‌های متداول مقاله | FAQ

۱. کارکرد پدری در روان‌کاوی چیست؟

کارکرد پدری در سنت روان‌کاوی، به‌ویژه در نظریه‌ی لکان، به مفهومی فراتر از حضور فیزیکی پدر اشاره دارد. این مفهوم با قانون، محدودیت، تفاوت و رابطه‌ی سوژه با میل دیگری پیوند دارد. در این چارچوب، کارکرد پدری را نباید با اقتدارگرایی مرد یا نقش اقتصادی او در خانواده یکسان دانست.

۲. تفاوت پدر واقعی، پدر خیالی و پدر نمادین از نظر لکان چیست؟

این سه اصطلاح به ساحت‌های متفاوتی از جایگاه پدر در تجربه‌ی روانی اشاره دارند. پدر خیالی می‌تواند در تصور کودک به شکل رقیب، قهرمان یا چهره‌ای تهدیدکننده ظاهر شود. پدر نمادین با جایگاه قانون و مفهوم نام پدر پیوند دارد. پدر واقعی نیز در اصطلاح لکانی صرفاً معادل پدر زیستی نیست و در نسبت با ساحت واقعی فهمیده می‌شود.

۳. آیا نبود پدر باعث اختلال روانی در کودک می‌شود؟

از غیبت فیزیکی پدر به‌تنهایی نمی‌توان چنین نتیجه‌ای گرفت. رشد کودک تحت تأثیر عوامل متعددی از جمله کیفیت روابط مراقبتی، امنیت عاطفی، ثبات، شرایط خانوادگی و حمایت اجتماعی قرار دارد. مفهوم نظری «نام پدر» نیز نباید به ابزاری برای تشخیص سلامت روان کودک بر اساس ساختار خانوادگی تبدیل شود.

۴. آیا استقلال زنان باعث بحران مردانگی شده است؟

چنین رابطه‌ی علّی و ساده‌ای قابل دفاع نیست. افزایش استقلال زنان می‌تواند بعضی انتظارات سنتی درباره‌ی نقش مردان را به چالش بکشد، اما این تحول به‌خودی‌خود نشانه‌ی اختلال روانی نیست. از منظر روان‌کاوی می‌توان بررسی کرد چرا برخی افراد استقلال شریک زندگی را تهدیدی علیه احساس ارزشمندی یا جایگاه خود تجربه می‌کنند.

۵. چرا بعضی مردان استقلال شریک زندگی خود را تهدیدآمیز تجربه می‌کنند؟

در برخی افراد، احساس ارزشمندی ممکن است با کنترل، برتری یا نقش سنتی تصمیم‌گیرنده گره خورده باشد. استقلال شریک زندگی می‌تواند چنین تصویری از خود را به چالش بکشد و اضطراب ایجاد کند. بااین‌حال، کنترل‌گری تنها یک توضیح روانی ندارد و عوامل فرهنگی، اجتماعی و روابط قدرت نیز در شکل‌گیری آن مؤثرند.

۶. آیا پدر نمادین فقط وظیفه‌ی محدودکردن میل کودک را دارد؟

خیر. در برخی خوانش‌های لکانی، کارکرد پدری فقط با ممنوعیت توضیح داده نمی‌شود؛ بلکه با امکان صورت‌بندی میل و یافتن جایگاهی برای خواستن در جهانی مشترک با دیگران نیز ارتباط دارد. محدودیتی که امکان استقلال و انتخاب را از میان ببرد، ممکن است خود به شکلی از سلطه تبدیل شود.

۷. آیا کارکرد پدری در نظریه‌ی متأخر لکان تغییر کرده است؟

بله. لکان در دوره‌های مختلف آثار خود، صورت‌بندی‌های متفاوتی از کارکرد پدری ارائه کرد. در آثار متأخر او، مفاهیمی مانند نام‌گذاری و شیوه‌های پیوند میان ساحت‌های واقعی، نمادین و خیالی اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند. این تحول، بحث کارکرد پدری را پیچیده‌تر از تصور یک مرجع ثابت و همه‌توان می‌سازد.

۸. چگونه می‌توان بدون پدرسالاری، اقتداری سالم در خانواده داشت؟

اقتدار سالم به معنای سلطه‌ی یک نفر بر دیگران نیست. خانواده می‌تواند مرزهای روشن، مسئولیت‌های متناسب، امکان گفت‌وگو و قواعد مشترک داشته باشد، بدون آنکه استقلال و کرامت اعضا نادیده گرفته شود. چنین اقتداری با پاسخ‌گویی، پذیرش خطا و احترام به تفاوت همراه است.

به‌منظور حفاظت از حقوق مالکیت معنوی دکتر گلنوش ابراهیمی، کپی‌برداری، ذخیره و بازنشر محتوای این وب‌سایت توسط تیم توسعه محدود شده است.